۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

خاطرات سفر اروپا (5): آمستردام یا live your life






آمستردام یا live your life


اشاره کردم که قصد داشتم سر راه آمستردام سری به روتردام بزنم. اول اینو بگم که بلیط قطارای اینجا آزاده یعنی ضرورتا مجبور نیستی با قطاری که سوار شدی یکسر تا مقصد بری. در واقع می تونی تو تمام شهرهای بین راه پیاده بشی و بعدا با قطارای بعدی مسیرو ادامه بدی. تنها محدودیتش اینه که باید این سوار و پیاده شدن در طول یک روز و در مسیر مبدا و مقصد باشه. بنابر این من هم می خواستم سر راه آمستردام تو ایستگاه روتردام پیدا بشم و بعد از گشتی دو سه ساعته در شهر مجددا سوار قطار بشم و برم آمستردام. از اونجا هر 20 دقیقه یک قطار به سمت آمستردام می رفت. بنا براین هر زمان که بر می گشتم ایستگاه، عملا معطلی نداشتم و می رفتم. اما یه مشکل پیدا شد! اول این توضیح رو بدم که من چون بارم سنگین بود اولین کاری که تو ایستگاه راه آهن می کردم این بود که بارام رو تحویل باجه امانات می دادم یا می ذاشتم تو صندوق های قفل دار امانات. این مدت هم هیچ مشکلی نداشتم. فقط هزینه اش بود که بین 3 تا 5 یورو میشد. (البته تو سفر قبلی تو فلورانس 11 یورو نقره داغ شدم). اما تو روتردام گرچه یه عالمه کمد مجهز وجود داشت ولی هیچ کدوم سکه و اسکناس قبول نمی کردن و فقط با کارت های اعتباری قابل استفاده بودن. رفتم و به باجه اطلاعات گفتم ولی اونم گفت که سیستم هلند کلا از سال پیش تماما الکترونیکی و کارتی شده. جالبه که حتی دستگاه های فروش بلیط قطارهم پول قبول نمی کردن! این دیگه اساسی ضد حال بود. یعنی ظاهرا من در هلند قرار بود بد جوری با اون کوله سنگین پوستم کنده بشه. چاره ای نبود، با حسرت کمی همون دور و اطراف ایستگاه رو گشتم که اونم از شانسم تماما در حال ساخت و ساز بود و جز کارگاه های ساختمانی که با فنس و پلاستیک پوشیده شده بود چیزی دیده نمی شد. مردد بودم با این اوضاع برم تو شهر یا نه که فشار بیش ازحد دو کوله یک روزه و بیست وپنج روزه رو کتف، کمر و پاهام متقاعدم کرد که باید مثل بچه آدم برگردم ایستگاه و برم آمستردام!


بلافاصله سوار قطار شدم و تمام مسیر رو به مصیبت پیش رو فکر می کردم و امیدوار بودم که تو آمستردام از این جنگولک بازی ها نباشه و مثل بقیه جاها بشه پول پرداخت کرد. آمستردام که رسیدم دیدم یه سالن بزرگ مخصوص اماناته و دو تا نگهبان هم داره، خوشحال شدم گفتم بلخره اینجا صاحاب داره و میشه کوله ها رو به اینا سپرد اما دیدم نه اوضاع همونه و کارت می خواد. نگهبانه گفت می تونی از کسی که کارت اعتباری داره بخوای که با کارتش برات کمد بگیره. این دیگه از اون حرف ها بود. اگه خودمم کارت اعتباری داشتم عمرا این کار و نمی کردم چه برسه به این اروپایی ها. (صرفنظر از معطلی و دنگ و فنگش به لحاظ امنیتی هم ساک و صندوق بر اساس اطلاعات کارت اعتباری شخص ثبت می شه، حالا تو این دنیایه بلبشو چطور میشه به یه آسیایی خارجی احتمالا مسلمون اعتماد کرد) مونده بودم چه کنم که دیدم آقای جنتلمنی ساکشو تو کمد گذاشته بود و داشت می رفت. در اوج ناامیدی و با عجز ازش خواهش کردم که اگه ممکنه کارتشو برای کمد من هم بزنه تا پولشو نقدی بش بدم. در کمال ناباوری دیدم قبول کرد. بلافاصله کوله رو گذاشتم و در کمد رو بستم. حالا که اومدم پولو بدم دیدم پول خورد ندارم و اون هم نداشت. همین موقع یه پسره سیاه آسیایی هم اومد باز از اون مرده تقاضا کرد به جاش کارت بذاره! گفتم که آلانه دوتامونو هل بده و بره رد کارش. اما با خوش رویی قبول کرد و تازه چون اون هم پول خورد نداشت کلی معطل موند تا اون پسره بره پول خورد کنه و بیاد! تو این فاصله کمی باش خوش و بش کردم و گفتم که کجاها رفتم ولی هیچ کجا چنین مشکلی نداشتم. اونم تایید کرد و از این اوضاع متعجب بود. خوب حالا فکر می کنید این آدم متشخص و بامرام کجایی بود؟ ... دانمارکی! یعنی همونهایی که همه به سردی و کناره جویی می شناسنشون. ظاهرا باید یه تجدید نظری تو دانسته هامون بکنیم.


و اما آمسترادام. اولین چیزی که آدم بعد از بیرون اومدن از ایستگاه راه آهن باش مواجه می شه شلوغی و رفت و آمد و انبوه دوچرخه ست. شهر خیلی زنده و توریستیه. یه عالمه خارجی تو شهر وول می خورن. خیابون اصلیش که کلا برای خوش گذرونی و تفریحه. راستش رو بخواید اول کمی تو ذوقم خورد. به نظرم اومد که شهر بیشتر محل تفریح کساییه که می تونن بی درسر از آزادی های منحصر بفرد هلند برای خوش گذرونی استفاده کنن. اما به تدریج که با شهر آشنا شدم و تو کوچه خیابوناش گشتم تصور دیگه ای تو ذهنم شکل گرفت. این بار یه شهر زنده و پر نشاط و البته بسیار زیبا و دلنشین رو می دیدم که اصلا فکرش رو نمی کردم. منطقه مرکزی شهر با کانال های آبی که به موازات خیابون ها جریان داره، و با درختان بی شماری که در دو سوی کانال وجود داره و دیوارهای خزه بسته و قایق هایی که تو سرتاسر کانال ها به چشم می خورن و انبوه دوچرخه هایی که همه جا رها شدن و ... تصویر تازه ای رو شکل می داد که تو ذهن هرکسی تا ابد نقش می بنده و مجذوبش می کنه. بعد فهمیدم که این تصویر یا ایماژ فقط منحصر به آمستردام نیست و تقریبا تمام شهرهای هلند همین تصویر رو بازتاب می دن. افسون این شهرهای دوست داشتنی که هر کدوم به بهترین نحو مصداق تلفیق شهر، طبیعت، زندگی روزمره و زیبایی ست، بدجوری تخیل رو قلقلک می ده. من که هنوز مسحور جاذبه زیبایی آمستردام و شهرهای هلندم. تصویری که لااقل برای من بعد از دیدن کلی جاهای زیبای دیگه هنوز تازه و دلپذیره.


من دو روز آمستردام بودم و طبق معمول دوچرخه گرفتم و شهر رو گشتم. اینجا هم همه گونه تسهیلات برای دوچرخه سوارا مهیاست و به اصطلاح بهشت سایکلیستاست.


1 تا 3- این عکس ها نماهایی از منطقه جلو ایستگاه راه آهنه. اینجا برای گشت با قایق ایستگاه داره. گشت مناظر روزانه و شبانه که برای یک ساعت 8 تا 12 یورو هزینشه. اما مناظری که از تو قایق و روی آب می بینی خیلی بیشتر از اینها ارزششو داره.


4- میدان دام. اسما قرار بوده محل زندگی ملکه هم در همین میدون باشه اما ملکه ترجیح داده به همون شهری که واقعا پایتخت هلنده یعنی لاهه یا به گویش اینجائیا «دن هاخ» بره و از همون جا ناظر بر امور باشه. دن هاخ قبلا از اومدن ناپلئون اصلا پایتخت هلند بود. اما ناپلئون آمستردام رو پایتخت می کنه و بعد از رفتنش هم هلندی ها دیگه عوضش نمی کنن ولی عملا تمام امور سیاسی و بویژه بین المللی را می برن دن هاخ یا لاهه.


5 تا 12- مناظری از فضاهای شهری. توی این شهرهایی که تا آلان تو اروپا دیدم هیچ کدومشون به این زیبایی و دلنشینی نبود.


13- تو رو خدا چه چیز دیگه ای مثل دیدن این قویی که وسط این آب درست تو دل شهر داره شنا می کنه می تونه آرامش بخش تر باشه؟


14- اینم نماد معروف شهره


15- اشاره کردم که در عین حال شهر شلوغی هم هست.


17- و البته کمی هم رومانتیکه!


18- خوب آزادی دیگه! ... ببینم مشکلی دارید؟


19 تا 21- اینم میدان رامبرانده که فضای بسیار جالب و زنده ای داشت و ملت حسابی سرشون گرم بود تو این میدون!


22- قبلا تو خاطرات سفر آنتورپ گفتم که منطقه رد لایت آمستردام معروفه. اینجا در واقع دو محله قدیمیه که آلان به این شغل شریف اختصاص یافته. جالبیش این بود که پیاده روهای این منطقه مملو از جمعیت زن و مرد بود که برای تفریح و گردش اومده بودن و در حالی که بستنی یا ذرت دستشون بود گشتی در این مناطق می زدن که مملو از ویترین هایی با نئون قرمز بود و یه عالمه فروشگاه های لوازم لهو ولعب داشت. تو هیچ کجا به اندازه اینجا اینقدر ماجرا آزاد و عیان نبود البته بجز تایلند که واقعا وقیح بود.


23 تا 25- محلاتی که شب قبلش تا دم دمای صبح شلوغ و پرازدحام بود وحالا داره یه نفسی می کشه. کار تمیزکاری کوچه و خیابون ها هم در چشم به هم زدنی انجام می شه.


26- اینم داخل هاستیلیه که به هزار مکافات و با قیمت زیاد به دست اوردم. تو هلند کلا محل اقامت گرونه و برخلاف جاهای دیگه که هاستیل ارزون گیر میاد (مثل تو روم ایتالیا با 9.5 یورو) اینجا با این قیمت ها نیست. و این منحصر به آمستردام هم نیست. حتی تو شهرهای کوچک هم برای برپا کردن چادر خودت با کلی پول بدی. اینجا کسی اجازه نداره هرجا دلش خواست چادرشو برپا کنه. فقط در مناطقی که برای کمپینگه مجازه اونم با پرداخت پول!


یه نکته دیگه درباره هلند این که چون کشور بسیار کوچیکیه نقشه هاش خیلی بامزه ست. یعنی خیلی جاها مقیاسش در حد 100 متر و 200 متره! نقشه های هاستیل هم که خودشون رو راحت کردن و فواصل رو به قدم می نویسند! و جالب اینه که تو نقشه کشورش هم میشه نقشه شهرهای بزرگ رو توش تشخیص داد. خلاصه این مدت در هلند بد جوری به این فواصل کوتاه عادت کرده بودم. به نحوی که وقتی رفتم برلین، با اون مقیاس بی درو پیکرش بد جوری به زحمت افتادم. و این البته فقط مقیاسش نبود که حالمون رو گرفت چیزهای دیگه ای هم بود که تو پست بعدی می گم.


عکس های آمستردام رو می تونین تو لینک زیر ببینید:


http://picasaweb.google.com/goshayesh/Amsterdam


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

خاطرات سفر اروپا (4): آنتورپ یا دست انداز!




با قطار از بروژ راه افتادم و بعد از یک ساعت رسیدم آنتورپ. طبق معمول اولین مشکل پیدا کردن جا بود. از باجه اطلاعات توریستی ایستگاه راه آهن برای نقشه مجانی و معرفی یه هاستیل کمک خواستم. مسئول باجه بلافاصله با خوش رویی یه نقشه رنگی بزرگ از شهر رو جلوم گذاشت و نزدیک ترین هاستیل رو که جنب ایستگاه بود بهم نشون داد. من هم با خوشحالی از این که ماجرای اقامتم به همین راحتی حل شده نقشه رو گرفتم و رفتم. اما متاسفانه وقتی رسیدم به هاستیل (که الحق هاستیل پدر مادرداری هم بود) دیدم رو شیشش نوشته جا نداره و هاستیل پره! این یعنی ضد حال. دوباره سرتاسر مسیر تونل شکل و بی انتهای ایستگاه راه آهن رو که تماما شیشه ای بود و پر بود از فروشگاه های لوکس گذروندم تا رسیدم به باجه اطلاعات. این بار طفلک مجبور شد توی یه کتابچه دنبال آدرس بگرده. خلاصه یه هاستیل از نوع یوسش رو (youth) در جایی بیرون نقشه نشونم داد! اما با توجه به ماجرای اخیر گفت اجازه بده اول زنگ بزنم ببینم جا داره یا نه که بی خود این همه راه رو تا اونجا نرم! خلاصه زنگ زد و گفت جا خالی داره و تختی 17 یوروه، می ری؟ گفتم بله با کله می رم و خلاصه اسمم رو هم بهش گفت و جامو رزرو کرد. بعدش هم یه نقشه مترو و تراموا داد دستم و گفت با چه خطی و چطور برم اونجا که از مرکز شهر خیلی فاصله داشت. واقعا نمی دونستم با چه زبونی ازش تشکر کنم، دیدم انگلیسیش بد نیست به همون زبون تشکر کردم و راه افتادم! بازم بگید این اروپایی ها آدمای سرد و سورد و نژاد پرستین و با آدم هم انگلیسی حرف نمی زنن !


بعد از کلی که رسیدم به محل، دیدم هاستیل در یک جای جزیره مانند بود و فقط از روی پل می شد رفت اونجا. اما جای باصفا و سرسبزی بود و دور تا دورش کانال آب بود و همه گونه امکانات سالم تفریحی و ورزشی هم توش بود. قبلا گفتم که هاستیلش از نوع یوس هاستیل بود ، یعنی برای جوانان و معمولا دانش آموزانی بود که از طرف مدرسه به صورت گروهی برای گردش میان. البته یه بخشش هم مربوط به خانواده ها و گروه های بزرگسال بود که عموما بلژیکی بودن. درواقعا اونجا بر خلاف جاهای دیگه خارجی ندیدم. به هر صورت از اونجایی که قرار بود فردا صبح زود برم آمستردام و عملا به صبحانه نمی رسیدم، رسپشن هاستیل که خانم خوشرویی هم بود پول صبحانه رو از کرایه ام کم کرد و بدین ترتیب به 14 یورو مکانمون مهیا شد. بعد از گذاشتن وسایل، رفتم تو شهر.


آنتورپ بعد از بروکسل دومین شهر بزرگ بلژیکه. قبلا اشاره کردم که شهر از قرن 15 و با از رونق افتادن بروژ گسترش پیدا کرد. اما به تدریج بدل به یکی از مراکز مهم تجاری اروپا در دوره رنسانس شد ، به نوعی که سومین بندر بزرگ تجاری اروپا محسوب می شد. یه عالمه فنون و حرف و صنعتگری در شهر رونق داشت و به همین دلیل هنوز هم بسیاری از اسامی خیابوناش براساس همون راسته های قدیمه نام گذاری شده. به علاوه به دلیل ثروت زیادی که در شهر وجود داشت بناهای زیادی با معماری چشمگیر و زیبا و عموما متعلق به تجار بزرگ آن هنگام تو شهر وجود داره. اوج این هنر نمایی و رو کم کنی در معماری رو آشکارا میشه در بناهای دورادوره میدان مستطیل شکل بزرگ وسط شهر قدیم دید، اونم به عینه! بناها عموما به سبک گوتیک و باروکه. و خلاصه کل شهر قدیمش موزه بزرگی از آثار سبک های مختلف قرون وسطا و رنسانسه. علاوه بر این خونه و محل کار روبنس، که ازش به عنوان بزرگ ترین هنرمند باروک اروپای شمالی یاد می کنن، تو همین شهره.


بذارید یه چیز جالب دیگه هم بگم : تو آنتورپ یه عالمه مجسمه کوچولوی دست از مچ قطع شده و حتی شوکولات به شکل دست دیدم که اول نفهمیدم جریانش چیه. البته نقشه بامزه هاستیل می گفت به این چیزا توجه نکنین اما نگفته بود اصل ماجرا چیه. اینو فعلا داشته باشید تا بعد ماجرای این دست ها رو بگم.


الان بریم سراغ عکس ها:



1- ایستگاه راه آهن آنتورپ طراحی جالبی داشت که ظاهرا اینجور که میگن هم چشمگیرترین ایستگاه قطار تو بلژیکه و هم از نقاط دیدنی توریست هاست. البته بنا در ابتدای قرن بیستم ساخته شده و معمارش (Louis Delacenserie) از سبک های معماری متفاوتی استفاده کرده.



2تا7 - اینم جلوی محوطه راه آهنه. و خیابان زیبایی که تا میدان اصلی شهر (Grote Market) ادامه داره. فضا کاملا قدیمیه.



8 تا 10- قدمت برخی بناهای میدان بزرگ شهر گرچه به قرن شانزدهم برمی گرده اما عمدتا در قرن نوزدهم بازسازی شدنو معروفترینشون هم یکی همین تالار بزرگ شهره و مجسمه روبرویش به اسم برابو که به نوعی روایت گر ماجرای اسم گذاری شهر آنتورپه.



11- و اما ماجرای مجسمه برابو. بر اساس یه روایت افسانه ای اما پذیرفته شده ، در روزگار قدیم غولی در این شهر بر سر گردنه (البته از نوع دریایش) نشسته بود و از هر کس که می خواست از رودخونه رد بشه و به شهر بره باج می گرفت و هر کس نمی داد دستشو قطع می کرد. تا این که یک جنگجوی رومی به نام سیلیوس برابو غول رو می کشه و دستش رو از مچ قطع می کنه و به دریا پرت می کنه. بنابراین کلمه hand werpen (پرت کردن دست) به تدریج در گویش فلاندری (که توش حرف d ت خونده می شه) به Antwerpen تغییر کرد که نام کنونی شهره! این مجسمه هم همون جنگجوی رومی رو نشون می ده که در حال پرت کردن یه دسته از مچ قطع شده ست!



12- ماجرای این دست ها ظاهرا سوژه خوبی شده برای اینکه یه عده ای ازش حسابی پول در بیارن. چون بازار شهر پر بود از سوغاتیایی به شکل دست، از شوکولات بگیر تا جا کلیدی و مجسمه. ظاهرا شهرداری آنتورپ هم جو گیر شده. اما خود مردم بومی شهر چندان دل خوشی از این دست های بریده شده ندارن و یه جور احساس انزجار دارن نسبت بهش--- چی؟ من تو یه روز اقامت اینو از کجا فهمیدم؟ خوب راستش این چیزیه که از هاستیلی ها شنیدم. راست و دروغش گردن خودشون.



13- اینم مجسمه روبنس. البته روبنس در آلمان بدنیا اومد چون در همون سال تولدش یعنی 1577 ننه باباش به دلیل ناآرامی هایی که بود مجبور به ترک آنتورپ شدن و به آلمان رفتن و همون جا روبنس به دنیا اومد اما ده سال بعد یعنی بعد از مرگ پدرش برگشتن به آنتورپ و در سن 21 سالگی به دلیل کاراش به استادی رسید و کلی اوضاش خوب شد. یکی از معروف ترین کاراش به نام پایین کشید مسیح از صلیب از معدود کاراشه که هنوز در آنتورپه و در کاتدرال شهر که برجش در پشت سر مجسمه دیده می شه نگهداری می شه.



14 تا 16- جالب بدونین روی این رودخانه معروفی که از کنار شهر می گذره (همونی که تو افسانه ها گفتن غوله توش باج می گرفت) پلی وجود نداره و فقط سه تا تونل یکی برای اتومبیل ها یکی برای مترو و یکی برای دوچرخه سوارها و پیاده ها وجود دارهکه این ور شهر رو به اون ور شهر وصل می کنه. این تصویر اون تونله و نماهایی که از اون ور رودخانه به شهر دیده می شه. ظاهرا هیچ نشونی از اون بندر عظیم قدیمی که زمانی سومین در اروپا بود باقی نمونده!



17 و 18- دو نما در شب.



یه محله «رد لایت» هم در آنتورپ هست که می گفتن در قیاس با آمستردام بسیار کوچیکه. در واقع محله ای نه چندان تمیز بود که بیشتر به مناطق ناامن و جرم خیز شبیه بود. و صرف نظر از کالاهای پشت ویترینش، خود محیطش چنگی به دل نمی زد و آدم احساس نا امنی می کرد. در مجموع محیط نسبتا خلوت و تاریک و مردونه بود. بعدا که آمستردام رفتم دیدم اونجا اوضاع به کل فرق می کنه و محیط بسیار تفریحی و خونوادگیه. در واقع اونجا مردم برای تفریح و گردش می رن و بسیار هم شلوغه، شرح اونجا رو به موقش می دم. ... چی؟ عکسش و می خواین؟ گرفتید مارو؟! تو اون محیط رعب آور مگه میشد دوربین دراورد؟



صبح زود بلندشدم که برم آمستردام. هیچکی نبود و تو هاستیل سگ پر نمی زد. مونده بودم کلید اتاقو به کی تحویل بدم. بلخره کلید رو گذاشتم رو کانتر رسپشن و اومدم بیرون. با تراموا خودمو رسوندم راه آهن و با قطار ساعت 7 صبح رفتم آمستردام. قصد داشتم سر راه سری به روتردام بزنم اما یه ماجرای پیش بینی نشده پیش اومد که حسابی پیش پیش شدیم. باشه تا پست بعدی.


عکس ها رو می تونین تو لینک زیر ببینید:


http://picasaweb.google.com/goshayesh/Antwerp


روز ملکه در آمستردام



دیروز (30 آوریل، 10 اردیبهشت) برای روز ملکه رفتم آمستردام تا یکی از شگفت انگیزتری مراسم اجتماعی این شهر رو از نزدیک ببینم. مراسم «روز ملکه» یا «روز نارنجی» اونقدر پر طرفداره که توریست های زیادی رو از سراسر اروپا به آمستردام می کشونه و می گن گاه تا چند برابر جمعیت شهر توریست میاد تو شهر.


ماجرا اونقدر بزرگ و همه گیر و یکپارچه بود که آدم متعجب می موند. شهر کامل نارنجی پوش شده بود و همگی تصمیم داشتن روز خوش و مفرحی رو کنار هم سپری کنن. تو شهر همه جا با رنگ نارنجی پر شده بود(عکس 1تا 13) و هرکی هر چیز نارنجی داشت با خودش اورده بود. بعضی ها حوله پالتویی نارنجی رنگ حمامشون رو پوشیده بودن و اومده بودن تو خیابون! یکی گردن بند پلاستیکی، یکی جوراب، یکی کلاه ... و البته یه سری کلاه های بادی به شکل تاج ملکه هم به طور مجانی بین مردم توزیع می شد(عکس ). تو برگه های راهنمایی که منتشر شده بود و همه جا به وفور گیر میومد نوشته بود چهار مسیر اصلی در شهر برای اجرای مراسم مشخص شده بود و هر مسیر به یک رنگ و در طول مسیر هم روی پایه های چراغ برق بادکنک هایی به همون رنگ گذاشته بودن که مسیرها کامل مشخص باشه(عکس 15 ). به این ترتیب خیابان های چهار مسیر اصلی سرتاسر با بادکنک های زرد، نارنجی، آبی و سبز مزین شده بود. اما تو سایر خیابون هایی که رفتم هم ماجرا همین بود. و عملا سرتاسر منطقه مرکزی و توریستی شهر شور و نشاط نارنجی داشت. موسیقی زنده و دی جی ها اینجا و اونجا و حتی بسیار نزدیک به هم سن درست کرده بودن و ملت رو به جنبش وا می داشتن. تو طول خیابون که می گذشتی به غیر از موسیقی های غربی ، گروه های مختلف موسیقی از سیاهان افریقا گرفته تا سرخپوست ها و امریکای لاتینی ها رو اونم با لباسای بومی خودشون می دیدی که هنرنمایی می کنن. توی کانال های اصلی شهر هم که سرتاسر از قایق هایی که به همت سرنشینانشون به دیسکو بدل شده بود عملا فرش شده بود. (عکس های 16 تا 22)


یکی از ویژگی های این روز اینه که هرکی هرچه نمی خواد رو میاد تو خیابون بساط پهن می کنه و می ذاره برای فروش (عکس های 23 تا 26) (این یکی سنگ توالتش رو هم برای فروش اورده بود! – عکس27 ) و البته بساط دست فروش های متعارف هم که حسابی دایر بود. تو این روز پلیس و شهرداری کاری به کار دستفروش ها نداره و همه آزادن هرچه می خوان برای فروش بیارن تو خیابون.


این یه شهر بازی تو حومه شهر نیست. این بساط رو دقیقا تو خود میدان اصلی شهر برپا کرده بودن! اینجا میدان معروف دامه (عکس 28 ).


اینم میدان رامبراند تو روز نارنجیه. اینجا سن درست کرده بودن و گروه های موسیقی هنر نمایی می کردن و مردم هم ایضا (عکس 29 ).


مراسم آبجو خوری حسابی به راه بود. فکر کنم شرکت های آبجو سازی فقط تو همین روز به اندازه یک ماهشون سود بردن! و البته وقتی آبجو می خوری هم مرتب واجب التوالت می شی. حالا حساب کنید تو چنین روزی که یکی از بخش های اصلی مراسمش آبجو خوری باشه اونم تو آمستردامی که توالت عمومی نداره، چی میشه! اینه که شهرداری برای رفاه حال ملت تو این روز چندین توالت سیار البته با هزینه 50 سنت تا 1 یورو دایر کرده بود، و به علاوه برای اونهایی هم که خیلی عجله داشتن این تندیس ها رو وسط شهر جلو چشم مردم کار گذاشته بودن (عکس 30 ) و البته بعضی ها هم که دیگه خیلی عجله داشتن خودشونو معطل نمی کردن! (عکس )


یه مراسم تخم مرغ پر کردن هم بود. یه نفر اون وسط سیبل می شد و هر کی می خواست تخم مرغ خام می خرید و به طرفش پرتاپ می کرد! (عکس )


اما نکته جالب اینه که تو این شلوغی باور نکردنی و این همه تحرک و نمایش اجتماعی اون هم در حالی که مستی و خوردن مشروب بخشی از مراسمشه، اون هم در شهری که به آزادی و خوش گذرونی شهره است عملا هیچ مشکل بحرانی که هیچی حتی مشکل معمولی هم پیش نمیاد. تو ایران یه همچه مراسمی تو سالن دربسته و در جمع فامیلی معمولا آخر شب چندتا کشته و زخمی به جا می ذاره!


عکس های روز ملکه رو می تونین تو لینک زیر ببینید:


http://picasaweb.google.com/goshayesh/QueenSDay

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

خاطرات سفر اروپا (3): بروژ



بروژ زنده یا «گربه رو بنداز!»


ظهر با قطار و با بلیتی به قیمت 13 یورو در وجه رایج رفتم بروژ. ظاهرا اون ساعت بسیار شلوغ بود به نحوی که نه تنها جا برای نشستن نبود بلکه جا برای وایسادن هم نبود. بنابراین با اون بارو بندیل مفصلمون مجبور شدیم در فضای مابین دو واگن در کنار کلی آدم باکلاس که صبورانه و با لبخند، کمبود جا رو تحمل می کردن وایسم. البته قطارها مرتب و مداوم بین شهرها در حرکتن. و برای رفتن به یک شهر ممکنه در هر ساعت دو تا سه قطار وجود داشته باشه. اینه که از نظر تردد مشکلی ندارن و ماجرا صرفا همون ساعات شلوغی (یا راش آور) معمولیه که باید باش کنار اومد.


تعریف بروژ رو زیاد شنیده بودم اما وقتی رفتم اونجا ...اوووووم ... واقعا آدم مجذوبش می شد. بروژ واقعا تلافی بروکسل رو دراورد. جالبه بدونین تمام منطقه مرکز قدیمی شهر به طور کامل به عنوان میراث جهانی در یونسکو ثبت شده و در سال 2002 هم به عنوان پایتخت فرهنگی اروپا انتخاب شد. میگن بروژ در دوران قدیم به دلیل تولید پارچه شهر ثروتمندی بوده و بین سده های 12 تا 15 یه مرکز هنری دوران قرون وسطا محسوب میشده. اما از قرن پانزدهم با فروکش کردن سطح آب رودخانهZwin که شهر رو به دریا وصل می کرد عملا دیگه هیچ کشتی ای نتونست به اونجا بره و تجار ترجیح دادن مقر خودشون رو به شهر آنتورپ منتقل کنند. البته تلاش زیادی هم کردن تا کانال دیگری برای دسترسی به دریا درست کنند اما شهر به تدریج از رونق افتاد و در نتیجه مهجور شد. بدین ترتیب شهری که زمانی نگین اروپا بود به ناگاه برای 400 سال به خواب می ره! میگن فقط در اواخر قرن نوزدهمه که یه نویسنده و شاعر بلژیکی با نوشتن رمان بروژ مرده باره دیگه زیبایی های فراموش شده شهر رو معرفی میکنه و خواستار توجه عموم میشه. ظاهرا تلاش ایشون نتیجه می ده و در همون سال ها کار ساخت کانال آبی برای اتصال مجدد به دریا آغاز می شه. اگه تو نقشه نگاه کنین اتصال شهر به دریا توسط همین کانال مستقیم مصنوعی انجام میشه. بدین ترتیب باره دیگه شهر دست نخورده بروژ به قطب گردشگری بدل می شه و سالانه کلی توریست رو به خودش جلب می کنه. میگن در فصل تعطیلات بسیار شلوغه و جمعیت نمی ذارن اون حال و هوای دوران کهن رو حس کنی. خوشبختانه من زمانی رفتم که نسبتا خلوت بود و آرامش جادویی فضا رو به خوبی میشد حس کرد. به خصوص شبش که بی نظیر بود. من قبلا فیلم in Bruges رو دیده بودم و اتفاقا در کتاب های راهنمای سفر هم از این فیلم به عنوان فیلمی یاد می شه که خیلیا رو راهی سفر برای دیدن شهر کرده. برای اینکه در فضای شهر قرار بگیرید می تونید این فیلم رو ببینید.


یه موضوع دیگه عروسک های گربه بود که به فراوانی همه جا یافت می شد. این عروسک های خوشگل با چشم های رنگی علاوه بر عروسک بودنشون یه کاربرد دیگه ای هم داشتن که آلان براتون می گم. در قرن دوازدهم یعنی در دوران قرون وسطا عقیده بر این بود که گربه شکل تجسم یافته ارواحه خبیثه و شیاطینه و برای دفع شر باید گربه زنده رو از برج ناقوس بندازن پایین! ظاهرا این مراسم آیینی دلنشین تا 1817 ادامه داشته (این که در این سال چه اتفاقی افتاد که این رسم ور افتاد بنده اطلاعی ندارم ولی حدس منطقی اینه که در این سال بلخره گربه ها تموم شدن!). اما نسخه تلطیف شده اون آیین شنیع، انداختن عروسک گربه از همون بالاست. این یکی مراسم از دهه سی قرن بیستم شروع شد و هر سه سال در دومین یکشنبه ماه مه در شهر بروژ انجام میشه. بر اساس محاسبه من این مراسم مفرح رو میشه یکشنبه 18 اردیبهشت سال آینده (1390) به عینه مشاهده کرد. اینم دلیل اون همه عروسک گربه.


اما برگردیم به سفر. همیشه اولین چیزی که در بدو ورود به شهر برام مهمه پیدا کردن جای خوابه. البته همون طور که احتمالا قبلا هم گفتم خارجی هایی که کارت اعتباری دارن به راحتی می تونن محل اقامتشون رو از قبل از طریق اینترنت رزرو کنن. اما برای ما، مثله همه چیزای دیگه، تا دلمون خون نشه کاری درست نمی شه. البته اگه کتاب Lonely Planet رو داشتم گرفتاریم کمتر بود اما برخلاف انتظارم که فکر می کردم تو همون کتابفروشی فرودگاه دوحه می خرمش این ماجرای پیدا کردن کتاب تا فرانسه و بلژیک و هلند و آلمان و پراگ و بوداپست ادامه داشت و بلخره در فرودگاه وین پیدا کردم و خریدمش! ( این که من در فرودگاه وین چی می کردم – چون تمام مسیرها رو با قطار یا با اتوبوس می رفتم- خودش از مضحک ترین خاطرات سفرمه که به جاش تعریف می کنم).


اما برگردیم به بروژ. لازمه بگم که این شهر به خاطر همین ویژگی توریستیش شهر بسیار گرونیه و هزینه اقامت وهتلش سرسام آوره. بنابراین اول مجبور بودم دنبال هاستیل بگردم تا موندنم در شهر قطعی بشه. این که با چه مکافات و ترفندی بلخره یه هاستیل خوب پیدا کردم بماند اما موقعی که رفتم اتاق بگیرم دیدم ازم کارت اعتباری بانکی می خواد (این هاستیل جزو مجموعه هاستیل های باهاوس امریکایی بود و سیستم مدیریت و خدمات رسانیش هم امریکایی بود- عکس یک) خلاصه کلی چک و چونه زدیم که کارت بانکی نداریم و بانک های ما تحریمن خلاصه کلی داستان اما قبول نکرد و می گفت که چون سیستم ثبت اطلاعاتش از طریق همون کارت اعتباریه عملا نمی تونه قبول کنه. تو همین موقع که داشتم نا امید هاستیل رو ترک می کردم و تو فکر بودم که حالا مجبورم برای دیدن این شهر زیبا حدود 150 یوریی برای هتل پیاده شم دیدم صاحبش که یه پسر جوونه ای بود اومد و گفت اشکال نداره و کارت اعتباری خودش رو تو دستگاه گذاشت و از طریق کارتش به اسم خودش ولی برای من تخت گرفت! (اونم تنها به قیمت 12 یوروی ناقابل) بازم بگید امریکایی ها بدن. حسابی خوشحال شدم و به اصطلاح سر از پا نمی شناختم (این اصطلاحات خوشگل رو برای توصیف یه همچه موقعیت هایی گذاشتن دیگه!) بلافاصله وسایلو گذاشتم تو اتاق مدرنی که همه چیزش با کارت الکترونیکی باز و بسته می شد و رفتم برای گردش در این شهر دلپذیر.



2- اینجا پارکینگ دوچرخه ها در ایستگاه راه آهن بروژه. خود ناگفته پیداست که چه خبره. شنیده بودم که هلند بهشت دوچرخه سواراست اما مثل این که اینجا هم (که زمانی جزو قلمرو هلندی ها بود) دست کمی از اونجا نداره. من هم تو مدتی که بروژ بودم دوچرخه کرایه کردم و شهر رو باش گشتم و پر واضحه که بسیار هم چسبید. اینجا همه امکانات برای دوچرخه سوار ها مهیاست، از مسیرهای مستقل گرفته (با چراغ راهنمایی رانندگی مخصوص) تا جای پارک و تعمیر و حتی مکان هایی برای باد کردن چرخ!



3 و4- از معدود آسیاب بادی های قدیمی که هنوز سرپاست. در حاشیه کانال چند آسیاب بادی قدیمی به ردیف رو تپه های سرسبزی که حالا جای بازی بچه ها و گردش بزرگ ها ست دیده می شه.



5 تا 16- نماهایی از مرکز شهر. در مجموع شهر خلوت، آروم و بسیار تمیز و منظمی بود. غبطه می خوردم به ساکنین شهر که از صبح زود کنار این کاناهای زیبا پیاده روی می کنن یا میدوند. و طی روز هم همه از پیر و جوون با دوچرخه این ور و اون ور میرن و از هوای بسیار پاک، محیط بسیار آروم و روابط محترمانه و مسئولانه ای که باهم دارن لذت می برن. نمی دونم ما باید همزمان حسرت به دل چند چیز باشیم.



17 تا 19- این هم نماهایی از میدان بسیار بزرگ شهرجدیده با مجسمه های عجیب غریب . این قسمت جدید هم بسیار دلنشین و زیبا بود و البته بسیار تمیز. اینجا از معدود جاهاییه که مجسمه دوچرخه و دوچرخه سوار رو در میدان مرکزی شهر می بینید.



20- نمایی از یک منطقه مسکونی. یعنی فکر می کنید از بهشت چیزی کمتر داره یا تو بهشت قراره چیزه بیشتری گیرمون بیاد؟ من که حسابی شیفته این تلفیق زیبای زندگی روزمره با طبیعت شدم.



21 تا 26- نماهای شبانه شهر



27- این هم برج ناقوس اصلی شهر معروف به بل فورت با 83 متر ارتفاعه که بلند ترین بنا در شهر محسوب میشه و متعلق به قرن سیزدهم میلادیه. اون بالا بعد از 366 پلکان 47 ناقوس وجود داره که هنوز بعد از گذشت قرن ها همچنان فعاله و در ساعات به خصوصی به صدا در می یاد.



28- نمای همون هاستیل کذایی فوق الذکر مذکور! یه چیز جالب که باید درباره این هاستیل ها بگم اینه که تو فضای عمومی اون ها معمولا چند کامپیوتر با اتصال به اینترنت وجود داره (البته پولی، پس نخیر مفتی، اونم تو اروپا) و انواع و اقسام بروشور و نقشه با طرح های بسیار جالب و خلاقانه هست که تورو با حال و هوای شهر آشنا می کنه. یه سری نقشه های خیلی با مزه دارن که با طرح های کاریکاتوری و گرافیکی نقاط دیدنی شهر و مسیرهای دسترسی به اون ها رو به خرفهم ترین وجه ممکن نشون می ده. علاوه بر اینها اطلاعات زیادی درباره فرهنگ کوچه و بازار مردم و بخصوص جووناشن و برخی اصطلاحات روزمره به زبون محلی اونجا ارائه شده. خلاصه همه چیز برای یه سفر مفرح و به یادماندنی مهیاست. با این حال جالبه بدونین رستوران و بار این نوع هاستیل ها دقیقا بر اساس نیازهای مسافرای انگلیسی زبان بریتانیا و امریکایی طراحی شده.



ظهر مجددا با قلبی دردمند از فراغ بروژ، رفتم راه آهن که برم آنتورپ. همون شهری که در آستانه رنسانس جای گزین بروژ شد. بلیطش 14 یورو بود و یک ساعتی تو راه بودم. این بار تو قطار جا گیرم اومد بشینم اما اونجا که رسیدم باز برای پیدا کردن هاستیل به مشکل برخوردم اما در عوض ماجرای دست های قطع شده ای رو که از مجسمه گرفته تا جا کلیدی همه جا می دیدیشون برام معلوم شد . ماجراش باشه تا پست بعدی.


۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

خاطرات سفر اروپا (2):بروکسل: روم به دیوار پایتخت بلژیک


من اول بگم که این نوشته ها (خاطرات سفر اخیرم به اروپا) نه به رسم معمول سفرنامه ها، واجد اطلاعاتی درباره مکان هاست و نه قصد داره شرح کامل سفر رو بده. اطلاعات آماری مربوط به جمعیت و اقلیم و هوا و طول و عرض و ارتفاع و وزن کشورها رو به سادگی می شه در هر جا پیدا کرد و به علاوه شرح کامل رویدادهای سفر هم از حوصله به اصطلاح این مقال خارجه. این نوشته ها صرفا برخی بازتاب های گذرا از اولین تاثیریه که از محیط گرفتم. راستش رو بخواید در این سفر نه وقت کوتاهم رو صرف دیدن در و دیوار مکان های باستانی و موزه ها کردم و نه حتی دنبال مکان های به اصطلاح توریستی بودم (اما باید اعتراف کنم عکس ها بیشتر از در و دیوارن!). در واقع من بیشتر قصد داشتم زندگی جاری مردم رو در فضاها و مکان های عمومی شهری ببینم. این که زندگی معمول و روزمره اون ها در محیط هایی که خودشون شکل دادن تا توش آمد و شد کنن ، کار کنن، تفریح کنن، همدیگرو ببینن، استراحت کنن ... و خلاصه «زندگی» کنن، چه جوریه. به همین دلیل حتی علاقه ام به دیدن بخش های قدیمی شهر یا به اصطلاح old town شهرها نه صرفا به دلیل دیدن بناهای مربوط به قرن شانزدهم و هجدهم و ... بلکه به دلیل دیدن جریان زندگی مردم معاصر در این محیط هاست که ترجیح می دن تجربه ساعات تفریح و اوقات فراغتشون رو در لابلای همین محلات (که معمولا در مرکز شهر هم هست) سپری کنن. من که ماجرا رو اینجوری دیدم.!موضوع دیگه مسیر سفرمه که جهت اطلاع روی نقشه گوگل نشون دادم.

و اما بلژیک. در بلژیک سه شهر رو دیدم: بروکسل (روم به دیوار پایتخت بلژیک، قبلا گفتم که بد جوری مایوس کننده بود)، بروژ (به روایتی ونیز اروپای شمالی و پایتخت فرهنگی اروپا در سال 2002) و آنتورپ (زادگاه روبنس و دومین شهر بزرگ بلژیک). زمانی که پاریس بودم از بس عرب دیدم احتمال دادم ممکنه چند وقته دیگه اسمش رسما بشه الباریس، اما احتمالا بروکسل زودتر از پاریس میشه البروسل. در واقع تعداد زنان چادر به سر و نقاب به چهره ای که تو بروکسل دیدم بیشتر از تهران بود! حال و هوای اطراف راه آهن هم بیشتر شبیه سوریه بود تا پایتخت یه کشور اروپایی (عکس یک). تو خیابونای اصلی هم تا دلت بخواد شاورما و فلافل و دونر کباب بود. البته قیمیت ها در بروکسل در قیاس با سایر پایتخت های اروپایی پایین تر بود. یه پدیده دیگه فروش کتاب های دست دوم بود که به وفور در کتابفروشی های مخصوص به خودش با قیمت بسیار پایین فروخته می شد. و صد البته کتابفروشی کتب عربی برای جامعه عربهای مقیم مرکز (عکس دو). اما بقیه عکس ها:

عکس سه- این نمای منطقه جلوی ایستگاه راه آهنه. یادتون باشه که ایستگاه های راه آهن اروپا به دلیل این که نقش کلیدی در تردد مردم به مناطق حومه و شهرهای اطراف داره، خیلی با اهمیته و معمولا در مرکز شهر قرار داره. بنا براین اصلا نباید اون ها رو با ایستگاه های راه آهن بین شهری خودمون مقایسه کنیم. به همین دلیل شاید بشه گفت شرایط و امکانات این ایستگاه های اصلی راه آهن به خاطر همین کارکردشون، خودش می تونه بهترین شاخص برای ارزیابی وضعیت و کیفیت زندگی در اون دیار باشه. چون جاییه که تقریبا عموم مردم مرتب توش رفت و آمد دارن و باید دارای استاندارهای لازم و نورم منطقه باشه. لااقل در مورد بروکسل این شاخص به خوبی جواب می ده!

عکس چهار- تن تن و میلو که معرف حضورتون هست. بلخره هیچ که نباشه اینجا سرزمین مادریشه. صحبت از مادر شد اینو بگم که هرژ خالق یا بابای تن تن علی رغم شهرت بی نظیرش در اواخر عمرش بد جوری برای ترویج عقاید کلونیالیستی در کتاباش و همین طورهمکاریش با یه روزنامه مبلغ نازی ها تحت فشار بود. اما به هر صورت تن تن و سگ باوفایش فراموش نشدنین.

عکس پنج- اینم پارک پر رونق بروکسله که همیشه توش یه جماعت مفصلی از پیر و جوون در حال دویدنن (دویدن ها!) نکته جالب این که شاخه های درخت ها رو یه جوری به هم بافتن که یه دیوار سبز رو شکل می ده (نه این سبز ها اون سبز!).

عکس شش و هفت- این خیابونیه که به همون مجسمه معروف پسرکی ختم میشه که با آرامش و آسودگی و در حالی که لبخنده به لب داره در حال جیش کردنه. خودشون بهش میگن manneken pis و متعلق به 1619 است که ظاهرا بر اساس نسخه قدیمی مربوط به قرن چهاردهم به اسم جولیان کوچک ساخته شده. زمانی که اونجا رسیدم یه عده خارجی یه جشن خصوصی دور مجسمه راه انداخته بودن و لباس و ماسک خون آشام رو تن مجسمه کرده بودن و البته آبجوی مجانی هم سرو می کردن (ظاهرا رسمه که در مراسم مختلف لباس های مختلف تنش می کنن). من که از این اقدام نمادین سر در نیووردم و هرچی تلاش کردم بپرسم نتیجه نگرفتم (نمی دونم به چه زبونی حرف می زدن)، اما پذیرایشون الحق و والانصاف خوب بود. درباره این مجسمه حرف و حدیث زیاده اما رو هیچ کدوم از روایت ها اجماعی نیست. با این حال همین مجسمه بی اسم و رسم، شده نماد یه شهر یا حتی یه کشور. اینم از طنز روزگاره. شاید بهتره همون روایت عامه بلژیکی ها رو بپذیریم که می گه این پسرک ، نمادی از روحیه بی خیالی و راحتی بلژیکی هاست. احتمالا هم همینه. خود شهر بروکسل به تمامی پیامد همین بی خیالیه!

عکس هشت و نه- اما زیباتری جای شهر همون میدان بزرگ بروکسله که میدان بزرگ مستطیل شکلیه با بناهای بسیار زیبا به سبک گوتیک و باروک. گرچه قدمت برخیشون به قرن دوازدهم هم برمی گرده اما بعد از بمباران 36 ساعته شهر به دستور لویی پانزدهم در سال 1695، تمامی ساختمان ها (به جز ساختمان معروف تالار شهر که هدف اصلی بمباران بود! – عکس ده) ویران شدند و آنچه الان می بینیم در واقع بناهایین که در قرن هفدهم بازسازی شدن. بروکسلی ها هم هر کار خاصی دارن تو همین میدون انجام می دن. یه عکس دیدم که در وسط همین میدون، مسابقه والیبال ساحلی (روی شن) برگزار شده بود!! از این بروکسلی ها هر کاری بگی برمیاد! عکس یازده- یکی از مشخصه های بناهای بلژیک نما سازی های خاص به سبک باروک با تاج های پلکانی یا پر انحناست که همه جا دیده میشه. البته نسخه اصیل ترش رو در شهر بروژ میشه دید و نسخه های افراطی ترش رو هم میشه در اروپای شرقی دید که به موقش میگم.

عکس ها رو می تونین تو لینک زیر ببینید: http://picasaweb.google.com/goshayesh/Brussels

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

از پاریس به بروکسل

بلخره اوضاع بعد از مدتها روی غلطک افتاد و از حالا به بعد میشه شرح سفر رو به اختصار و روز به روز داد.سفر با حرکت از تهران به دوحه و بعد از یک ساعت و نیم معطلی دلنشین در فرودگاه دوحه، حرکت به پاریس انجام شد. همه چیز مثل قبل خوب بود. هواپیمایی قطر ایرویز نمی ذاره در طول سفر به کسی بد بگذره. بعد از 6 ساعت پرواز پر هیجان به فرودگاه شارل دوگل پاریس رسیدیم. این بار قصد نداشتم تو پاریس بمونم بنا براین به محض این که رسیدم به فرودگاه با قطاری که از فرودگاه به سمت شهر می رفت راهی ایستگاه قطار شدم. خوبی شبکه حمل و نقل پاریس اینه که همه به هم راه دارن. تو این مسیر کافی بود فقط یک جا از ایستگاه خارج شی و به شبکه راه آهن سراسری ملی و بین الملل وارد بشی. بلیط برای بروکسل گرفتم. کمی تا حرکت قطار وقت داشتم گشتی در اطراف زدم. محیط بسیار مرتب و تمیز بود. اما قیمت ها هم بسیار بالا بود. ترجیح دادم وقتی رسیدم شهر خرید کنم. سر وقت قطار اومد و عازم شدم. حدودا 2 ساعت راه بود. چیزهای زیادی درباره بروکسل شنیده بودم و به همین خاطر کمی توقعم بالا بود. اما ... اما تا آدم خودش به چشم خودش نبینه و تجربه نکنه نمی تونه قضاوت بکنه. واقعیتش اینه که لااقل برای من بروکسل بسیار مایوس کننده بود! فعلا این رو داشته باشید تا بعد شرح ماجرارو بدم.

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

now I am back again.

۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

felan dar safaram ta baad.f

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

بنيامين تو هم !

ابتداي سال جاري رو بنا به دلایل شغلی با ترانه های آلبوم جدید بنیامین شروع کردم به طوری که تمامی قطعات موسیقی و اشعارش رو دیگه حفظ شده بودم. و در پایان همین سال اولین کنسرت بنیامین در ایران رو که اجرای زنده برخی از همین ترانه ها بود امشب در جشنواره دیدم. ماجراهايي كه امسال از انتشار آلبوم تا اجراي صحنه اش رخ داد، خودش نسخه خلاصه اي از اوضاع فعليه.
خوشبختانه كنسرت بي حاشيه برگزار شد و تنها مورد ناخوشايند اون اجراي نسخه نچسب و ناموزون بنيامين از ترانه خاطره انگيز بوي عيدي (با صداي فرهاد) بود كه واقعا مايوس كننده بود. نمي دونم چطور آدم ممكنه به نقطه اي برسه كه يه ترانه يا تصنيف بسيار دلنشين و زيبا رو كه به خاطره جمعي ما بدل شده اين جوري به تاراج ببره. (سه شنبه 11 اسفند)

به كام آنان كه ما را كوتوله مي خواهند

روزنامه اعتماد و مجله وزین ایران دخت در یک روز به محاق توقیف رفتن. همیشه اين اميد رو داشتم که وضع گرچه با كندي اما در حال تغییره و این تغییر هم رو به بهبودیه. ولی حالا با این اوضاع چند ماه اخير ... نمی دونم ديگه چطور بايد به امید باور داشت. بی شک از حالا به بعد اوضاع خیلی با پیش از این فرق می کنه.
لعنت به معادلات و محاسبات سياسي. فعلا فقط به فكر كسايي هستم كه درآستانه سال نو از كار بيكار شدن و در حال حاضر خودشون و خانوادهاشون آينده مبهمي دارن. نمي دونم در اين مملكت براي پيروي از نداي وجدان و داشتن يه زندگي شرافتمندانه چقدر بايد كفاره داد؟ (دوشنبه 10 اسفند)

تنها چه می ماند؟

مصاحبه با فریما فرجامی رو در مجله چلچراغ خوندم. باید اعتراف کنم بسیار تکان دهنده بود. از اون هنرپیشه به یاد ماندنی موجودی به جا مونده که جز چهره اش نشانی از آدم قبلی نداره. پاسخ های تکراری و قطار کردن مطالب بی ربط حکایت از ذهن آشفته ای داره که قربانی فراموشی شده. روان ِ پریشانی که خاطراتش دیگه جز برای خودش برای هیچ کس دیگه ای مفهوم نداره، حتی اون هایی که خود بخشی از اون خاطره بودن. حضور در کنار آدمی که زمانی می شناختیش و حالا تبدیل به بیگانه ای شده که فقط برخی شباهت های ناقص با اولی داره، کمی آدمو مضطرب می کنه. پيشنهاد مي كنم اين مجله رو بخونيد براي مزاجتون خوبه!
مجله چلچراغ مجله بسیار جالب و جذابیه که به نوعی صدای نسل سومی ها هم محسوب می شه. گنجینه ای از ادبیات، اصطلاحات و دلمشغولی های این نسله و به طور کل بازتاب گفتمان (دیسکورس) جوانان امروز ایرانه. من که همیشه طنازی های زبان این جوانان رو دوست داشتم و حسابی ازش لذت بردم. ولی در عین حال همیشه هم این اندوه جانکاه (واقعا به مفهوم واقعی کلمه، کاهنده جان) روداشتم که این زبان بسته ها در چه شرایطی دارن زندگی می کنن. و چطور بهترين سال هاي عمرشون رو در اين اوضاع غريب ِ واقعا بي نظير سپري مي كنن. (يكشنبه 9 اسفند)

یه پیشنهاد: یک کتاب « نیچه»

عدم دسترسي به اينترنت هم چنان ادامه دارد. ظاهرا تا اطلاع ثانوي بايد هفتگي به روز كنم.

نیچه، شتفان تسوایگ، ترجمه لیلی گلستان، نشر مرکز، قیمت 3000 تومان در وجه رایج
این کتاب رو به نیچه دوستان معرفی می کنم. كتاب با نثري روان زندگي و انديشه هاي نيچه رو با نگاهی متفاوت توصيف مي كنه. به نوعي كه براي كسايي كه قبلا مطالب مشابهي رو در كتاب هاي تاريخ فلسفه مطالعه كردن مي تونه تازگي داشته باشه. كتاب كم حجم ولي پرباره. (جمعه 7 اسفند)
همه چیز او را به هیجان می آورد و هیچ چیز او را پایبند نمی کند. همین که موضوعی بکر بودن و جذابیت و راز حیاتش را از دست می دهد، آن را بی هیچ ترحمی رها می کند، بی اینکه به کسانی که بعد از او می آیند حسادت کند. نیچه هم از ورای تمام شناخت ها، شناخت را می جوید - شناختی که به طرزی ابدی غیر واقعی است و هرگز کاملاً دست یافتنی نیست. چیزی که تا سرحد رنج و نومیدی او را بر می انگیزاند، نه تصرف کردن، نه تصاحب کردن و نه لذت بردن است، بلکه همیشه پرسش کردن، جست جو کردن و شکار کردن.
مصاحبه جالب روزنامه اعتماد با مترجم کتاب رو هم می تونین در لینک زیر ببینید.
http://www.etemaad.ir/Released/88-11-10/175.htm

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

معجزه زندگی

در واقع موضوع مرگ هميشه برام يه چيز بديهي و دم دستي بود. ولي برعكس اين خود زندگي بود كه هميشه و بيش از هر چيزه ديگه اي برام شگفت انگيز و معجزه بود. اين كه صبح از خواب پا می شیم و می بینیم زنده ايم یه معجزه ست ولی شگفت این که اين معجزه رو به عنوان يه امر بديهي فرض می كنيم. ما فقط ادعا مي كنيم «زندگي چيزي نيست كه سر طاقچه عادت از ياد من و تو برود» اما در عمل نه تنها مدتهاست كه سر طاقچه مونده و یه عالمه خاك خورده بلكه حتي حاضر هم نيستيم گردگيريش كنيم. آن چنان به همه چيز عادت كرديم و به تكرار خو گرفتيم كه گویی زندگی اصلیمون (زندگیی که براش به دنیا اومدیم و جای تحقق آرزوهامونه) قراره بعدا در جایی در آینده ای نامعلوم شکل بگیره.

آريويدرچي سرگرد

مرگ ناگهاني همكار مترجم مان محسن ابراهيم بسيار تاثر برانگيز بود. محسن ابراهيم مترجم پركار ادبيات ايتاليايي بود و بيش از همه براي ترجمه آثار دينو بوتزاتي معروف بود. از اين ميان كتاب «صحراي تاتارها» كه فيلمش هم در ارگ بم ساخته شد، بيشتر از همه مورد توجه قرار گرفته. پيشنهاد مي كنم اگه اين رمان رو نخوندين حتما در اولين فرصت بخونيد. تم ومضمون قشنگی داره و تا مدتها فکرتون رو مشغول می کنه. اینم مشخصاتش:
صحرای تاتارها، دینو بوتزاتی، محسن ابراهیم، نشر مرکز، 1379
"دروگو تنها ماند و خود را به واقع خوشبخت احساس کرد. تصمیم به ماندنش را و طعم تلخ ِ ترکِ شادی های مطمئن کوچک را، برای موهبتی بزرگ و طولانی و با سررسیدی نامعلوم، مغرورانه مزه مزه می کرد (و شاید دلگرم به این اندیشه تسلا بخش بود که همیشه فرصت رفتن هست)." اول اسفند هشتاد و هشت

يه پيشنهاد : يه فيلم «به رنگ ارغوان»

صرف نظر از ماجراي سياسي و امنيتي موضوع فيلم «به رنگ ارغوان» و البته تم عاشقانه اون، بخش مربوط به جنبش سبزش هم جالب بود (البته سبز از نوع طبيعيش !). کاش می شد یه همچه حرکت نمادینی برای اعتراض به آلودگی جان فرسا و نگران کننده هوای تهران (که همگی به عنوان امر بدیهی فرضش کردن و ظاهرا دغدغه هیچ کس هم نیست) از طرف هواداران محیط زیست شکل داد. می تونیم از خودمون شروع کنیم. جامعه اکوتوری های مقیم مرکز! کسی نبود خودشو دار بزنه!
اما یه نکته درباره فیلم: پیش بینی جالب حاتمی کیا که تو صحنه نهایی، عنوان گزارش مامور رو از «هوالحبیب» قبلی به «هوالقادر» عوض کرد بسیار جالب بود. این صحنه، خود به خوبی خبر از تغییر فصل می داد. فیلم 5 سال پیش ساخته شد اما اجازه اکران نگرفت.

یه پیشنهاد: یک کتاب بعضی ها هیچ وقت نمی فهمند

اخیرا کتاب جالبی خوندم که بد ندیدم اینجا معرفیش کنم.
بعضی ها هیچ وقت نمی فهمند، نوشته آرت توخولسکی، ترجمه محمد حسین عضدانلو ، انتشارات افراز
کتاب، طنز بسیار بامزه ای داره که توی ترجمه اش هم خیلی خوب از آب دراومده. کتاب کم حجمه و میشه تو تاکسی یا مترو خوندش. و با خوندنش می تونیم لااقل برای لحظاتی از این شرایط نفس گیر و ترافیک فراساینده دور شیم و از این اوضاع نابسامانی که توش اونچه رو که می خوایم، نمی بینیم و اونچه رو که میبینیم، نمی خوایم کنده شیم و اجازه بدیم اندکی ذهن و احساسمون هوایی بخوره!
یه تیکه از ابتدای کتاب رو اینجا می ذارم جهت آشنایی با نثرش.
"آدمیزاد دوتا پا داره و دو تا اعتقاد: یکی برای وقتی که حالش روبراهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه. اسم این دومی رو گذاشته دین."
"آدمیزاد وقتی حس می کنه کمرش دیگه شل شده، عالم و زاهد می شه. بعدشم از شیرینی لذات زندگی دنیوی چشم می پوشه . اسم این کار رو می ذاره درون نگری."

هزينه واقعي زندگي

توي اين مدتي كه جي ميل قطع بود بد جوري همه چيزام بهم خورد. نمي دونم براي زندگي كردن در مملكت آبا اجدادي خودمون چقدر بايد هزينه كنيم.
تو اين مدت چند پست آماده كرده بودم كه همه رو با هم الان ارسال مي كنم.

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

یه پیشنهاد: یک کتاب


زنان و محيط زيست
نويسنده :دكتر عباس محمدي اصل
چاپ:اول 1388
ناشر : شيرازه

به تازگی کتابی دیدم که حیفم اومد معرفیش نکنم. این کتاب یه بحث نظری رو درباره طبیعت و محیط زیست البته با نگاه جنسیتی مطرح می کنه که صرف نظر از اعتبارش و این که باهاش موافقیم یا نه می تونه جالب و تفکر برانگیز باشه.
نویسنده معتقده مشکلات روزگار مدرن از مترادف کردن مفهوم طبیعت با زن و فرهنگ با مرد شروع شده و مدعیه ظهور عصر روشنگری که بر پیشرفت مبتنی بر عقل تکیه داره و با سلطه بر طبیعت همراه شده عملا شرایط رو برای تسلط عقل مذکر فراهم کرده، عقلی که بهره گیری (و به نوعی بهره کشی) از طبیعت رو لازمه پیشرفت می دونسته. به گفته نویسنده کتاب، این عدم توازن که به ویرانی و بحران زیست محیطی بدل شده از همون ابتدای ظهور مالکیت بر منابع طبیعی آغاز شده. و البته نسخه ای هم که برای برون رفت از این بحران می پیچد همانا بازگشت پیشاتاریخی به دامان مادر کبیره.
متن پشت جلد کتاب به خوبی گویای محتوای کتابه:
"هرگز آگاهانه با خود انديشيده ايم كه چرابراي دستيابي به آرامش، بي اختيار به دامن سبز طبيعت پناه مي بريم؟ تداعي اين الگو از روزگاراني به يادگار مانده كه طبيعت هنوز اسير فرهنگ نشده بود و قرار نبود علم برهمه چيز مسلط شود. در آن روزگار، زنان تدبير جامعه را دردست داشتند و خردمندانه با هستي هماهنگ مي شدند بر آمدن خردجمعي از زندگي مشاركتي در پرتو اين تدبير از تك روي عقلانيت ابزاري جلو ميگرفت و با مصائبي چون آلودگي محيط زيست مواجه نبود. بلوغ عقل مذكر درسايه پرورندگي داهيانه زنانه اما نيازمند هزينه اي سنگين بودكه عمدتا در تخريب محيط زيست تجلي مي كرد."
کتاب رو انتشارات شیرازه منتشره کرد و فقط نام ناشر کافیه که مطمئن بشیم با کتاب جدیی مواجهیم. این کتاب در قالب مجموعه مطالعات زنان انتشارات شیرازه منتشر شده. به گفته دبیر مجموعه:
"نگارنده سخن را با مفهوم «كار» آغاز و تاثير آن را بر محيط و ماهيت انسان بررسي مي كند و سپس به تطبيق انسان با محيط از زاويه نظام اجتماعی و کار می پردازد. وی دیدگاه خود را با نقد آنچه عقل مذكر اطلاق مي شود آغاز می کند و تا نقد مظاهر مردانه آن به منزله فرهنگ مسلط پی می گیرد. بازشناسي مسئوليت نهادهاي اجتماعي مدرن در بروز بحران محيط زيست بشر ناشي از اسارت طبيعت در سيطره فرهنگ، يكي ديگراز دريچه هاي نقد اين كتاب مي باشد."
کتاب گرچه تالیفیه اما زبان ثقیلی داره و به نظر می یاد ترجمه ای از منابع خارجی باشه. با این حال طرح بحثش تفکربرانگیزه.

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

يه پيشنهاد: يه فيلم

مي خوام فيلم شبانه (ساخته مشترک کیوان علیمحمدی و امید بنکدار) رو كه بعد از 5 سال داره اكران مي شه معرفي كنم. فيلم بسيار متفاوتيه. نقش اولش هم هديه خانم تهرانيه كه بيش از 90 درصد از صحنه هاي فيلم تصوير ايشونه (هديه تهراني اينجا، هديه تهراني اونجا، هديه تهراني همه جا!). اما فيلم از نظر ساخت و مونتا‍ژ بسيار بديعه و حسابي شگفت زده مي كنه آدمو. ظاهرا قرار بوده شخصيت عكاس فيلم، كاوه گلستان باشه اما اجازه ندادند. اما به هر صورت فيلم واقعا متفاوته. البته به هيچ وجه به كسايي كه اعصاب مصاب ندارن توصيه نميكنم فيلم رو ببينند چون از مونتاژ فيلم سرسام مي گيرن اما براي كسايي كه طالب هيجانن فيلم بسيار ديدنيه. نمونه اين نوع فيلم برداري و مونتاژ قبلا تو فيلم هاي خارجي بوده اما اين نمونه ايرانيش خيلي خوب از آب در اومده.

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

در ستايش سفرهاي آزاد

يكي از جذابيت هاي سفرهاي آزاد (بدون تور) اينه كه آدم امكان تماس بيشتري با محيط و مردم داره و هميشه مملو از فرصت هاي تازه و موقعيت هاي جديده كه معمولا خيلي ناگهاني و اتفاقي پيش روت ظاهر ميشه و شگفت زدت مي كنه. موقعيت هايي كه غيرممكنه توي سفرهاي با تور و گروهي تجربه كني. در واقع شايد تنها حسن سفر گروهي از لحاظ ايمني و امنيتي باشه والا در ساير موارد بيشتر باعث ميشه خيلي چيزها رو نبيني و تجربه نكني. بخصوص كه با اين وضعيت خدمات گردشگري آژانس هاي مسافرتي گاه اطلاعاتي تاريخي و هنري هم كه بت مي دن بيشتر گمراه كنندس تا آگاهي بخش! اينه كه به نظرم با توجه به اين كه توي سفرهاي آزاد آدم با توريست هاي ديگه اي آشنا ميشه كه معمولا به طور انفرادي سفر مي رن و به همين دليل خودشون همه چيز رو تجربه مي كنن، اطلاعات كارآمدتر و معتبرتري به دست مي ياره. به علاوه با وجود كتاب هاي راهنمايي چون Lonely Planetآدم هيچ جا تنها نيست و مي تونه اطلاعات خوب و به روزي رو از كوچكترين جزييات مقصد سفرش بدست بياره. و علاوه بر اينها اين فرصت هم پديد مي ياد كه يه رابطه متقابل با مردم همون مناطقي كه در واقع ميزبانت محسوب مي شن ايجاد كني. بنا بر اين تنها چيزي كه مي مونه خوده آدمه كه نگاهي فراگير و حسي جهان وطني داشته باشه و اين حقيقت رو كه همه انسان ها در هر كجا كه باشند علي رغم تفاوت رنگ پوست و شكل و شمايل و فرهنگشون باز خواسته ها، نيازها و احساسات مشتركي دارند رو به عنوان يه فرض بديهي بپذيره. در اين صورت هيچ جا احساس غربت نمي كنه، و مرزهاي جغرافيايي ديگه مانعي براي درك متقابل و فهم مشترك بين انسان هاي سرزمين هاي متفاوت نخواهد بود. اين حس به خوبي در سفرهاي آزاد قابل تجربس. در حالي كه در سفرهاي توري، ساكنين مناطق براي تو «ديگري» محسوب مي شن، اونا كساني هستند كه گويي از پشت پرده شيشه اي تماشاشون مي كني و ارتباطي باشون نداري و يا در بهترين حالت غريبه هايي هستند كه موقتا و از سر اضطرار با شون سرو كار داري و بعد بلافاصله برمي گردي به جمع آشناي هم زبون گروهت و در حريم امني كه تور برات مهيا كرده مجددا احساس هويت مي كني و باز از اونجا فاصله ات رو از «ديگران» حفظ مي كني و نظاره گر اون جمع «غريبه» مي شي. در حالي كه در سفرهاي آزاد تو اين فرصت رو داري تا خودت رو با مردم اونجا يكي بيني و سعي كني باهاشون ارتباط طبيعي تري داشته باشي.

۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

يك پيشنهاد: فيلم

مدتيه كه مي خوام درباره دو فيلم متفاوت كه اخيرا ديدم بنويسم و پيشنهاد بدم ببينيد. اما كلي كار ناتموم ديگه داشتم كه هنوز انجام ندادم و اين جابجايي خونه هم قوز بالا قوز شده و خلاصه فرصت نشد بگم.
در ابتدا توضيح بدم مدتيه كه فيلم هايي كه با جريان اصلي سينما متفاوته و احتمالا فروش كمي داره، به طور بسيار محدود در برخي سالن هاي خاص و در سانس هاي ويژه به نمايش درمي ياند. اين دو فيلم هم كه مي خوام پيشنهاد بدم از همين جنسند. يعني فقط در سينماهاي پرديس و آزادي و در يكي دو سانس خاص هستند.
فيلم «تنها دوبار زندگي مي كنيم» كار اول كارگردانشه. از همون ابتداي فيلم متوجه مي شيم كه با فيلم متفاوتي مواجه هستيم. ماجراي بحران ميانسالي، آگاه شدن از مرگ زود رس و در نتيجه نگاه متفاوت به زندگي روزمره قبلي و تلاش براي انجام كارهايي كه هميشه مايل بود انجام بده اما هرگز انجام نداد (از جمله تصفيه حساب با كساني كه مسبب مشكلاتش بودن يا ابراز عشق به زبان نياورده اش به همكلاسي دوره دانشگاهيش اونم در شرايطي كه اون ازدواج كرده و يك موقعيت بحراني رو پشت سر مي ذاره و ...) و در آخر ظهور يه اميد تازه. شخصيت و بازيگر دختر فيلم (نگار جواهريان) فوق العاده دلنشينه (به خصوص با اون تكيه كلام «سلام! خوبي؟» گفتنش) ، بازي مرد هم با شخصيتش متناسبه. گرچه خودم داستان فيلم رو بعد از قضاياي تير و تفنگ بازي نمي پسندم ولي رابطه اين دو شخصيت خوب از آب در اومده. فيلم براي كساني كه از فيلم هاي مزخرف و چرند و تحميق كننده اين روزها كه گويي مخاطب رو مشتي گوسفند و بز فرض مي كنه (و متاسفانه تو بيشترش هم هنرپيشه هاي معروف بازي مي كنن- ببينيد سينماي ما به چه روزي افتاده) لااقل اين حسن رو داره كه تجربه جديدي از فيلم ديدن رو پيش روت بذاره و روايت جديدي از بودن و زندگي رو بهت نشون بده.
فيلم بعدي كار فرزاد موتمن به نامه «صداها» است كه اونم تا حدي از نظر داستان و ساخت متفاوته. موتمن همون كارگردانه «شب هاي روشن» است كه در ابتدا خيلي خوش درخشيد اما فيلم هاي بعديش مثل اوليش نشد. اين فيلم آخرش هم اگرچه تدوين غير خطي داره اما به نظر مي رسه ساختار و روايت با هم هماهنگ نيست. يعني ظاهرا كل فيلم رو به صورت خطي و با رعايت زمان بندي واقعي ساخته اما بعدا در مونتاژ صحنه ها رو پس و پيش كرده (به هر صورت روايت غير خطي هم منطق و ساختار متناسب و هماهنگ با خودش رو داره كه اينجا خوب از آب درنيومده). با اين حال هنوز هم اين فيلم در مقايسه با جريان مبتذل سينماي رايج ما كه كاري جز خنديدن به ريش مخاطبش نداره فيلم متفاوتي محسوب مي شه. داستان فيلم با تكيه بر عنصر «صدا» به نوعي وضعيت طبقه متوسط شهري را در شهر بي در و پيكر تهران نشان مي ده. بازي ها بسيار خوب و جا افتاده است (گرچه بازي پسياني كمي نااميدكنندس) اما ديالوگ ها هم بعضي جاها بدجوري ضعيفه و تو ذوق مي زنه.

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

مانيفست گردشگري آرام

* ايجاد ارتباط مجدد: طبيعت را احساس كنيد سپس آن رامطالعه كنيد، از آن حفاظت كنيد و از آن لذت ببريد. هدف ايجاد رابطه مجدد بين مردم و فراهم كردن سفري است كه بين مردم و طبيعت رابطه ايجاد مي كند.
* نوعي سفر فرهنگي است: فرهنگ هاي بومي را تجربه مي كند و تنوع و تكثر آنها را ارج مي نهد.
* نوعي سفر زيست محيطي است: هواپيما و خودرو ... كه از ضروريات سفر هستند صدمات زيادي به محيط زيست وارد مي كنند. به جاي آن اقداماتي براي تبديل محيط زيست به مكاني بهتر انجام مي شودمانند كاشت نهال و جمع آوري زباله.
* نوعي معامله منصفانه است: در اين سفرها از افراد بومي و توليدكنندگاني كه كشاورزي ارگانيك مي كنند و اقتصاد و جامعه پايداري را شكل مي دهند حمايت مي شود.
* گردشگري آرام شما را متحول و نگاه شما را به زندگي دگرگون مي كند.

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

دور اروپا با دوچرخه

من فكر مي كنم سفر آزاد به دور اروپا مي تونه يه تجربه يگانه در طول عمر آدم باشه كه بهتره قبل از پيري و فرسودگي انجام بشه. من توي اين سفر توريست هاي سالخورده زيادي رو ديدم كه با تور و به صورت گروهي اروپا رو مي گشتن (در واقع اكثر تورهاي گروهي رو سالخورده ها تشكيل مي دادن و جوان ترها آزاد سفر مي كردند) مطمئنم كه اين آدم هاي سالخورده ته دلشون بسيار مايل بودن كه توان و بنيه بيشتري مي داشتن تا از سفرشون لذت بيشتري ببرن. واقعا حيف نيست طبيعت مجذوب كننده و يا كوچه هاي سنگ فرش اين شهرهاي زيبا رو آدم به جاي اين كه با پاي پياده يا با دوچرخه بره، فقط با اتوبوس هاي توريستي از كنارشون رد شه؟ باور كنيد پرسه زدن در اين كوچه پس كوچه ها و ديدن زندگي مردم، مردمي با زبان و فرهنگ متفاوت و شيوه زندگي متفاوت، واقعا تجربه لطيف و دلنشينيه. از طرفي زمان و عمر هم بي رحمانه مي گذره و يه باره به خودت مي ياي و مي بيني (رفتي به باد! به قول نامجو) و خلاصه مي بيني فرصت هاي كمي برات مونده. من اين سفر اروپا رو با همين برنامه قرار بود دقيقا دو سال پيش برم و بليط و ويزا و همه چيزش فراهم بود و درست چند ساعت قبل از پرواز كنسلش كردم. در حالي كه فكر مي كردم مدتي بعد خواهم رفت اما اين مدت در كمال ناباوري 2 سال طول كشيد (البته رفتم ولي ماموريت اداري بود نه سفر آزاد). خلاصه اين فرصت هايي كه گاه جور مي شه معجزس و بايد قدردونست. فكر اين كه سرتاسر اروپا و تمام كوره دهاتاش رو با دوچرخه بگردم هميشه تو ذهنم بود ، الان كه يه سفر اونجا بودم اين اشتياق بيشتر هم شده، اروپا اساسا طبيعت بسيار ديدني و زيبايي داره و قدم به قدمش مناظرچشم نوازي داره كه هر كدوم مثل تابلو نقاشيه. دارم برنامه مي ريزم براي تابستون كه سفر دوراروپا با دوچرخه رو به هر قيمت كه شده محقق كنم، كسي نمياد؟! نبود؟ بريم؟

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

شب اول رم





فرصتي شد تا اون ماجراي رسيدن شبانه به رم رو به تفصيل بگم.
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم!
شب به چيويتاوكيا رسيديم و مي بايست مي رفتيم رم. قبلا گفتم كه اين قسمت سفر از همون ابتدا برام كابوس بود. اما باقي ماجرا. توي كشتي با دو پسر جوان توريست آشنا شدم. يكيشون امريكايي بود و اصرار داشت توضيح بده محل سكونتش جايي مابين نيويورك و ميامي است (اين يعني كل كرانه شرقي امريكا!). دومي يه پسراستراليايي بود كه قطار بارسلون به ميلانش رو از دست داده بود و كلي شاكي بود و حالا مجبور شده بود با كشتي بياد. نزديك ساحل كه شديم با سه چهار دختر و پسرجوون ديگه امريكايي و استراليايي هم آشنا شديم و قرار شد باهم بريم رم. همه ما تنهايي سفر مي كرديم اما خيلي زود با هم دوست شديم. بعضي ها تجربه سفر زيادي داشتن.از كشتي كه پياده شديم موقع عبور از گيت پليس يكي از بچه ها كه يك سياه قدبلند امريكايي بود و يه كيس گيتارهم دستش بود موندگار شد، نفهميديم چرا. طفلك كه ظاهرا قبلا هم اين مسير رو اومده بود پيشنهاد داده بود به جاي قطار كه چهار و نيم يورو بود ماشين دربست كنيم و زودتربريم رم (با نفري 10 يورو). به هر صورت ما با اتوبوس بندرگاه رفتيم ايستگاه قطار . ظاهرا هر نيم ساعت قطار سريعي به رم مي رفت. مدتي مونديم . تو اين فاصله پسر سياهه هم اومد و شاكي بود مي گفت چون سياهه بهش گير داده بودن! و خلاصه مثل اين كه از اين موارد زياد براش پيش اومده بود و به قول خودش ديگه عادت كرده بود. بلاخره سوار قطار شديم . قطار مرتبي بود و سرعتش هم زياد بود. تو راه بيشتر با بچه ها آشنا شديم. الان 5 نفر شده بوديم. من و دو تا پسر اولي و دو تا دختر استراليايي . يكيشون معلم زبان انگليسي بود و دومي زبان آلماني خونده بود و در يك رستوران توريستي در سيدني كار مي كرد، كلي هم سفر كرده بود. جالبه كه هر دو مثل من از پاريس به بارسلون و از بارسلون به رم اومده بودن. خلاصه گفتگوي خوبي بود و قرار شد بعد از اين كه رسيديم رم و هر كس در محل اقامتش مستقر شد دوباره همديگه رو ببينيم و شام رو بريم يه رستوران و غذاي ايتاليايي بخوريم. اونا همه از قبل براي محل اقامت جا رزرو كرده بودن (از طريق اينترنت و با كارت اعتباري) اما من فقط از توي كتاب Lonely Planet جامو مشخص كرده بودم (يه هاستيل با كمي فاصله از ايستگاه راه آهن با قيمت 15 يورو) اما اين دختر دومي جايي در نزديكي ايستگاه و با قيمت نه و نيم يورو رزرو كرده بود بنابر اين ترجيح دادم اول با هم بريم اين هاستيل رو امتحان كنيم. جاي هاستيل خيلي خوب بود و فضاي داخليش هم بسيار لوكس و تميز بود و تازه 40 دقيقه اينترنت مجاني هم مي داد. خوشبختانه تخت خالي داشت و من به همين راحتي تكليف اقامتم روشن شد اونم با قيمتي پايين تر از اونچه فكر مي كردم. كوله رو گذاشتم و تختم رو نشون كردم و سرو صورتي صفا دادم و سر وقت با دختره رفتيم سر قرار و با سه تاي ديگه رفتيم رستوراني در همون نزديكي و جاي همگي خالي اسپاگتي مفصلي با پنير اضافه زديم! (البته من تو اين سفر در رستوران غذا نمي خوردم اما با توجه به اين كه اون شب كه قرار بود كابوس باشه اما همه چيز به خوبي پيش رفت و به علاوه براي اقامت هم 5 يورو سيو كرده بودم و از طرفي همراه با بچه ها بودم خلاصه ناپرهيزي كردم!) بعد از شام پياده راه افتادم رفتم به سمت كلوسئوم رويايي كه مطابق نقشه به هاستيل نزديك بود. اون شب حسابي احساس سبكي مي كردم انگار باري از دوشم برداشته شده بود، بلخره به ايتالياي دوست داشتني و به شهر رم اومدم و يكي ديگه از روياهام رو محقق مي كردم. خيابون ها نسبتا خلوت بود و فقط تو رستوران ها رفت و آمد بود. طبق نقشه مي بايست از توي پارك رد مي شدم. اون موقع شب پارك كاملا خلوت بود. درباره شب هاي نا امن رم خونده بودم اما اون شب سر خوش تر از اون بودم كه ترسي از چيزي داشته باشم به ويژه كه خيلي زود نماي باشكوه كلوسئوم رو كه در شب درخشش خيره كننده اي داشت ديدم و مست و مجذوبش شدم. (كلوسئوم بزرگترين آمفي تئاتر روم باستانه با گنجايش 45000 نفر كه در سده اول ميلادي ساخته شده و در حال حاضر وسط شهر رم قرار داره) كلي اون دور و بر گشتم و عكس گرفتم. ديگه نمي دونم چي شد فقط وقتي برگشتم هاستيل ساعت 2 نصف شب بود! به اين ترتيب شبي كه اون همه نگرانش بودم به شبي خاطره انگيز بدل شد.

يك پيشنهاد: نمايش عشق لرزه

حیفم اومد ازنمایشی که اخیرا دیدم یادی نکنم. يكي دوهفته پیش نمایش «عشق لرزه» رو در سالن چهارسو تئاترشهر دیدم. بلخره بعد از مدت ها یه نمایش راست و درمون دیدیم. چیزی که آدم نگه وقتش تلف شده.
نمایش اثر نمایشنامه نویس اخیراً معروف شده در ایران، اریک امانوئل اشمیت فرانسویه به کارگردانی سهراب سلیمی. موضوعش موقعيت تراژيك همزماني عشق و نفرته. نکته جالب توجه اين نمايش همون طور که از اسم نمایش هم بر میاد (و البته در اسم اصلي به پدیده ای اشاره داره که منجر به انشقاق قاره ها مي شه) استفاده از استعاره جغرافیایی و زمين شناسي برای بیان احساسات انسانیه. اشمیت معتقده:
"کافیست یکی از احساسات ما کمی جابجا شود تا همه چیز دستخوش تحول و دگرگونی شود. بدین ترتیب سلسله ای از تغییرات پدید می آید که فاجعه بار است."
اما گذشته از قصه لطيف و رومانتيك نمايش، خود اجراي نمایش هم بسیار زیبا و روان، و بی ادعا و صمیمی بود. بازی ها دلنشین و طراحی صحنه مینیمال و محکمی داشت. حیف که ظاهرا مدت نمایشش به سر اومده. اما خود متن نمایشنامه اش رو نشر قطره با ترجمه الهام حائری منتشر كرده. با اين حال اجراي نمایش با خلاقیت تحسین برانگیز کارگردان بسیار جذاب تر از نمایشنامه از آب دراومده. این اجرا خودش مصداق گویایيه که چطور يه کارگردانی خوب می تونه یه اثر رو به كلي ارتقا بده و جذابیت هاش رو دو چندان کنه.
بنا براين پیشنهاد می کنم حالا كه اجراي نمايش تموم شده لااقل از این به بعد نمایشنامه های اریک امانوئل اشمیت و اجراهای سلیمی رو از دست ندین!

۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

گردشگري آرام

گردشگري آرام يكي از شاخه هاي «جنبش آرام» است كه قصد دارد آرمان هاي جنبش را در حوزه گردشگري محقق كند. هدف گردشگري آرام ترويج و اشاعه نوعي گردشگري مسئولانه و پايدار است كه طي آن ارج نهادن به طبيعت و محيط زيست، احترام به تكثر فرهنگي، حفظ محيط ها و فضاهاي تاريخي و شناسايي ارزش هاي بومي به عنوان اصول اساسي مورد توجه قرار مي گيرند. گردشگري آرام، شيوه رايج گردشگري هاي برنامه ريزي شده را كه بازديد از نقاط ديدني و جاذبه هاي توريستي را در كوتاه ترين زمان ممكن سر لوحه كار خود قرار داده اند كنار مي گذارد و تجربه تازه اي از گردش و سفر را پيش رو مي نهد. تجربه اي كه به گردشگر امكان مي دهد تا در طول سفر همچون ساكنين بومي مقصد سفر زندگي كند، در خانه هاي آنها اقامت كند، همچون آنان در شهر پرسه بزند، خريد كند، آشپزي كند، در رويدادهاي جمعي مشاركت كند، و حتي گاه در كنار آنان كار كند. بدين ترتيب فرصتي مي يابد تا سبك زندگي جديدي را تجربه كند و بدين ترتيب شناخت عميق تري از فرهنگ و مردمان منطقه بدست آورد كه بسيار ارزشمندتر و جذاب تر از دانسته هايي است كه از طريق راهنماهاي تورها و بازديدهاي عجولانه و سرزدن شتاب زده به مكان هاي خاص گردشگري حاصل مي شود. پياده روي، استفاده از دوچرخه و قطار به جاي هواپيما و خودرو، اقامت در خانه هاي بومي به جاي رفتن به هتل و مهمانسرا، استفاده از خوراك هاي محلي و يا تهيه خوراك با استفاده از مواد غذايي بومي به جاي رفتن به رستوران و استفاده از غذاهاي آماده، اقامت طولاني در يك منطقه و گردش فراغ بال در جاي جاي آن و كشف مكان هاي ناشناخته و دورافتاده منطقه، آشنايي با فرهنگ ، آداب و رسوم و آيين هاي مردم منطقه و مشاركت در آنها از جمله ويژگي هاي اين شيوه گردشگري است. از سوي ديگر گردشگري آرام به مناطق بومي نيز اين امكان را مي دهد تا با تقويت سياست مهمان نوازي و پذيرش، زمينه را براي بهبود جذابيت هاي منطقه در چشم انداز توسعه پايدار اجتماعي و زيست محيطي فراهم كند.
و سرانجام اين كه گردشگري آرام بار ديگر مفهوم "زندگي آرام" را تبليغ مي كند كه معرف بازگشت به آن نوع شيوه زندگي است كه شالوده يك جامعه پايدار را شكل مي دهد. در اين باره باز هم صحبت مي كنيم.

۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

شبهاي رم



شب رم بسيار ديدني بود. در واقع اگر بي انصافي نكنم از روزش هم بهتر بود.چه هوايي و چه مناظري. تو مدتي كه ايتاليا بودم همه اش موسيقي و آواز پرشكوه پاوروتي و آندره بوچلي تو ذهنم بود و خلاصه موسيقي ذهني سفرم در ايتاليا موسيقي اين دو بود. به خصوص قطعات TREMO E T' AMO ، رومانس و پارتيرو. اين قطعه TREMO E T' AMO ديوانه كنندس! از آلبوم رومانس. اگرچه شعرش به زيبايي آهنگش نيست. اما شعر پارتيرو دلنشين هم هست.

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

رم و دوستان





خوبي سفرهاي تنهايي، (منظورم بدون توره والا سفراي دو نفره بهتره) اينه كه امكان تماس بيشتري با محيط و مردم داري. تو كشتي قبل از پياده شدن تو شهر چيويتاوكي در ايتاليا با پنج توريست جوان آشنا شدم. هر پنج تامون تنها سفر مي كرديم و اتفاقي با هم هم صحبت شديم و با هم اومديم رم. بچه هاي خيلي خوب و با محبتي بودن. از امريكا و استراليا. سفرهاي آزاد هميشه مملو از فرصت هاي تازه و موقعيت هاي جديده كه معمولا خيلي ناگهاني و اتفاقي پيش روت ظاهر ميشه و شگفت زدت مي كنه. جالبه بگم كه اين شب از همون اول برنامه ريزي سفر برام كابوس بود (چون شب با كشتي به شهري مي رسيدم كه يك ساعت از رم فاصله داشت حال اون موقع شب چه جور خودمو به رم مي رسوندم و چه جور محل مناسبي براي اقامت پيدا مي كردم هميشه برام كابوس بود) اما در عمل همين شب به يكي از خاطره انگيزترين شب هاي سفر بدل شد. اون شب بعد از خوردن يه اسپاگتي داغ ايتاليايي با بچه ها، رفتم كلوسئو و تا ساعت 2 نيمه شب گشتم و عكاسي كردم.

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

مسير كشتي


تو مسير كشتي از بارسلون به رم هوا نيمه ابري و سايه روشن بود. چه مناظر معركه اي. خيلي جاتون خالي بود. ما از تنگه بونيفاچو رد شديم. اگه تو نقشه نگاه كنيد دو جزيره نزديك به هم در غرب ايتاليا هست كه بينش يه تنگه است. جزيره پاييني همون ساردنياي معروفه ايتالياست و جزيره بالايي جزيره كرس فرانسه است. جزيره اي كه تو عكس ديده مي شه ساردنياست.

سفر با كشتي



از بارسلونا به رم رو با كشتي رفتم. كشتي بسيار عظيم بود، يه هتل متحرك با 11 طبقه! با استخر، رستوران، بار، ديسكو، فروشگاه، كازينو ... و 5 طبقه پاركينگ. سه تا رستوران بزرگ داشت. يكيش لوكس و تجملي بود، يكيش سلف سرويس و يكيش هم فست فود (و البته با قيمت هايي بسيار بيشتر از خشكي!). سالن ديسكوش هم با موسيقي زنده تا صبح برنامه داشت. چندتا هم بار و كافي شاپ در طبقات مختلف و روي عرشه بود. فضاي روي عرشه بسيار جالب بود، استخرش هم همونجا بود با كلي ميز و صندلي و دو ديواره شيشه اي جانبي كه مشتريان رو از باد و سرما محافظت مي كرد.
بليط كشتي دو نوع بود، صندلي و تخت. بليط تخت توي كابين ها بر حسب اين كه كابين درجه چنده، دو تخته است يا 4 تخته و داخلي يا بيرونيه قيمتش فرق مي كرد. يه سالن هم داشت كه فقط صندلي بود مثل سالن سينما اما با صندلي هاي بسيار جادار و راحت كه بهش اسليپر مي گفتن. از اونجايي كه سفر من به قول انگليسي ها cost effective بود ترجيح دادم تو ي همين بخش اسليپرها باشم كه قيمتش بسيار ارزان تر از كابين بود. صندلي 44 يورو بود در حالي كه قيمت بليط هر تخت تو كابين از 230 تا 450 يورو بود. فضاي داخلي كشتي بسيار لوكس و تميز بود. من البته قبلا تجربه سفر با كشتي مسافرتي رو داشتم (از بندر اودسا تا استانبول با يه كشتي لوكس روسي، البته اون بار تو كابين 3 تخته بودم كه بسيار هم چسبيد) اما اين كشتي بسيار عظيم تر و بزرگ تر بود. متاسفانه به دلايل فني نشد از كل كشتي عكس بگيرم. سفر دريايي ما حدود 22 ساعت طول كشيد. ساعت 10 شب از بارسلون راه افتاديم و ساعت 8 شب فرداش رسيديم شهر بندري چيويتاوكيا كه 100 كيلومتري با رم فاصله داشت. البته يه توقف نيم ساعته هم در بندر پروتوتورس در جزيره ساردنيا داشت كه با توجه به حركت و مانور اسلوموشن كشتي همين توقف حدود 3 ساعتي برامون آب خورد.

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

شبهاي بارسلونا



كوچه پس كوچه هاي قديمي بارسلونا بخصوص در شب ها حال و هواي ديگه اي داشت. بخصوص شب تعطيلات آخر هفته شون در اين كوچه ها غوغاييه. علاوه بر بساط نقاشان آماتور، تردستان و آدمك هاي مجسمه اي (كه همون كزازي سابق الذكر بهشون ميگه تنديسه هاي زنده و از اين كار به عنوان گدايي نو آيين نام مي بره) كلي گردهمايي هاي عجيب غريب ملي، مذهبي و سياسي در اين محلات شكل مي گيره. در يك جا گروهي از نوازندگان در محوطه جلوي كليسا در حال نواختنند و جماعتي از زنان و مردان عموما سالخورده در حالي كه همگي دايره وار دست در دست هم دارند در حال رقصيدنند – نشان خاصي كه همگي رو سينه داشتن و يكيشون هم اصرار داشت منم بزنم گوياي اين بود كه همگي به يه گروه خاص تعلق دارن، مثلا هواداران ضد جنگ، بازمانده هاي جنگ هاي وطني يا قربانيان دوره فرانكو . در ميدانكي ديگر هواداران گروه هاي چپ كمونيستي درحالي كه معركه اي از پرچم هاي سرخ و عكس ها وكتاب هاي ماركس و لنين و چه گوارا و ساير رهبران كمونيست را برپا كرده بودن، به بحث هاي گرم وپرشور مشغول بودند. در گوشه اي ديگر جماعت مهاجر كامبوجي به سياست هاي كشورشان اعتراض داشتند و در ميدانكي آنسو تر هواداران اريتره به زبان خود فرياد اعتراض سر مي دادن. در كوچه اي ديگر نوازنده اي تصنيف آرام وعاشقانه اي را با نواي گيتار زمزمه مي كرد و در تقاطعي ديگر خواننده اي با صدايي پر طنين قطعه اي كرال را براي رهگذران مشتاق مي خواند. و اين همه در همسايگي هم و به طور همزمان در ميان كوچه پس كوچه هاي قديمي شهر در جريان بود. كافي بود پاي پياده در كوچه ها دور بگردي تا در هر پيچ كوچه و در هر تقاطع و ميدانكي رويداد جديدي رو كشف كني. رويدادي كه بيش از هر چيز نشان از زندگي، شور و عشق داشت. من كه يكسر شيفته شب هاي بارسلون شدم.

بارسلونا


شور و شيداي شبهاي بارسلونا
در بافت قديميه شهربارسلون دو سه محله معروف توريستي هست كه بسيار زيباست. ريبرا، باري گوتيك و راوال كه به نوعي مراكز پرتردد و توريستي شهرند پر از كوچه پس كوچه هاي تنگ و باريكن كه پرسه زدن در اون ها خودش ماجراييه. من كه از گشتن تو اون كوچه ها و ديدن زندگي روزمره مردم سير نمي شدم.

بارسلونا و گائودي


بارسلونا، گائودي و ديگر هيچ
بارسلون يا به تلفظ محليش بارسلونا هميشه برام رازآميز و جذاب بود. جايي كه فرهنگ كاتالوني آشكارا جلوه گري مي كنه. كاتالان ها نژادي هستند با زبان مستقل كه اتفاقا بسيار هم به تيره و زبان خود مي نازند و به نوعي خود را برتر از كاستيلان ها مي دانند كه ما عموما به عنوان اسپانيايي مي شناسيم. در همه جا تابلوها به دو زبان كاتالاني و اسپانيايي نوشته شده كه بسيار مشابه هم اند. نماد و نشان هاي فرهنگ كاتالاني به ويژه در بارسلون كه مركز كاتالانه وبه نوعي پايتخت فرهنگي اسپانيا هم شمرده مي شه به چشم مي خوره. يكي از همين جلوه ها كاتدرال (كليساي جامع) معروف ساگرادا فاميليا (خانواده مقدس) اثر معمار صاحب سبك و نابغه و نامتعارف اسپانيايي آنتوني گائودي . صبح زود كه رسيدم ترمينال بارسلونا اولين جايي كه رفتم ببينم همين كليساي عجيب غريب بود. معماري اين كليسا رو خيلي دوست داشتم. (هشت سال پيش هم عكسش رو براي چاپ پشت جلد ترجمه كتاب تاريخ مختصرمعماري ام انتخاب كرده بودم) فقط چيزي كه تو ذوق مي زد همون جرثقيل هايي بود كه بد جوري نماي كليسارو خراب كرده بود. اين كليسا بعد از 150 سال از مرگ معمارش همچنان بر اساس طرح هاي او در حال ساخته شدنه و هنوز تمام نشده! طرحش به معني واقعي كلمه بلند پروازانه است. هيچ نمونه مشابهي هم از اين بنا وجود نداره و در واقع در هيچ مكتب هنري تعريف شده اي هم نمي گنجه . گرچه تلاش زيادي شده تا معماري گائودي رو در قالب مكاتب تعريف كنن اما در واقع آثار اون يگانه و بي بديله. جالبه بدونين كه منبع الهام گائودي در آثار معماريش هميشه طبيعت بوده و از تمامي نقوش و حجم هاي طبيعي نباتي و ارگانيك بهره برده و به همين دليل حاصل كارهاش تفاوت چشمگيري با سايرين داره و او رو به يه معماره نامتعارف و يگانه بدل كرده. شعار او بازگشت به طبيعت و معماري طبيعي و زيست محيطي. بارسلونايي ها خيلي دوستش دارن و آثار حجمي و بناهاي عجيب و غريبش قطب هاي اصلي توريستي بارسلونا محسوب مي شه. پارك گوئل او هم يكي از شگفت انگيزترين و جذاب ترين پارك هاي شهريه.من كه از ديدن پارك بسيار شگفت زده شدم. بخصوص كه اينجا و اونجا هم نوازندگان دوره گرد نشسته بودن و با موزيكشون حال و هواي دلنشيني رو به پارك داده بودن. جاي همگي خالي!
دكتر كزازي در سفرنامه اش يا به قول خودش در روزنگاره هاي سفر اسپانياش با اون زبان فارسي فاخرش بارسلونا رو به شكل دلنشين و بامزه اي وصف مي كنه. در مورد كاتدرال ساگرادا فاميليا واژه «دودمان سپند» رو براي معادل فارسيش پيشنهاد مي ده. البته يه چيزايي هم در باره معماري گائودي ميگه كه به نظر مي رسه زياد باش حال نكرده اما من واقعا مبهوت و ديوانه اين معماري شدم.

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

پرلاشز

فرانسه


پرلاشز زيباتر از اوني بود كه فكرش رو مي كردم. در واقع پرلاشز شايد تنها گورستاني باشه كه غروبش هم خيلي دل انگيزه. (عكس 1) تو پرلاشز يه ماجراي جالب برام پيش اومد كه به اختصار مي گم. اول بگم كه محيط گورستان نسبتا بزرگ و پيچيدست و متاسفانه نقشه گورستان هم كمك چنداني به پيدا كردن قبرها نمي كنه. در واقع فقط موقعيت كلي قبر رو در قطعه مشخص مي كنه. به همين دليل از قبرهايي كه مي خواستم پيدا كنم، به جز دو سه تا كه ويژگي خاص يا بارزي داشتن پيدا كردن بقيه دشوار شد. بالزاك ، اسكار وايلد(عكس 2)، لافايت و يكي دوتا ديگه رو ديدم اما مارسل پروست و صادق هدايت رو هرچي گشتم نديدم. از بس اين ور و اون ور رفته بودم حسابي پاهام خسته شده بود (تقريبا 3ساعت بود كه يك سر مي گشتم و دو بار بالا تا پايين گورستان رو گز كردم) هوا داشت تاريك مي شد و تقريبا هيچكس ديگه اي هم در گورستان نبود ولي هنوز سمج بودم، آخه نمي شد اين همه راه تا پاريس اومد و اين همه در پرلاشز گشت اما بدون ديدن قبر مارسل پروست و صادق هدايت برگردم . به خاطر خستگي زياد و تاريك شدن هوا ديگه داشتم ناميد مي شدم كه ناگهان يه پيرمردي رو وسط قبرها ديدم. گفت گورستان تا 10 دقيقه ديگه بسته مي شه و بايد برم بيرون. بعد پرسيد كجايي هستي گفتم ايران. چهره عبوسش يه باره شكفته شد و گفت ايران رو ميشناسه و فرهنگش رو دوست داره بعد پرسيد قبر صادق هدايت رو ديدي. اين بار چهره خسته و عبوس من شكفته شد و گفتم از ظهر تا حالا دنبالش مي گردم اما پيداش نمي كنم. گفت بيا تا نشونت بدم! به سختي راه مي رفت و تن سنگين و لخت خودشو با دشواري در لابلاي سنگ قبرهاي حجيم جابجا مي كرد. چندبار ازش عذر خواستم و گفتم كافيه فقط جاشو نشونم بده تا خودم برم و بيش از اين زحمت براش درست نكنم اما قبول نكرد. در عوض ازم پرسيد نويسنده فرانسوي به نام «پرش» رو مي شناسم يا نه. لهجه اش تلفيقي از فرانسوي و انگليسي بود كه به دليل كهولت، كلمات رو به شكل نامفهومي ادا مي كرد. هرچي تو ذهنم گشتم چنين نامي يا مشابهش رو يادم نيومد. تا اين كه رسيديم به محل مورد نظرش و قبر ساده سياهي رو نشونم داد و گفت «پرش». نگاهي به اسم قبر كردم . باورم نمي شد. سنگ قبر مارسل پروست بود!! فريادي از هيجان زدم و ماجراي جستجوي بي سرانجامم رو براش گفتم. بعد در همون نزديكي قبر صادق هدايت رو نشونم داد . ازش تقاضا كردم كنار قبر وايسه تا ازش به يادگار عكس بگيرم.
قبر اسكاروايلد هم ديدن داشت(عكس 2). اين قبر به خاطر بوسه هاي فراواني كه هواخواهاي رومانتيكش روي تنديس سنگي بالاي قبرش به جا گذاشتن معروفه. موقعي كه اونجا بودم دوتا زن جوان خارجي (احتمالا اسپانيايي) داشتن ماتيك مي زدن كه نقش بوسه شون خوب رو سنگ بيفته! ياد فيلم به يادموندني «دوستت دارم پاريس» افتادم. فيلمي اپيزوديك متشكل از 18 قطعه كه 22 كارگردان معروف دنيا در اپيزودهاي كوتاه 5 دقيقه اي، هر كدوم با روايت داستاني مستقل، جلوه هاي مختلف پاريس رو به نمايش مي ذارن. يكي از اپيزودها در پرلاشز بود و اطراف همين قبر كه ماجراي از سرگيري عاشقانه يه رابطه در حال گسست رو – البته با توصيه روح اسكاروايلد به مرد جوان - به زيبايي تمام نشون مي داد. (فيلم در مجموع بسيار زيباست. مضمون همه اپيزودها عشقه اما به قول منتقدين آنچه در پايان آشكار ميشه اين كه معشوق واقعي همين شهر دوست داشتنيه. اگه فيلمش گيرتون اومد حتما ببينيد.)

بازگشت به خانه

بلخره از سفر پرخاطره و فراموش نشدني جنوب اروپا برگشتم. جاي همگي خالي بود. برخلاف برنامه اي كه در ابتدا داشتم فقط در اين فرصت محدود تونستم چند شهر جنوب اروپا رو كه هميشه روياي ديدنشون رو داشتم ببينم . پاريس رومانتيك ، بارسلوناي پرشروشور ، رم باشكوه ، فلورانس باوقار و البته ونيز ... ونيز ... ونيز ... ونيز بي نظير . من كه قلبم در ونيز جا مونده ! ه
نمي دونم بعد از ونيز شهري هست كه چنين تاثيرگذار باشه. خواستم بگم اگه آب دستتونه زودتر بخوريدش و بريد ونيز! اما فكر مي كنم برعكس آخرين جايي كه بايد ببينيد ونيزه چون بعد از اون هيچ شهر ديگه اي به چشمتون نمي ياد ! ه

۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

سفر روسيه

سفر به روسيه
بلخره بعد از ماجراهاي فراوان براي رفتن به مسكو، سقوط هواپيماهاي روسي و كنسل شدن بسياري از پروازها، هفته پيش سفر جور شد و رفتيم. جاي همگي خالي بود.
تو مسكو همون اولين شبي كه رسيديم يه برنامه آبشنال گذاشتن كه مجموعه اي از نمايش هاي بسيار زيبا و مجلل از تاريخ و فرهنگ روسيه بود كه در صحنه هايي پرزرق و برق و همراه با موسيقي و رقص با گروه هاي مختلف و لباس هاي خيره كننده اجرا مي شد كه فوق العاده ديدن داشت. در اين صحنه ها جلوه هايي از تاريخ شكل گيري روسيه در قالب نمايش هاي حماسي و رومانتيك و موزيكال به نمايش در اومد. همگي با صحنه پردازي ها و طراحي لباس چشمگير كه آدمو جادو مي كرد. قسمت دومش رقص و موسيقي معاصر بود كه بسيار خاطره انگيز بود براي مايي كه هميشه شيفته نغمه هاي روسي بوديم.