۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

خاطرات سفر اروپا (9): وین یا «ای برادر کجایی؟»


وین یا «ای برادر کجایی؟»

اتوبوس دقیقا با ساعت دیجیتالی داخل اتوبوس را افتاد. حدودا 11 شب می رسیدیم وین. خوشحال بودم از این که زمانی که می رسم حتما اونجا هم مثل ایستگاه برلین همه چیز مرتبه و می تونم اون وقت شب یه جایی گیر بیارم. قبل از رسیدن به وین تو راه داخل فرودگاه یه توقف داشت و یه خونواده رو پیاده کرد. بلخره ساعت 11 شب رسیدم وین. ظاهرا اونجا ترمینالش بود ولی بسیار سوت و کور بود و سگ پر نمی زد. عملا هیچ جایی باز نبود و هیچکس نبود. پش سر جماعت مسافرایی که به یه سمتی می رفتن خیلی با اعتماد به نفس راه افتادم. دیدم میرن به ایستگاه مترو. منم رفتم و بعد از این که 1.8 یورو دادم بلیط گرفتم و بر اساس تابلوهای راهنما رفتم سوار قطار شدم و در ایستگاه مرکز شهر پیاده شدم. از سکو که خارج شدم بعد از عبور از چند راه رو یی که به دلیل کارهای ساختمانی برای عبور عابرها گذاشتن رد شدم و یه دفعه سر از وسط خیابون در آوردم! یعنی چی پس ایستگاه و دفتر و دستکش کجا بود که ندیدم. گشتی بیرون زدم دیدم خبری نیست همه جا تعطیله. دوباره برگشتم و از اون دهلیزهای تو در تو رد شدم و فقط به سکوهای خالی منتهی می شد، خلاصه تمامشون رو امتحان کردم دیدم خبری نیست. دوباره برگشتم توی خیابون همه جا خاموش و تعطیل بود. فقط یه دکه کباب دونر داشت یواش یواش بساطش رو جمع می کرد. گرسنم بود و همونجا یه ساندویچ گرفتم و سوال کردم ایستگاه راه آهنش کجاست که انگلیسی بلد نبود و نتونست کمکی بکنه. دیگه داشت ترسم برم می داشت که این شب رو کجا بگذرونم. دیدم دو سه زن و مرد جوون داشتن از هم خداحافظی می کردن که ازشون کمک خواستم. پسره انگلیسیش خوب بود و گفت ایستگاه رو دارن بازسازی می کنن و خبری از ایستگاه نیست. گفتم یعنی شهر به این بزرگی هیچ ایستگاهی نداره؟ گفت نه «وین همینه دیگه!»(والبته بعدا که شهر رو دیدم بهش حق دادم). بعد برای هاستیل پرسیدم خودش نمی دونست اما یکی از رفیقاش گفت که شماره تلفن یه هاستیل رو داره خلاصه شماره رو داد ولی هرچه زنگ زد جواب نداد! دیگه داشتم قاط می زدم (من معمولا با تای شنیع دسته دار قاط می زنم، بقیه رو نمی دونم!). ظاهرا هر چی تلاش کردن جایی برای شب موندن پیدا کنن موفق نشدن. تصمیم گرفتم برم فرودگاه و گفتم بلخره اونجا یه جای پر رفت و آمدیه و میشه در «رست روم»(اتاق انتظار و استراحت مسافرا که معمولا صندلی های راحتی بزرگ و امکانات رفاهی خوبی داره) اونجا تا صبح استراحتی بکنم. رفیقش که خانم خوش برخورد و خوشرویی بود چون با من هم مسیر بود اومد و کمکم کرد که بلیط مسیر قطار به فرودگاه و قطار مربوطش رو به نشون داد. یه نیم ساعتی معطل قطار در ایستگاه خلوت مترو شدم. بلخره رفتم فرودگاه. اما ... اما اونجا درست مثل این که گاز خردل زده باشن هیچ موجود زنده ای نبود. سالن و راه روهای بسیار تمیز و حیاط و سالن انتظار بسیار مدرن وشیک و بزرگ اما سگ پر نمی زد. توی اون شرایط استیصال بد جوری خندم گرفته بود. واقعا هیچ کس نبود. تصور من یه فرودگاه بسیار پر رفت و آمد و شلوغ بود که دقیقه به دقیقه هواپیما توش میشنه و بلند میشه. اما کاملا خلوت بود. بلخره بعد از کلی گشت توی اون ساختمان بسیار مدرن و تمیز ولی خالی از سکنه، که حتی کسی نبود بپرسه اینجا چه می کنی، بلخره در اون ته مهای یه رستوران، نشونه هایی از حیات رویت شد! کارگری که داشت زمین رو تی می کشید اولین موجود زنده ای بود که اونجا دیدم. خلاصه کار نداریم، اون شب گرچه بد جوری تو ذوقم خورد اما خودش کلی ماجرا داشت و هنوز که بهش فکر می کنم خندم می گیره.


صبح زود، بعد از خواب نچندان شیرینی روی کاناپه سالن انتظار بلخره راه افتادم رفتم با مترو تو شهر.


در همون نزدیکی یکی از ایستگاه های قطار یه هاستیل خوب پیدا کردم. بعد از اینترنت و حمام کردن و سبک کردن کوله راهی شهر شدم. یه بلیط یه روزه مترو گرفتم تا بی درد سر شهر رو بگردم. با همون بلیط و با استفاده از ترم تمام محدوده مرکزی شهر رو چند بار دور زدم و پیاده سوار شدم.


پارک زیبای وسط شهر با مجسمه موتسارت. جالبیش این بود در همه جا کم و بیش حضور موسیقی رو حس می کردی. حتی توی یکی از توالت عمومی های پاساژهای زیر گذر، موسیقی کلاسیک با صدای بلند پخش می شد و شکل و شمایلش رو هم شبیه تالار موسیقی درست کرده بودن و رو هر اتاقک توالت نوشته شده بود لژ شماره فلان! و در و تزییناتش هم با مخمل قرمز و سایر عناصر تزیینی تالارهای بزرگ موسیقی مزین شده بود، آدم فکر می کرد رفته تو تالار وحدت! (عکس 1 )



عکس های وین رو می تونین تو لینک زیر ببینید:


http://picasaweb.google.com/goshayesh/Wien



۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

روزانه ها: فردا که نیامدست فریاد مکن

ادبیات و اندیشه جاری در آثار مکتوب ایرانی واقعا بسیار متنوع وغنیه. فقط حیف که وضعیت اسف انگیز معاصرمون هیچ نسبتی با اون نداره!

خاطرات سفر اروپا (8): بوداپست یا «از دور خوش است »



به هر صورت وقتی رفتم بلیط بگیرم دیدم قیمت بلیط اونم از یک کشور اروپا شرقی خیلی زیاده (نزدیک 70 یورو) اینه که تصمیم گرفتم با اتوبوس برم. البته اتوبوسش Euro Line بود که شبکه اتوبوس رانی کل اروپاست و خدماتش بسیار عالیه. فقط ترمینالاش برخلاف ایستگاه های راه آهن که وسط شهره، معمولا در حومه شهره و کلی برای رفتن به اونجا باید هزینه کنی. به هر صورت چون من بلیط روزانه مترو رو داشتم مشکلی نبود. بلیط اتوبوس حدود 30 یورو بود. اتوبوساش هم راس ساعت حرکت می کنن. یعنی درست زمانی که ساعت دیجیتالی داخل اتوبوس ساعت حرکت رو نشون می ده راه می افته! خلاصه هم مشکل بلیط حل شد و هم 40 یورویی سیو کردیم که بعدا خیلی بدردم خورد. چون تونستم با تورهای گشت شهری حسابی شهر رو تو خشکی و تو آب ببینم.


شهر در جوار رودخانه دانوبه یا به قول خودشون دونا (Duna) . شهر دو قسمته یکی تپه ای و مرتفع در سمت غرب دانوب به نام بودا (Buda که ربط شکلی و محتوایی با بودا نداره) و یکی پست و جلگه ای در سمت شرق به نام پست (pest). خوب دیگه معلوم شد اسمش از کجا اومده. قصر روی تپه که به همین نام معروفه، خود ناگفته پیداست که در قسمت غربه (عکس 21 ). مجموعه ای از آثار و موزه های مهم دوره قرون وسطاست که به ثبت یونسکو رسیده.


من پراگ رو قدم به قدم گشتم و اینقدر جذاب جالب بود که نفهمیدم دارم چه به سر پام می یارم. اینو وقت اومدم بوداپست فهمیدم! دیدم اصلا توان قدم زدن و گشتن رو ندارم و بد جوری پام درد می کنه و به علاوه بوداپست هم مثل پراگ جمع و جور و کوچولو نبود و ابعاد و مسافت ها بد جوری آدم رو به زحمت می نداخت. و از این گذشته به تروتمیزی و مرتبی پراگ هم نبود. اینه که با توجه به صرفه جویی که در بلیط کرده بودم تصمیم گرفتم یه حالی به خودم بدم و با اتوبوس های توریستی که تورهای یک روزه و با امکانات بسیار خوب داره شهر رو بگردم. خدماتشون خیلی جالب بود. این اتوبوس ها هر نیم ساعت راه می افتاد و داخلش هدفون بود و به زبان انتخابی خودت به توضیحات راهنما گوش می دادی. همزمان که از جلوی هر عمارت یا جای دیدنی رد می شد توضیحات اونجا رو می داد (خوب اینارو که همه می دونن) اما جالبیش این بود که می تونستی در هر کدوم از نقاط مشخص شده شهر (مجموعا 19 نقطه توریستی) از اتوبوس پیاده شی و اونجارو حسابی بگردی و مجددا با اتوبوس بعدی به نقطه بعدی بری. این ماجرا رو به مدت دو روز می تونستی تکرار کنی! به علاوه می تونستی با همین بلیط دو تا گشت با قایق روی دانوب بزنی (یکی روزانه یکی هم برای مناظر شبانه!) به اضافه یه عالمه تخفیف از رستوران ها و مراکز خرید! خدماتش اینقدر زیاده که واسه این که یادت نره، همراه بلیط یه دفترچه رنگی کوچیک می دادن که توش تمام برنامه ها و مراکزی که تخفیف می دن به همراه تبلیغاتشون چاپ شده بود! خلاصه اون روز رو به مرحمت این بلیط کذایی به خوشی در بوداپست سپری کردیم. ... می پرسید حالا این بلیطه چقدر بود؟ باشه حالا، این بار مهمون ما! واسه شما 12 یورو! بازم قابل نداره تو رو خدا! ... بازم بگید این اروپا شرقی ها مرام ندارن!


هوا آفتابی و تا حدی گرم بود. واسه همین تو وسط شهر با ترافیک مسخره و مزخرفش حسابی حال آدم بد می شد. فکرش رو بکنید اتوبوس برای رد شدن از پل معروف ویکتوریا نزدیک 20 دقیقه معطل بود. فقط اون بالا رو تپه هوای تمیز و تازه ای بود با یه چشم انداز زیبا. بوداپست فقط از اون بالا خوشایند و زیبا بود.


روی همون تپه سابق الذکر یه جایی بود به نام سیتادلا که چشم انداز بسیار وسیع یا به قول خودشون پانورامایی از شهر رو می تونستی ببینی(عکس 18 و 27 ). همون جا یادمان استقلال هم سرپا شده. مجسمه یادمان استقلال پیکره 14 متری زنیه که شاخه نخلی رو رو دست بلند کرده در سال 1947 به یادبود سربازانی که جونشون رو برای آزادی بوداپست در جنگ جهانی دوم از دست دادن ساخته شده. (عکس 6 )



عکس های بوداپست رو می تونین تو لینک زیر ببینید:

http://picasaweb.google.com/goshayesh/Budapest

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

خاطرات سفر اروپا (7): پراگ یا «دیار قصرهای پریان»


پراگ یا «دیار قصرهای پریان»

اول بگم وقتی به سمت جنوب و مرز چک نزدیک می شید مناظر کوهستانی میشه و تو منطقه چک هم که رسما کوهستانیه، البته نه خیلی مرتفع. بنابراین کمی حال و هوای مناظر عوض میشه.خوب ببینیم پراگ کجاست. شهر کافکا، واسلاو هاول، بهار پراگ، انقلاب مخملی (اون موقع هنوز مخمل ها رنگی نشده بودن!)، و از همه بارزتر، پراگ موزه بازیه از معماری قرون وسطا و رنسانس.اول از ورودم به شهر بگم که قاعدتا از طریق ایستگاه راه آهنشه. خوده این ایستگاه به تمامی گویای این بود که به اروپا شرقی وارد می شویم و نیازی به هیچ توضیح اضافه نبود! حال و هواش تداعی گر فضای شوروی سابق بود. به عنوان نمونه من هیچ کجا نتونستم سر از کار دستگاه های فروش بلیطش در بیارم. همه شون قدیم و عجیب وغریب و به زبان ناآشنا بودن، بدون دو کلمه انگلیسی! اینقدر هم ماجرای فروش بلیط رو پیچیده کرده بودن که بر اساس این که تو چه منطقه ای میری، کی می ری، چه جوری می ری باید یه بلیط خاص می گرفتی! به صفحه انتخاب بلیطش که نگاه می کردی بیشتر شبیه صفحه بازی های پیچیده فکری بود که می بایست از رمزگشایی می کردی. خلاصه اگر نبود کمک یه خانم چک خوشرو که بدون این که یه کلمه حرف بزنه تونست راهنماییم کنه که چه بلیطی بخرم، نمی دونم تکلیفم تو اون ایستگاه راه آهن متوقف در تاریخ چی بود!اما کمی بعد از ایستگاه نچسبش، خیابان اصلی شهر بود که یه دفعه چشم انداز شهریه بسیار زیبایی جلو روت باز می شه. این بلوار از بنای نئو کلاسیک موزه ملی شروع میشه (عکس 1 ) و در آخر هم منتهی می شد به شهر قدیم یا به قول خودشون Stare Mestro. اونجا واقعا فکر می کنید وارد تاریخ می شید (عکس 2 ). اونم تاریخ بسیار شیک و تروتمیز! کوچه های تنگ و باریک و لابیرنتی با بناهای قدیمی ولی تمیز و بازسازی شده. پراگ واقعا دوست داشتنیه. تو میدان اصلی قدیمیش فضا و اتمسفر محیط واقعا شبیه فضای افسانه پریانه (عکس 3 ). با قصرهایی با بام نوک تیز و بناهای به سبک گوتیک. جالبه که یکی از سوغاتی های اونجا عروسک پیرزن جادوگره در حالات مختلف! (عکس های 4-6 ). یه شهر جدید هم دارن که خودشون می گن Nove Mesto که فقط در قیاس با قبلی جدیده وگرنه متعلق به قرن چهادهمه!بعد که به سمت رودخونه برید میرسید به یکی دیگه از شگفتی های شهر یعنی پل قدیمیه معروف به پل چارلز متعلق به قرن چهادهم(عکس 7 ). دستور ساختش رو خود چارلز چهارم تو سال 1357 بعد از این که پل قبلی با سیل از بین رفت داد. سال 1400 هم ساختش تموم می شه. ولی از اون موقع تا قرن نوزدهم به عنوان پل سنگی می شناختنش و فقط بعد از قرن نوزدهمه که به اسم پل چارلز معروف می شه.بعدا و طی قرن ها بعد روی این پل 30 مجسمه مختلف از مسیح می سازند که اولیش مربوط به قرن هفدهم و آخریش مربوط به اواخر قرن نوزدهمه. هر کدوم از مجسمه ها هم یکی از روایت انجیل رو نشون می ده. من که از این یکی خیلی خوشم اومد، خیلی بامزس (عکس 8) . همین طور که می بینید شهر دقیقا معماری و بافت قدیم و کهن خودشو حفظ و بازسازی کرده. گفتم یه جورایی شبیه شهر پریانه. ساختمون هایی با بام های مخروطی نوک تیز که فقط در فیلم های تخیلی پیدا میشه. در مجموع شهر بسیار زنده ایه و من که واقعا خوشم اومد به خصوص همین پل به تنهایی کلی حال و هوای آدمو عوض می کنه. قصر پراگ به عنوان بزرگ ترین قصر قدیمی در اروپا ثبت شده و متعلق به قرن 9 میلادیه. (عکس 9 ). دیدن کامل این مجموعه عظیم تاریخی خودش به تنهایی دو روز وقت می گیره. جالبه که بلیط های ورودیش هم دو روز اعتبار داره! بنابراین با خیال راحت آدم می تونه تمام سوراخ سنبه های این مجموعه عظیم رو ببینه. حیاط های چندگانه، کلیسای جامع، باغ سلطنتی، و خیلی چیزای دیگه. اون جا می شه سیر تحول تاریخی حکومت گران رو آشکارا دید. اما من زیاد وقت نداشتم و به علاوه ترجیح می دادم وضعیت و شرایط فعلی مردم معاصرش رو ببینم. برج ساعت نجومی معروف تالار بزرگ شهر متعلق به 1410 هنوز بعد از 600 سال فعاله اونم چه جورم. غروب که اونجا بودم دیدم یه جماعتی همین جور میخ پای برج ایستادن و بالا رو نگاه می کنن. منم بالا رو نگاه کردم اما دیدم خبر خاصی نیست. داشتم می رفتم که دیدم اصوات عجیب غریبی به صدا دراومد و بعد این که ساعت نجومی زنگ خودش رو زد یه تندیس اسکلت مانند از تو یکی از پنجره هاش اومد بیرون و نیم دوری زد و از دریچه بعدی رفت داخل بعد یه جماعتی اون بالای برج شروع کردن به ساز زدن اونم با لباسای عجیب و غریب که فقط تن جوکرها می بینیم. (عکس 10 ). یه چیزی تو مایه های نقاره نوازان حرم مشهدن با این تفاوت که ملودی اینا نظم داره. تازه بعد که ساز زدنشون تموم شد ملت براشون کف زدن! خلاصه اینجا همه همینجوری واسه خودشون خوشن! ... چیه؟ مشکلی داری؟ ... به علاوه از روی این ساعت کلی مجسمه و جاسویچی و خلاصه ادوات سوغاتی درست کردن (عکس 11 ). یکی از مراسم جالب اینجا جشن استر در اول بهاره. معمولا در ابتدای بهار شهر رو تزیین می کنن (عکس 12) و تخم مرغ رنگ می کنن و خلاصه مراسم جالبی دارن. اما تخم مرغ رنگی اونا کلی با ما تفاوت داره و بسیار ظریف تر و دقیق تر و زیباتر بودن(عکس13 ).تو محدوده شهر قدیمی چندتا اتومبیل مدل قدیمی و تمیز بود که غیر از این که جیب توریست ها رو خالی می کرد اونا رو تو شهر می گردوند،به 50 یوره ناقابل (عکس 14). اینجا هم هنوز به پول واحد اروپا در نیومده. بنابراین باید پول رو چنج کرد. اینجا هم مثل ایران، این که کجا چنج می کنی کلی قیمت یورو توفیر داره. باز هم کلی الافی برای پیدا کردن قیمت مناسب داشتم. سر همین ماجرا هم در ابتدا که مجبور بودم کمی پول چنج کنم کلی ضرر کردم. تا تونستم فحش به هاول دادم که هنوز اسلافش نتونستن خودشون رو به روز کنن!مقصد بعدیم بوداپست بود. گرچه خیلی دوست داشتم پیش از رفتن به اونجا سری به براتیسلاوا پایتخت اسلواکی بزنم ولی هرجور حساب کردم دیدم وقت نمی شه. در بوداپست قدر پراگ رو بیشتر دونستم. ماجراشو تو پست بعدی می گم. عکس های پراگ رو می تونین تو لینک زیر ببینید:http://picasaweb.google.com/goshayesh/Prague

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

خاطرات سفر اروپا (6): برلین یا شهری در تاریکی



برلین یا شهری در تاریکی


تا رسیدم برلین شد ساعت 11 و نیم شب. اولین چیزی که جلب توجه می کرد ایستگاه راه آهن بسیار مدرن و شیکش بود که یه سر و گردن از بقیه بالاتر بود. تو چهار طبقه قطارها در حال رفت و آمد بودن! بسیار منظم و تمیز. خیلی جو گیر شدم و از همه مهمتر این که باجه اطلاعاتش تا اون ساعت هنوز دایر بود و دو نفر پاسخگوی مراجعین بودن. بلافاصله نقشه رو گرفتم و به نزدیک ترین هاستیلی که همون نزدیکی بود رفتم. تو شب، نماهای شهری بسیار چشمگیر و درخشان بود و به نظر میومد با جای ترو تمیزی مواجه هستیم اما فقط فرداش بود که فهمیدم همه اش منحصر به همون ایستگاه راه آهن و نماهای شبانشه. به هر صورت هاستیلش که بسیار تر و تمیز و خوب و مدرن بود. از اون جایی که رسما یوس هاستیل بود یه عالمه دانش آموز آلمانی هم توش بودن. البته من در یه اتاق 4 تخته بودم که فقط یه نفر توش بود. سرویس حمام و دستشویی مدرنش برخلاف جاهای دیگه تو خود اتاق بود و خلاصه دوش مفصلی گرفتیم و شب خوب و آرومی رو اونجا گذروندم با این امید که فردا همه چیز به همین خوبیه ، که البته نبود!


صبح صبحانش بوفه باز بود و بسیار چسبید و خلاصه تلافی این مدت رو دراوردم. قصد داشتم با قطار شب برم پراگ اما فقط برای روز قطار داشت بنابراین مجبور بودم یک شب دیگه بمونم برلین. دوچرخه کرایه کردم و براساس نقشه گشتی در شهر و محدوده های به اصطلاح شرقی غربیش زدم. هوا ابری و نسبتا سرد بود و گاه نم برفی می بارید.


1 و 2- نمایی از ازداخل و بیرون هاستیل.


3 و 4- نماهایی از ایستگاه راه آهن .


5 و 6- بنای یادبود یا دروازه براندنبرگ مربوط به 1791 که بعد از ماجراهای جنگ جهانی دوم مرز بین دو برلین شرقی و غربی بود. حالا به مکان توریستی پرطرفداری تبدیل شده که میشه جلوش یه عالمه چیزای جالب دید از سربازان شوروی و استالین و دیگر شخصیت های تاریخی گرفته تا عروسک ها بزرگ خرس نماد شوروی که بساط پهن کرده بودن برای توریست ها.


نمایشگاهی به مناسبت برداشتن دیوار برلین در یک فضای با طراحی بسیار زیبا در میدان الکساندر برپا بود که با تمام امکانات رسانه ای ماجرا را نشون می داد. درگیری های مردم با پلیس و زدوخوردهایی که اون موقع جریان داشت در فیلم های مستند و در مونیتورهای مختلف به نمایش گذاشته شده بود.


7 و 8- بنای معروف رایشتاگ که در 2 اکتبر 1990 اتحاد مجدد دو آلمان توش رقم خورد.


11 تا 13- منطقه معروف پتسدام که ظاهرا خیلی مدرنه.


14 و 17- اینجا رو به یادبود یهودیان کشته شده در زمان نازی ها در جنگ جهانی دوم ساختن. فضای خیلی جالبی داره. مجموعه ای از مکعب مستطیل های کوچک و بزرگه که روی یه سطح پر انحنا و به صورت شبکه ای ساخته شده. وقتی واردش می شی یه احساس عجیبی بهت دست می ده و چون محدوده دیدت کمه یه باره غافلگیر می شی. بچه هایی که در این جنگل مکعب ها رفت و آمد می کردن مرتب با دیدن ناگهانی همدیگه جیغ و فریاد می زدند. اینجایی که من وایسادم جاییه که ارتفاع مکعب ها کمه. کمی جلوتر ارتفاع مکعب ها به 3 متر هم میرسه و وسط شون گم می شی. خلاصه تجربه جالبی از غافلگیری و شگفتی بود و در اشل واقعیش دلهره و ترس.



خطوط مترو و ترم برلین یکی از پیچیده ترین خطوط ترانسپورت رو داره و من که یکی دو ساعت اول کمی گیج می زدم تا بلخره ازش رمز گشایی کردم. اما واقعا بسیار کار راه بندازه. فقط کافیه مسیرها و خطوط رو یاد بگیری اون وقت می تونی طولانی ترین و پیچیده ترین مسیرها رو بدون این که از ایستگاه ها بیرون بیای و با تغییر قطارها طی کنی.


به هر صورت فردا صبح زود رفتم تا با قطار برم به پراگ. تعریف پراگ رو زیاد خونده و شنیده بودم. اما شنیدن (یا به طریق اولی خوندن) کی بود مانند دیدن. تو پست بعدی از این شهر قصرهای پریان براتون می گم.


عکس های برلین رو می تونین تو لینک زیر ببینید:


http://picasaweb.google.com/goshayesh/Berlin




۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

خاطرات سفر اروپا (5): آمستردام یا live your life






آمستردام یا live your life


اشاره کردم که قصد داشتم سر راه آمستردام سری به روتردام بزنم. اول اینو بگم که بلیط قطارای اینجا آزاده یعنی ضرورتا مجبور نیستی با قطاری که سوار شدی یکسر تا مقصد بری. در واقع می تونی تو تمام شهرهای بین راه پیاده بشی و بعدا با قطارای بعدی مسیرو ادامه بدی. تنها محدودیتش اینه که باید این سوار و پیاده شدن در طول یک روز و در مسیر مبدا و مقصد باشه. بنابر این من هم می خواستم سر راه آمستردام تو ایستگاه روتردام پیدا بشم و بعد از گشتی دو سه ساعته در شهر مجددا سوار قطار بشم و برم آمستردام. از اونجا هر 20 دقیقه یک قطار به سمت آمستردام می رفت. بنا براین هر زمان که بر می گشتم ایستگاه، عملا معطلی نداشتم و می رفتم. اما یه مشکل پیدا شد! اول این توضیح رو بدم که من چون بارم سنگین بود اولین کاری که تو ایستگاه راه آهن می کردم این بود که بارام رو تحویل باجه امانات می دادم یا می ذاشتم تو صندوق های قفل دار امانات. این مدت هم هیچ مشکلی نداشتم. فقط هزینه اش بود که بین 3 تا 5 یورو میشد. (البته تو سفر قبلی تو فلورانس 11 یورو نقره داغ شدم). اما تو روتردام گرچه یه عالمه کمد مجهز وجود داشت ولی هیچ کدوم سکه و اسکناس قبول نمی کردن و فقط با کارت های اعتباری قابل استفاده بودن. رفتم و به باجه اطلاعات گفتم ولی اونم گفت که سیستم هلند کلا از سال پیش تماما الکترونیکی و کارتی شده. جالبه که حتی دستگاه های فروش بلیط قطارهم پول قبول نمی کردن! این دیگه اساسی ضد حال بود. یعنی ظاهرا من در هلند قرار بود بد جوری با اون کوله سنگین پوستم کنده بشه. چاره ای نبود، با حسرت کمی همون دور و اطراف ایستگاه رو گشتم که اونم از شانسم تماما در حال ساخت و ساز بود و جز کارگاه های ساختمانی که با فنس و پلاستیک پوشیده شده بود چیزی دیده نمی شد. مردد بودم با این اوضاع برم تو شهر یا نه که فشار بیش ازحد دو کوله یک روزه و بیست وپنج روزه رو کتف، کمر و پاهام متقاعدم کرد که باید مثل بچه آدم برگردم ایستگاه و برم آمستردام!


بلافاصله سوار قطار شدم و تمام مسیر رو به مصیبت پیش رو فکر می کردم و امیدوار بودم که تو آمستردام از این جنگولک بازی ها نباشه و مثل بقیه جاها بشه پول پرداخت کرد. آمستردام که رسیدم دیدم یه سالن بزرگ مخصوص اماناته و دو تا نگهبان هم داره، خوشحال شدم گفتم بلخره اینجا صاحاب داره و میشه کوله ها رو به اینا سپرد اما دیدم نه اوضاع همونه و کارت می خواد. نگهبانه گفت می تونی از کسی که کارت اعتباری داره بخوای که با کارتش برات کمد بگیره. این دیگه از اون حرف ها بود. اگه خودمم کارت اعتباری داشتم عمرا این کار و نمی کردم چه برسه به این اروپایی ها. (صرفنظر از معطلی و دنگ و فنگش به لحاظ امنیتی هم ساک و صندوق بر اساس اطلاعات کارت اعتباری شخص ثبت می شه، حالا تو این دنیایه بلبشو چطور میشه به یه آسیایی خارجی احتمالا مسلمون اعتماد کرد) مونده بودم چه کنم که دیدم آقای جنتلمنی ساکشو تو کمد گذاشته بود و داشت می رفت. در اوج ناامیدی و با عجز ازش خواهش کردم که اگه ممکنه کارتشو برای کمد من هم بزنه تا پولشو نقدی بش بدم. در کمال ناباوری دیدم قبول کرد. بلافاصله کوله رو گذاشتم و در کمد رو بستم. حالا که اومدم پولو بدم دیدم پول خورد ندارم و اون هم نداشت. همین موقع یه پسره سیاه آسیایی هم اومد باز از اون مرده تقاضا کرد به جاش کارت بذاره! گفتم که آلانه دوتامونو هل بده و بره رد کارش. اما با خوش رویی قبول کرد و تازه چون اون هم پول خورد نداشت کلی معطل موند تا اون پسره بره پول خورد کنه و بیاد! تو این فاصله کمی باش خوش و بش کردم و گفتم که کجاها رفتم ولی هیچ کجا چنین مشکلی نداشتم. اونم تایید کرد و از این اوضاع متعجب بود. خوب حالا فکر می کنید این آدم متشخص و بامرام کجایی بود؟ ... دانمارکی! یعنی همونهایی که همه به سردی و کناره جویی می شناسنشون. ظاهرا باید یه تجدید نظری تو دانسته هامون بکنیم.


و اما آمسترادام. اولین چیزی که آدم بعد از بیرون اومدن از ایستگاه راه آهن باش مواجه می شه شلوغی و رفت و آمد و انبوه دوچرخه ست. شهر خیلی زنده و توریستیه. یه عالمه خارجی تو شهر وول می خورن. خیابون اصلیش که کلا برای خوش گذرونی و تفریحه. راستش رو بخواید اول کمی تو ذوقم خورد. به نظرم اومد که شهر بیشتر محل تفریح کساییه که می تونن بی درسر از آزادی های منحصر بفرد هلند برای خوش گذرونی استفاده کنن. اما به تدریج که با شهر آشنا شدم و تو کوچه خیابوناش گشتم تصور دیگه ای تو ذهنم شکل گرفت. این بار یه شهر زنده و پر نشاط و البته بسیار زیبا و دلنشین رو می دیدم که اصلا فکرش رو نمی کردم. منطقه مرکزی شهر با کانال های آبی که به موازات خیابون ها جریان داره، و با درختان بی شماری که در دو سوی کانال وجود داره و دیوارهای خزه بسته و قایق هایی که تو سرتاسر کانال ها به چشم می خورن و انبوه دوچرخه هایی که همه جا رها شدن و ... تصویر تازه ای رو شکل می داد که تو ذهن هرکسی تا ابد نقش می بنده و مجذوبش می کنه. بعد فهمیدم که این تصویر یا ایماژ فقط منحصر به آمستردام نیست و تقریبا تمام شهرهای هلند همین تصویر رو بازتاب می دن. افسون این شهرهای دوست داشتنی که هر کدوم به بهترین نحو مصداق تلفیق شهر، طبیعت، زندگی روزمره و زیبایی ست، بدجوری تخیل رو قلقلک می ده. من که هنوز مسحور جاذبه زیبایی آمستردام و شهرهای هلندم. تصویری که لااقل برای من بعد از دیدن کلی جاهای زیبای دیگه هنوز تازه و دلپذیره.


من دو روز آمستردام بودم و طبق معمول دوچرخه گرفتم و شهر رو گشتم. اینجا هم همه گونه تسهیلات برای دوچرخه سوارا مهیاست و به اصطلاح بهشت سایکلیستاست.


1 تا 3- این عکس ها نماهایی از منطقه جلو ایستگاه راه آهنه. اینجا برای گشت با قایق ایستگاه داره. گشت مناظر روزانه و شبانه که برای یک ساعت 8 تا 12 یورو هزینشه. اما مناظری که از تو قایق و روی آب می بینی خیلی بیشتر از اینها ارزششو داره.


4- میدان دام. اسما قرار بوده محل زندگی ملکه هم در همین میدون باشه اما ملکه ترجیح داده به همون شهری که واقعا پایتخت هلنده یعنی لاهه یا به گویش اینجائیا «دن هاخ» بره و از همون جا ناظر بر امور باشه. دن هاخ قبلا از اومدن ناپلئون اصلا پایتخت هلند بود. اما ناپلئون آمستردام رو پایتخت می کنه و بعد از رفتنش هم هلندی ها دیگه عوضش نمی کنن ولی عملا تمام امور سیاسی و بویژه بین المللی را می برن دن هاخ یا لاهه.


5 تا 12- مناظری از فضاهای شهری. توی این شهرهایی که تا آلان تو اروپا دیدم هیچ کدومشون به این زیبایی و دلنشینی نبود.


13- تو رو خدا چه چیز دیگه ای مثل دیدن این قویی که وسط این آب درست تو دل شهر داره شنا می کنه می تونه آرامش بخش تر باشه؟


14- اینم نماد معروف شهره


15- اشاره کردم که در عین حال شهر شلوغی هم هست.


17- و البته کمی هم رومانتیکه!


18- خوب آزادی دیگه! ... ببینم مشکلی دارید؟


19 تا 21- اینم میدان رامبرانده که فضای بسیار جالب و زنده ای داشت و ملت حسابی سرشون گرم بود تو این میدون!


22- قبلا تو خاطرات سفر آنتورپ گفتم که منطقه رد لایت آمستردام معروفه. اینجا در واقع دو محله قدیمیه که آلان به این شغل شریف اختصاص یافته. جالبیش این بود که پیاده روهای این منطقه مملو از جمعیت زن و مرد بود که برای تفریح و گردش اومده بودن و در حالی که بستنی یا ذرت دستشون بود گشتی در این مناطق می زدن که مملو از ویترین هایی با نئون قرمز بود و یه عالمه فروشگاه های لوازم لهو ولعب داشت. تو هیچ کجا به اندازه اینجا اینقدر ماجرا آزاد و عیان نبود البته بجز تایلند که واقعا وقیح بود.


23 تا 25- محلاتی که شب قبلش تا دم دمای صبح شلوغ و پرازدحام بود وحالا داره یه نفسی می کشه. کار تمیزکاری کوچه و خیابون ها هم در چشم به هم زدنی انجام می شه.


26- اینم داخل هاستیلیه که به هزار مکافات و با قیمت زیاد به دست اوردم. تو هلند کلا محل اقامت گرونه و برخلاف جاهای دیگه که هاستیل ارزون گیر میاد (مثل تو روم ایتالیا با 9.5 یورو) اینجا با این قیمت ها نیست. و این منحصر به آمستردام هم نیست. حتی تو شهرهای کوچک هم برای برپا کردن چادر خودت با کلی پول بدی. اینجا کسی اجازه نداره هرجا دلش خواست چادرشو برپا کنه. فقط در مناطقی که برای کمپینگه مجازه اونم با پرداخت پول!


یه نکته دیگه درباره هلند این که چون کشور بسیار کوچیکیه نقشه هاش خیلی بامزه ست. یعنی خیلی جاها مقیاسش در حد 100 متر و 200 متره! نقشه های هاستیل هم که خودشون رو راحت کردن و فواصل رو به قدم می نویسند! و جالب اینه که تو نقشه کشورش هم میشه نقشه شهرهای بزرگ رو توش تشخیص داد. خلاصه این مدت در هلند بد جوری به این فواصل کوتاه عادت کرده بودم. به نحوی که وقتی رفتم برلین، با اون مقیاس بی درو پیکرش بد جوری به زحمت افتادم. و این البته فقط مقیاسش نبود که حالمون رو گرفت چیزهای دیگه ای هم بود که تو پست بعدی می گم.


عکس های آمستردام رو می تونین تو لینک زیر ببینید:


http://picasaweb.google.com/goshayesh/Amsterdam


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

خاطرات سفر اروپا (4): آنتورپ یا دست انداز!




با قطار از بروژ راه افتادم و بعد از یک ساعت رسیدم آنتورپ. طبق معمول اولین مشکل پیدا کردن جا بود. از باجه اطلاعات توریستی ایستگاه راه آهن برای نقشه مجانی و معرفی یه هاستیل کمک خواستم. مسئول باجه بلافاصله با خوش رویی یه نقشه رنگی بزرگ از شهر رو جلوم گذاشت و نزدیک ترین هاستیل رو که جنب ایستگاه بود بهم نشون داد. من هم با خوشحالی از این که ماجرای اقامتم به همین راحتی حل شده نقشه رو گرفتم و رفتم. اما متاسفانه وقتی رسیدم به هاستیل (که الحق هاستیل پدر مادرداری هم بود) دیدم رو شیشش نوشته جا نداره و هاستیل پره! این یعنی ضد حال. دوباره سرتاسر مسیر تونل شکل و بی انتهای ایستگاه راه آهن رو که تماما شیشه ای بود و پر بود از فروشگاه های لوکس گذروندم تا رسیدم به باجه اطلاعات. این بار طفلک مجبور شد توی یه کتابچه دنبال آدرس بگرده. خلاصه یه هاستیل از نوع یوسش رو (youth) در جایی بیرون نقشه نشونم داد! اما با توجه به ماجرای اخیر گفت اجازه بده اول زنگ بزنم ببینم جا داره یا نه که بی خود این همه راه رو تا اونجا نرم! خلاصه زنگ زد و گفت جا خالی داره و تختی 17 یوروه، می ری؟ گفتم بله با کله می رم و خلاصه اسمم رو هم بهش گفت و جامو رزرو کرد. بعدش هم یه نقشه مترو و تراموا داد دستم و گفت با چه خطی و چطور برم اونجا که از مرکز شهر خیلی فاصله داشت. واقعا نمی دونستم با چه زبونی ازش تشکر کنم، دیدم انگلیسیش بد نیست به همون زبون تشکر کردم و راه افتادم! بازم بگید این اروپایی ها آدمای سرد و سورد و نژاد پرستین و با آدم هم انگلیسی حرف نمی زنن !


بعد از کلی که رسیدم به محل، دیدم هاستیل در یک جای جزیره مانند بود و فقط از روی پل می شد رفت اونجا. اما جای باصفا و سرسبزی بود و دور تا دورش کانال آب بود و همه گونه امکانات سالم تفریحی و ورزشی هم توش بود. قبلا گفتم که هاستیلش از نوع یوس هاستیل بود ، یعنی برای جوانان و معمولا دانش آموزانی بود که از طرف مدرسه به صورت گروهی برای گردش میان. البته یه بخشش هم مربوط به خانواده ها و گروه های بزرگسال بود که عموما بلژیکی بودن. درواقعا اونجا بر خلاف جاهای دیگه خارجی ندیدم. به هر صورت از اونجایی که قرار بود فردا صبح زود برم آمستردام و عملا به صبحانه نمی رسیدم، رسپشن هاستیل که خانم خوشرویی هم بود پول صبحانه رو از کرایه ام کم کرد و بدین ترتیب به 14 یورو مکانمون مهیا شد. بعد از گذاشتن وسایل، رفتم تو شهر.


آنتورپ بعد از بروکسل دومین شهر بزرگ بلژیکه. قبلا اشاره کردم که شهر از قرن 15 و با از رونق افتادن بروژ گسترش پیدا کرد. اما به تدریج بدل به یکی از مراکز مهم تجاری اروپا در دوره رنسانس شد ، به نوعی که سومین بندر بزرگ تجاری اروپا محسوب می شد. یه عالمه فنون و حرف و صنعتگری در شهر رونق داشت و به همین دلیل هنوز هم بسیاری از اسامی خیابوناش براساس همون راسته های قدیمه نام گذاری شده. به علاوه به دلیل ثروت زیادی که در شهر وجود داشت بناهای زیادی با معماری چشمگیر و زیبا و عموما متعلق به تجار بزرگ آن هنگام تو شهر وجود داره. اوج این هنر نمایی و رو کم کنی در معماری رو آشکارا میشه در بناهای دورادوره میدان مستطیل شکل بزرگ وسط شهر قدیم دید، اونم به عینه! بناها عموما به سبک گوتیک و باروکه. و خلاصه کل شهر قدیمش موزه بزرگی از آثار سبک های مختلف قرون وسطا و رنسانسه. علاوه بر این خونه و محل کار روبنس، که ازش به عنوان بزرگ ترین هنرمند باروک اروپای شمالی یاد می کنن، تو همین شهره.


بذارید یه چیز جالب دیگه هم بگم : تو آنتورپ یه عالمه مجسمه کوچولوی دست از مچ قطع شده و حتی شوکولات به شکل دست دیدم که اول نفهمیدم جریانش چیه. البته نقشه بامزه هاستیل می گفت به این چیزا توجه نکنین اما نگفته بود اصل ماجرا چیه. اینو فعلا داشته باشید تا بعد ماجرای این دست ها رو بگم.


الان بریم سراغ عکس ها:



1- ایستگاه راه آهن آنتورپ طراحی جالبی داشت که ظاهرا اینجور که میگن هم چشمگیرترین ایستگاه قطار تو بلژیکه و هم از نقاط دیدنی توریست هاست. البته بنا در ابتدای قرن بیستم ساخته شده و معمارش (Louis Delacenserie) از سبک های معماری متفاوتی استفاده کرده.



2تا7 - اینم جلوی محوطه راه آهنه. و خیابان زیبایی که تا میدان اصلی شهر (Grote Market) ادامه داره. فضا کاملا قدیمیه.



8 تا 10- قدمت برخی بناهای میدان بزرگ شهر گرچه به قرن شانزدهم برمی گرده اما عمدتا در قرن نوزدهم بازسازی شدنو معروفترینشون هم یکی همین تالار بزرگ شهره و مجسمه روبرویش به اسم برابو که به نوعی روایت گر ماجرای اسم گذاری شهر آنتورپه.



11- و اما ماجرای مجسمه برابو. بر اساس یه روایت افسانه ای اما پذیرفته شده ، در روزگار قدیم غولی در این شهر بر سر گردنه (البته از نوع دریایش) نشسته بود و از هر کس که می خواست از رودخونه رد بشه و به شهر بره باج می گرفت و هر کس نمی داد دستشو قطع می کرد. تا این که یک جنگجوی رومی به نام سیلیوس برابو غول رو می کشه و دستش رو از مچ قطع می کنه و به دریا پرت می کنه. بنابراین کلمه hand werpen (پرت کردن دست) به تدریج در گویش فلاندری (که توش حرف d ت خونده می شه) به Antwerpen تغییر کرد که نام کنونی شهره! این مجسمه هم همون جنگجوی رومی رو نشون می ده که در حال پرت کردن یه دسته از مچ قطع شده ست!



12- ماجرای این دست ها ظاهرا سوژه خوبی شده برای اینکه یه عده ای ازش حسابی پول در بیارن. چون بازار شهر پر بود از سوغاتیایی به شکل دست، از شوکولات بگیر تا جا کلیدی و مجسمه. ظاهرا شهرداری آنتورپ هم جو گیر شده. اما خود مردم بومی شهر چندان دل خوشی از این دست های بریده شده ندارن و یه جور احساس انزجار دارن نسبت بهش--- چی؟ من تو یه روز اقامت اینو از کجا فهمیدم؟ خوب راستش این چیزیه که از هاستیلی ها شنیدم. راست و دروغش گردن خودشون.



13- اینم مجسمه روبنس. البته روبنس در آلمان بدنیا اومد چون در همون سال تولدش یعنی 1577 ننه باباش به دلیل ناآرامی هایی که بود مجبور به ترک آنتورپ شدن و به آلمان رفتن و همون جا روبنس به دنیا اومد اما ده سال بعد یعنی بعد از مرگ پدرش برگشتن به آنتورپ و در سن 21 سالگی به دلیل کاراش به استادی رسید و کلی اوضاش خوب شد. یکی از معروف ترین کاراش به نام پایین کشید مسیح از صلیب از معدود کاراشه که هنوز در آنتورپه و در کاتدرال شهر که برجش در پشت سر مجسمه دیده می شه نگهداری می شه.



14 تا 16- جالب بدونین روی این رودخانه معروفی که از کنار شهر می گذره (همونی که تو افسانه ها گفتن غوله توش باج می گرفت) پلی وجود نداره و فقط سه تا تونل یکی برای اتومبیل ها یکی برای مترو و یکی برای دوچرخه سوارها و پیاده ها وجود دارهکه این ور شهر رو به اون ور شهر وصل می کنه. این تصویر اون تونله و نماهایی که از اون ور رودخانه به شهر دیده می شه. ظاهرا هیچ نشونی از اون بندر عظیم قدیمی که زمانی سومین در اروپا بود باقی نمونده!



17 و 18- دو نما در شب.



یه محله «رد لایت» هم در آنتورپ هست که می گفتن در قیاس با آمستردام بسیار کوچیکه. در واقع محله ای نه چندان تمیز بود که بیشتر به مناطق ناامن و جرم خیز شبیه بود. و صرف نظر از کالاهای پشت ویترینش، خود محیطش چنگی به دل نمی زد و آدم احساس نا امنی می کرد. در مجموع محیط نسبتا خلوت و تاریک و مردونه بود. بعدا که آمستردام رفتم دیدم اونجا اوضاع به کل فرق می کنه و محیط بسیار تفریحی و خونوادگیه. در واقع اونجا مردم برای تفریح و گردش می رن و بسیار هم شلوغه، شرح اونجا رو به موقش می دم. ... چی؟ عکسش و می خواین؟ گرفتید مارو؟! تو اون محیط رعب آور مگه میشد دوربین دراورد؟



صبح زود بلندشدم که برم آمستردام. هیچکی نبود و تو هاستیل سگ پر نمی زد. مونده بودم کلید اتاقو به کی تحویل بدم. بلخره کلید رو گذاشتم رو کانتر رسپشن و اومدم بیرون. با تراموا خودمو رسوندم راه آهن و با قطار ساعت 7 صبح رفتم آمستردام. قصد داشتم سر راه سری به روتردام بزنم اما یه ماجرای پیش بینی نشده پیش اومد که حسابی پیش پیش شدیم. باشه تا پست بعدی.


عکس ها رو می تونین تو لینک زیر ببینید:


http://picasaweb.google.com/goshayesh/Antwerp


روز ملکه در آمستردام



دیروز (30 آوریل، 10 اردیبهشت) برای روز ملکه رفتم آمستردام تا یکی از شگفت انگیزتری مراسم اجتماعی این شهر رو از نزدیک ببینم. مراسم «روز ملکه» یا «روز نارنجی» اونقدر پر طرفداره که توریست های زیادی رو از سراسر اروپا به آمستردام می کشونه و می گن گاه تا چند برابر جمعیت شهر توریست میاد تو شهر.


ماجرا اونقدر بزرگ و همه گیر و یکپارچه بود که آدم متعجب می موند. شهر کامل نارنجی پوش شده بود و همگی تصمیم داشتن روز خوش و مفرحی رو کنار هم سپری کنن. تو شهر همه جا با رنگ نارنجی پر شده بود(عکس 1تا 13) و هرکی هر چیز نارنجی داشت با خودش اورده بود. بعضی ها حوله پالتویی نارنجی رنگ حمامشون رو پوشیده بودن و اومده بودن تو خیابون! یکی گردن بند پلاستیکی، یکی جوراب، یکی کلاه ... و البته یه سری کلاه های بادی به شکل تاج ملکه هم به طور مجانی بین مردم توزیع می شد(عکس ). تو برگه های راهنمایی که منتشر شده بود و همه جا به وفور گیر میومد نوشته بود چهار مسیر اصلی در شهر برای اجرای مراسم مشخص شده بود و هر مسیر به یک رنگ و در طول مسیر هم روی پایه های چراغ برق بادکنک هایی به همون رنگ گذاشته بودن که مسیرها کامل مشخص باشه(عکس 15 ). به این ترتیب خیابان های چهار مسیر اصلی سرتاسر با بادکنک های زرد، نارنجی، آبی و سبز مزین شده بود. اما تو سایر خیابون هایی که رفتم هم ماجرا همین بود. و عملا سرتاسر منطقه مرکزی و توریستی شهر شور و نشاط نارنجی داشت. موسیقی زنده و دی جی ها اینجا و اونجا و حتی بسیار نزدیک به هم سن درست کرده بودن و ملت رو به جنبش وا می داشتن. تو طول خیابون که می گذشتی به غیر از موسیقی های غربی ، گروه های مختلف موسیقی از سیاهان افریقا گرفته تا سرخپوست ها و امریکای لاتینی ها رو اونم با لباسای بومی خودشون می دیدی که هنرنمایی می کنن. توی کانال های اصلی شهر هم که سرتاسر از قایق هایی که به همت سرنشینانشون به دیسکو بدل شده بود عملا فرش شده بود. (عکس های 16 تا 22)


یکی از ویژگی های این روز اینه که هرکی هرچه نمی خواد رو میاد تو خیابون بساط پهن می کنه و می ذاره برای فروش (عکس های 23 تا 26) (این یکی سنگ توالتش رو هم برای فروش اورده بود! – عکس27 ) و البته بساط دست فروش های متعارف هم که حسابی دایر بود. تو این روز پلیس و شهرداری کاری به کار دستفروش ها نداره و همه آزادن هرچه می خوان برای فروش بیارن تو خیابون.


این یه شهر بازی تو حومه شهر نیست. این بساط رو دقیقا تو خود میدان اصلی شهر برپا کرده بودن! اینجا میدان معروف دامه (عکس 28 ).


اینم میدان رامبراند تو روز نارنجیه. اینجا سن درست کرده بودن و گروه های موسیقی هنر نمایی می کردن و مردم هم ایضا (عکس 29 ).


مراسم آبجو خوری حسابی به راه بود. فکر کنم شرکت های آبجو سازی فقط تو همین روز به اندازه یک ماهشون سود بردن! و البته وقتی آبجو می خوری هم مرتب واجب التوالت می شی. حالا حساب کنید تو چنین روزی که یکی از بخش های اصلی مراسمش آبجو خوری باشه اونم تو آمستردامی که توالت عمومی نداره، چی میشه! اینه که شهرداری برای رفاه حال ملت تو این روز چندین توالت سیار البته با هزینه 50 سنت تا 1 یورو دایر کرده بود، و به علاوه برای اونهایی هم که خیلی عجله داشتن این تندیس ها رو وسط شهر جلو چشم مردم کار گذاشته بودن (عکس 30 ) و البته بعضی ها هم که دیگه خیلی عجله داشتن خودشونو معطل نمی کردن! (عکس )


یه مراسم تخم مرغ پر کردن هم بود. یه نفر اون وسط سیبل می شد و هر کی می خواست تخم مرغ خام می خرید و به طرفش پرتاپ می کرد! (عکس )


اما نکته جالب اینه که تو این شلوغی باور نکردنی و این همه تحرک و نمایش اجتماعی اون هم در حالی که مستی و خوردن مشروب بخشی از مراسمشه، اون هم در شهری که به آزادی و خوش گذرونی شهره است عملا هیچ مشکل بحرانی که هیچی حتی مشکل معمولی هم پیش نمیاد. تو ایران یه همچه مراسمی تو سالن دربسته و در جمع فامیلی معمولا آخر شب چندتا کشته و زخمی به جا می ذاره!


عکس های روز ملکه رو می تونین تو لینک زیر ببینید:


http://picasaweb.google.com/goshayesh/QueenSDay

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

خاطرات سفر اروپا (3): بروژ



بروژ زنده یا «گربه رو بنداز!»


ظهر با قطار و با بلیتی به قیمت 13 یورو در وجه رایج رفتم بروژ. ظاهرا اون ساعت بسیار شلوغ بود به نحوی که نه تنها جا برای نشستن نبود بلکه جا برای وایسادن هم نبود. بنابراین با اون بارو بندیل مفصلمون مجبور شدیم در فضای مابین دو واگن در کنار کلی آدم باکلاس که صبورانه و با لبخند، کمبود جا رو تحمل می کردن وایسم. البته قطارها مرتب و مداوم بین شهرها در حرکتن. و برای رفتن به یک شهر ممکنه در هر ساعت دو تا سه قطار وجود داشته باشه. اینه که از نظر تردد مشکلی ندارن و ماجرا صرفا همون ساعات شلوغی (یا راش آور) معمولیه که باید باش کنار اومد.


تعریف بروژ رو زیاد شنیده بودم اما وقتی رفتم اونجا ...اوووووم ... واقعا آدم مجذوبش می شد. بروژ واقعا تلافی بروکسل رو دراورد. جالبه بدونین تمام منطقه مرکز قدیمی شهر به طور کامل به عنوان میراث جهانی در یونسکو ثبت شده و در سال 2002 هم به عنوان پایتخت فرهنگی اروپا انتخاب شد. میگن بروژ در دوران قدیم به دلیل تولید پارچه شهر ثروتمندی بوده و بین سده های 12 تا 15 یه مرکز هنری دوران قرون وسطا محسوب میشده. اما از قرن پانزدهم با فروکش کردن سطح آب رودخانهZwin که شهر رو به دریا وصل می کرد عملا دیگه هیچ کشتی ای نتونست به اونجا بره و تجار ترجیح دادن مقر خودشون رو به شهر آنتورپ منتقل کنند. البته تلاش زیادی هم کردن تا کانال دیگری برای دسترسی به دریا درست کنند اما شهر به تدریج از رونق افتاد و در نتیجه مهجور شد. بدین ترتیب شهری که زمانی نگین اروپا بود به ناگاه برای 400 سال به خواب می ره! میگن فقط در اواخر قرن نوزدهمه که یه نویسنده و شاعر بلژیکی با نوشتن رمان بروژ مرده باره دیگه زیبایی های فراموش شده شهر رو معرفی میکنه و خواستار توجه عموم میشه. ظاهرا تلاش ایشون نتیجه می ده و در همون سال ها کار ساخت کانال آبی برای اتصال مجدد به دریا آغاز می شه. اگه تو نقشه نگاه کنین اتصال شهر به دریا توسط همین کانال مستقیم مصنوعی انجام میشه. بدین ترتیب باره دیگه شهر دست نخورده بروژ به قطب گردشگری بدل می شه و سالانه کلی توریست رو به خودش جلب می کنه. میگن در فصل تعطیلات بسیار شلوغه و جمعیت نمی ذارن اون حال و هوای دوران کهن رو حس کنی. خوشبختانه من زمانی رفتم که نسبتا خلوت بود و آرامش جادویی فضا رو به خوبی میشد حس کرد. به خصوص شبش که بی نظیر بود. من قبلا فیلم in Bruges رو دیده بودم و اتفاقا در کتاب های راهنمای سفر هم از این فیلم به عنوان فیلمی یاد می شه که خیلیا رو راهی سفر برای دیدن شهر کرده. برای اینکه در فضای شهر قرار بگیرید می تونید این فیلم رو ببینید.


یه موضوع دیگه عروسک های گربه بود که به فراوانی همه جا یافت می شد. این عروسک های خوشگل با چشم های رنگی علاوه بر عروسک بودنشون یه کاربرد دیگه ای هم داشتن که آلان براتون می گم. در قرن دوازدهم یعنی در دوران قرون وسطا عقیده بر این بود که گربه شکل تجسم یافته ارواحه خبیثه و شیاطینه و برای دفع شر باید گربه زنده رو از برج ناقوس بندازن پایین! ظاهرا این مراسم آیینی دلنشین تا 1817 ادامه داشته (این که در این سال چه اتفاقی افتاد که این رسم ور افتاد بنده اطلاعی ندارم ولی حدس منطقی اینه که در این سال بلخره گربه ها تموم شدن!). اما نسخه تلطیف شده اون آیین شنیع، انداختن عروسک گربه از همون بالاست. این یکی مراسم از دهه سی قرن بیستم شروع شد و هر سه سال در دومین یکشنبه ماه مه در شهر بروژ انجام میشه. بر اساس محاسبه من این مراسم مفرح رو میشه یکشنبه 18 اردیبهشت سال آینده (1390) به عینه مشاهده کرد. اینم دلیل اون همه عروسک گربه.


اما برگردیم به سفر. همیشه اولین چیزی که در بدو ورود به شهر برام مهمه پیدا کردن جای خوابه. البته همون طور که احتمالا قبلا هم گفتم خارجی هایی که کارت اعتباری دارن به راحتی می تونن محل اقامتشون رو از قبل از طریق اینترنت رزرو کنن. اما برای ما، مثله همه چیزای دیگه، تا دلمون خون نشه کاری درست نمی شه. البته اگه کتاب Lonely Planet رو داشتم گرفتاریم کمتر بود اما برخلاف انتظارم که فکر می کردم تو همون کتابفروشی فرودگاه دوحه می خرمش این ماجرای پیدا کردن کتاب تا فرانسه و بلژیک و هلند و آلمان و پراگ و بوداپست ادامه داشت و بلخره در فرودگاه وین پیدا کردم و خریدمش! ( این که من در فرودگاه وین چی می کردم – چون تمام مسیرها رو با قطار یا با اتوبوس می رفتم- خودش از مضحک ترین خاطرات سفرمه که به جاش تعریف می کنم).


اما برگردیم به بروژ. لازمه بگم که این شهر به خاطر همین ویژگی توریستیش شهر بسیار گرونیه و هزینه اقامت وهتلش سرسام آوره. بنابراین اول مجبور بودم دنبال هاستیل بگردم تا موندنم در شهر قطعی بشه. این که با چه مکافات و ترفندی بلخره یه هاستیل خوب پیدا کردم بماند اما موقعی که رفتم اتاق بگیرم دیدم ازم کارت اعتباری بانکی می خواد (این هاستیل جزو مجموعه هاستیل های باهاوس امریکایی بود و سیستم مدیریت و خدمات رسانیش هم امریکایی بود- عکس یک) خلاصه کلی چک و چونه زدیم که کارت بانکی نداریم و بانک های ما تحریمن خلاصه کلی داستان اما قبول نکرد و می گفت که چون سیستم ثبت اطلاعاتش از طریق همون کارت اعتباریه عملا نمی تونه قبول کنه. تو همین موقع که داشتم نا امید هاستیل رو ترک می کردم و تو فکر بودم که حالا مجبورم برای دیدن این شهر زیبا حدود 150 یوریی برای هتل پیاده شم دیدم صاحبش که یه پسر جوونه ای بود اومد و گفت اشکال نداره و کارت اعتباری خودش رو تو دستگاه گذاشت و از طریق کارتش به اسم خودش ولی برای من تخت گرفت! (اونم تنها به قیمت 12 یوروی ناقابل) بازم بگید امریکایی ها بدن. حسابی خوشحال شدم و به اصطلاح سر از پا نمی شناختم (این اصطلاحات خوشگل رو برای توصیف یه همچه موقعیت هایی گذاشتن دیگه!) بلافاصله وسایلو گذاشتم تو اتاق مدرنی که همه چیزش با کارت الکترونیکی باز و بسته می شد و رفتم برای گردش در این شهر دلپذیر.



2- اینجا پارکینگ دوچرخه ها در ایستگاه راه آهن بروژه. خود ناگفته پیداست که چه خبره. شنیده بودم که هلند بهشت دوچرخه سواراست اما مثل این که اینجا هم (که زمانی جزو قلمرو هلندی ها بود) دست کمی از اونجا نداره. من هم تو مدتی که بروژ بودم دوچرخه کرایه کردم و شهر رو باش گشتم و پر واضحه که بسیار هم چسبید. اینجا همه امکانات برای دوچرخه سوار ها مهیاست، از مسیرهای مستقل گرفته (با چراغ راهنمایی رانندگی مخصوص) تا جای پارک و تعمیر و حتی مکان هایی برای باد کردن چرخ!



3 و4- از معدود آسیاب بادی های قدیمی که هنوز سرپاست. در حاشیه کانال چند آسیاب بادی قدیمی به ردیف رو تپه های سرسبزی که حالا جای بازی بچه ها و گردش بزرگ ها ست دیده می شه.



5 تا 16- نماهایی از مرکز شهر. در مجموع شهر خلوت، آروم و بسیار تمیز و منظمی بود. غبطه می خوردم به ساکنین شهر که از صبح زود کنار این کاناهای زیبا پیاده روی می کنن یا میدوند. و طی روز هم همه از پیر و جوون با دوچرخه این ور و اون ور میرن و از هوای بسیار پاک، محیط بسیار آروم و روابط محترمانه و مسئولانه ای که باهم دارن لذت می برن. نمی دونم ما باید همزمان حسرت به دل چند چیز باشیم.



17 تا 19- این هم نماهایی از میدان بسیار بزرگ شهرجدیده با مجسمه های عجیب غریب . این قسمت جدید هم بسیار دلنشین و زیبا بود و البته بسیار تمیز. اینجا از معدود جاهاییه که مجسمه دوچرخه و دوچرخه سوار رو در میدان مرکزی شهر می بینید.



20- نمایی از یک منطقه مسکونی. یعنی فکر می کنید از بهشت چیزی کمتر داره یا تو بهشت قراره چیزه بیشتری گیرمون بیاد؟ من که حسابی شیفته این تلفیق زیبای زندگی روزمره با طبیعت شدم.



21 تا 26- نماهای شبانه شهر



27- این هم برج ناقوس اصلی شهر معروف به بل فورت با 83 متر ارتفاعه که بلند ترین بنا در شهر محسوب میشه و متعلق به قرن سیزدهم میلادیه. اون بالا بعد از 366 پلکان 47 ناقوس وجود داره که هنوز بعد از گذشت قرن ها همچنان فعاله و در ساعات به خصوصی به صدا در می یاد.



28- نمای همون هاستیل کذایی فوق الذکر مذکور! یه چیز جالب که باید درباره این هاستیل ها بگم اینه که تو فضای عمومی اون ها معمولا چند کامپیوتر با اتصال به اینترنت وجود داره (البته پولی، پس نخیر مفتی، اونم تو اروپا) و انواع و اقسام بروشور و نقشه با طرح های بسیار جالب و خلاقانه هست که تورو با حال و هوای شهر آشنا می کنه. یه سری نقشه های خیلی با مزه دارن که با طرح های کاریکاتوری و گرافیکی نقاط دیدنی شهر و مسیرهای دسترسی به اون ها رو به خرفهم ترین وجه ممکن نشون می ده. علاوه بر اینها اطلاعات زیادی درباره فرهنگ کوچه و بازار مردم و بخصوص جووناشن و برخی اصطلاحات روزمره به زبون محلی اونجا ارائه شده. خلاصه همه چیز برای یه سفر مفرح و به یادماندنی مهیاست. با این حال جالبه بدونین رستوران و بار این نوع هاستیل ها دقیقا بر اساس نیازهای مسافرای انگلیسی زبان بریتانیا و امریکایی طراحی شده.



ظهر مجددا با قلبی دردمند از فراغ بروژ، رفتم راه آهن که برم آنتورپ. همون شهری که در آستانه رنسانس جای گزین بروژ شد. بلیطش 14 یورو بود و یک ساعتی تو راه بودم. این بار تو قطار جا گیرم اومد بشینم اما اونجا که رسیدم باز برای پیدا کردن هاستیل به مشکل برخوردم اما در عوض ماجرای دست های قطع شده ای رو که از مجسمه گرفته تا جا کلیدی همه جا می دیدیشون برام معلوم شد . ماجراش باشه تا پست بعدی.


۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

خاطرات سفر اروپا (2):بروکسل: روم به دیوار پایتخت بلژیک


من اول بگم که این نوشته ها (خاطرات سفر اخیرم به اروپا) نه به رسم معمول سفرنامه ها، واجد اطلاعاتی درباره مکان هاست و نه قصد داره شرح کامل سفر رو بده. اطلاعات آماری مربوط به جمعیت و اقلیم و هوا و طول و عرض و ارتفاع و وزن کشورها رو به سادگی می شه در هر جا پیدا کرد و به علاوه شرح کامل رویدادهای سفر هم از حوصله به اصطلاح این مقال خارجه. این نوشته ها صرفا برخی بازتاب های گذرا از اولین تاثیریه که از محیط گرفتم. راستش رو بخواید در این سفر نه وقت کوتاهم رو صرف دیدن در و دیوار مکان های باستانی و موزه ها کردم و نه حتی دنبال مکان های به اصطلاح توریستی بودم (اما باید اعتراف کنم عکس ها بیشتر از در و دیوارن!). در واقع من بیشتر قصد داشتم زندگی جاری مردم رو در فضاها و مکان های عمومی شهری ببینم. این که زندگی معمول و روزمره اون ها در محیط هایی که خودشون شکل دادن تا توش آمد و شد کنن ، کار کنن، تفریح کنن، همدیگرو ببینن، استراحت کنن ... و خلاصه «زندگی» کنن، چه جوریه. به همین دلیل حتی علاقه ام به دیدن بخش های قدیمی شهر یا به اصطلاح old town شهرها نه صرفا به دلیل دیدن بناهای مربوط به قرن شانزدهم و هجدهم و ... بلکه به دلیل دیدن جریان زندگی مردم معاصر در این محیط هاست که ترجیح می دن تجربه ساعات تفریح و اوقات فراغتشون رو در لابلای همین محلات (که معمولا در مرکز شهر هم هست) سپری کنن. من که ماجرا رو اینجوری دیدم.!موضوع دیگه مسیر سفرمه که جهت اطلاع روی نقشه گوگل نشون دادم.

و اما بلژیک. در بلژیک سه شهر رو دیدم: بروکسل (روم به دیوار پایتخت بلژیک، قبلا گفتم که بد جوری مایوس کننده بود)، بروژ (به روایتی ونیز اروپای شمالی و پایتخت فرهنگی اروپا در سال 2002) و آنتورپ (زادگاه روبنس و دومین شهر بزرگ بلژیک). زمانی که پاریس بودم از بس عرب دیدم احتمال دادم ممکنه چند وقته دیگه اسمش رسما بشه الباریس، اما احتمالا بروکسل زودتر از پاریس میشه البروسل. در واقع تعداد زنان چادر به سر و نقاب به چهره ای که تو بروکسل دیدم بیشتر از تهران بود! حال و هوای اطراف راه آهن هم بیشتر شبیه سوریه بود تا پایتخت یه کشور اروپایی (عکس یک). تو خیابونای اصلی هم تا دلت بخواد شاورما و فلافل و دونر کباب بود. البته قیمیت ها در بروکسل در قیاس با سایر پایتخت های اروپایی پایین تر بود. یه پدیده دیگه فروش کتاب های دست دوم بود که به وفور در کتابفروشی های مخصوص به خودش با قیمت بسیار پایین فروخته می شد. و صد البته کتابفروشی کتب عربی برای جامعه عربهای مقیم مرکز (عکس دو). اما بقیه عکس ها:

عکس سه- این نمای منطقه جلوی ایستگاه راه آهنه. یادتون باشه که ایستگاه های راه آهن اروپا به دلیل این که نقش کلیدی در تردد مردم به مناطق حومه و شهرهای اطراف داره، خیلی با اهمیته و معمولا در مرکز شهر قرار داره. بنا براین اصلا نباید اون ها رو با ایستگاه های راه آهن بین شهری خودمون مقایسه کنیم. به همین دلیل شاید بشه گفت شرایط و امکانات این ایستگاه های اصلی راه آهن به خاطر همین کارکردشون، خودش می تونه بهترین شاخص برای ارزیابی وضعیت و کیفیت زندگی در اون دیار باشه. چون جاییه که تقریبا عموم مردم مرتب توش رفت و آمد دارن و باید دارای استاندارهای لازم و نورم منطقه باشه. لااقل در مورد بروکسل این شاخص به خوبی جواب می ده!

عکس چهار- تن تن و میلو که معرف حضورتون هست. بلخره هیچ که نباشه اینجا سرزمین مادریشه. صحبت از مادر شد اینو بگم که هرژ خالق یا بابای تن تن علی رغم شهرت بی نظیرش در اواخر عمرش بد جوری برای ترویج عقاید کلونیالیستی در کتاباش و همین طورهمکاریش با یه روزنامه مبلغ نازی ها تحت فشار بود. اما به هر صورت تن تن و سگ باوفایش فراموش نشدنین.

عکس پنج- اینم پارک پر رونق بروکسله که همیشه توش یه جماعت مفصلی از پیر و جوون در حال دویدنن (دویدن ها!) نکته جالب این که شاخه های درخت ها رو یه جوری به هم بافتن که یه دیوار سبز رو شکل می ده (نه این سبز ها اون سبز!).

عکس شش و هفت- این خیابونیه که به همون مجسمه معروف پسرکی ختم میشه که با آرامش و آسودگی و در حالی که لبخنده به لب داره در حال جیش کردنه. خودشون بهش میگن manneken pis و متعلق به 1619 است که ظاهرا بر اساس نسخه قدیمی مربوط به قرن چهاردهم به اسم جولیان کوچک ساخته شده. زمانی که اونجا رسیدم یه عده خارجی یه جشن خصوصی دور مجسمه راه انداخته بودن و لباس و ماسک خون آشام رو تن مجسمه کرده بودن و البته آبجوی مجانی هم سرو می کردن (ظاهرا رسمه که در مراسم مختلف لباس های مختلف تنش می کنن). من که از این اقدام نمادین سر در نیووردم و هرچی تلاش کردم بپرسم نتیجه نگرفتم (نمی دونم به چه زبونی حرف می زدن)، اما پذیرایشون الحق و والانصاف خوب بود. درباره این مجسمه حرف و حدیث زیاده اما رو هیچ کدوم از روایت ها اجماعی نیست. با این حال همین مجسمه بی اسم و رسم، شده نماد یه شهر یا حتی یه کشور. اینم از طنز روزگاره. شاید بهتره همون روایت عامه بلژیکی ها رو بپذیریم که می گه این پسرک ، نمادی از روحیه بی خیالی و راحتی بلژیکی هاست. احتمالا هم همینه. خود شهر بروکسل به تمامی پیامد همین بی خیالیه!

عکس هشت و نه- اما زیباتری جای شهر همون میدان بزرگ بروکسله که میدان بزرگ مستطیل شکلیه با بناهای بسیار زیبا به سبک گوتیک و باروک. گرچه قدمت برخیشون به قرن دوازدهم هم برمی گرده اما بعد از بمباران 36 ساعته شهر به دستور لویی پانزدهم در سال 1695، تمامی ساختمان ها (به جز ساختمان معروف تالار شهر که هدف اصلی بمباران بود! – عکس ده) ویران شدند و آنچه الان می بینیم در واقع بناهایین که در قرن هفدهم بازسازی شدن. بروکسلی ها هم هر کار خاصی دارن تو همین میدون انجام می دن. یه عکس دیدم که در وسط همین میدون، مسابقه والیبال ساحلی (روی شن) برگزار شده بود!! از این بروکسلی ها هر کاری بگی برمیاد! عکس یازده- یکی از مشخصه های بناهای بلژیک نما سازی های خاص به سبک باروک با تاج های پلکانی یا پر انحناست که همه جا دیده میشه. البته نسخه اصیل ترش رو در شهر بروژ میشه دید و نسخه های افراطی ترش رو هم میشه در اروپای شرقی دید که به موقش میگم.

عکس ها رو می تونین تو لینک زیر ببینید: http://picasaweb.google.com/goshayesh/Brussels

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

از پاریس به بروکسل

بلخره اوضاع بعد از مدتها روی غلطک افتاد و از حالا به بعد میشه شرح سفر رو به اختصار و روز به روز داد.سفر با حرکت از تهران به دوحه و بعد از یک ساعت و نیم معطلی دلنشین در فرودگاه دوحه، حرکت به پاریس انجام شد. همه چیز مثل قبل خوب بود. هواپیمایی قطر ایرویز نمی ذاره در طول سفر به کسی بد بگذره. بعد از 6 ساعت پرواز پر هیجان به فرودگاه شارل دوگل پاریس رسیدیم. این بار قصد نداشتم تو پاریس بمونم بنا براین به محض این که رسیدم به فرودگاه با قطاری که از فرودگاه به سمت شهر می رفت راهی ایستگاه قطار شدم. خوبی شبکه حمل و نقل پاریس اینه که همه به هم راه دارن. تو این مسیر کافی بود فقط یک جا از ایستگاه خارج شی و به شبکه راه آهن سراسری ملی و بین الملل وارد بشی. بلیط برای بروکسل گرفتم. کمی تا حرکت قطار وقت داشتم گشتی در اطراف زدم. محیط بسیار مرتب و تمیز بود. اما قیمت ها هم بسیار بالا بود. ترجیح دادم وقتی رسیدم شهر خرید کنم. سر وقت قطار اومد و عازم شدم. حدودا 2 ساعت راه بود. چیزهای زیادی درباره بروکسل شنیده بودم و به همین خاطر کمی توقعم بالا بود. اما ... اما تا آدم خودش به چشم خودش نبینه و تجربه نکنه نمی تونه قضاوت بکنه. واقعیتش اینه که لااقل برای من بروکسل بسیار مایوس کننده بود! فعلا این رو داشته باشید تا بعد شرح ماجرارو بدم.

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

now I am back again.

۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

felan dar safaram ta baad.f

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

بنيامين تو هم !

ابتداي سال جاري رو بنا به دلایل شغلی با ترانه های آلبوم جدید بنیامین شروع کردم به طوری که تمامی قطعات موسیقی و اشعارش رو دیگه حفظ شده بودم. و در پایان همین سال اولین کنسرت بنیامین در ایران رو که اجرای زنده برخی از همین ترانه ها بود امشب در جشنواره دیدم. ماجراهايي كه امسال از انتشار آلبوم تا اجراي صحنه اش رخ داد، خودش نسخه خلاصه اي از اوضاع فعليه.
خوشبختانه كنسرت بي حاشيه برگزار شد و تنها مورد ناخوشايند اون اجراي نسخه نچسب و ناموزون بنيامين از ترانه خاطره انگيز بوي عيدي (با صداي فرهاد) بود كه واقعا مايوس كننده بود. نمي دونم چطور آدم ممكنه به نقطه اي برسه كه يه ترانه يا تصنيف بسيار دلنشين و زيبا رو كه به خاطره جمعي ما بدل شده اين جوري به تاراج ببره. (سه شنبه 11 اسفند)

به كام آنان كه ما را كوتوله مي خواهند

روزنامه اعتماد و مجله وزین ایران دخت در یک روز به محاق توقیف رفتن. همیشه اين اميد رو داشتم که وضع گرچه با كندي اما در حال تغییره و این تغییر هم رو به بهبودیه. ولی حالا با این اوضاع چند ماه اخير ... نمی دونم ديگه چطور بايد به امید باور داشت. بی شک از حالا به بعد اوضاع خیلی با پیش از این فرق می کنه.
لعنت به معادلات و محاسبات سياسي. فعلا فقط به فكر كسايي هستم كه درآستانه سال نو از كار بيكار شدن و در حال حاضر خودشون و خانوادهاشون آينده مبهمي دارن. نمي دونم در اين مملكت براي پيروي از نداي وجدان و داشتن يه زندگي شرافتمندانه چقدر بايد كفاره داد؟ (دوشنبه 10 اسفند)

تنها چه می ماند؟

مصاحبه با فریما فرجامی رو در مجله چلچراغ خوندم. باید اعتراف کنم بسیار تکان دهنده بود. از اون هنرپیشه به یاد ماندنی موجودی به جا مونده که جز چهره اش نشانی از آدم قبلی نداره. پاسخ های تکراری و قطار کردن مطالب بی ربط حکایت از ذهن آشفته ای داره که قربانی فراموشی شده. روان ِ پریشانی که خاطراتش دیگه جز برای خودش برای هیچ کس دیگه ای مفهوم نداره، حتی اون هایی که خود بخشی از اون خاطره بودن. حضور در کنار آدمی که زمانی می شناختیش و حالا تبدیل به بیگانه ای شده که فقط برخی شباهت های ناقص با اولی داره، کمی آدمو مضطرب می کنه. پيشنهاد مي كنم اين مجله رو بخونيد براي مزاجتون خوبه!
مجله چلچراغ مجله بسیار جالب و جذابیه که به نوعی صدای نسل سومی ها هم محسوب می شه. گنجینه ای از ادبیات، اصطلاحات و دلمشغولی های این نسله و به طور کل بازتاب گفتمان (دیسکورس) جوانان امروز ایرانه. من که همیشه طنازی های زبان این جوانان رو دوست داشتم و حسابی ازش لذت بردم. ولی در عین حال همیشه هم این اندوه جانکاه (واقعا به مفهوم واقعی کلمه، کاهنده جان) روداشتم که این زبان بسته ها در چه شرایطی دارن زندگی می کنن. و چطور بهترين سال هاي عمرشون رو در اين اوضاع غريب ِ واقعا بي نظير سپري مي كنن. (يكشنبه 9 اسفند)

یه پیشنهاد: یک کتاب « نیچه»

عدم دسترسي به اينترنت هم چنان ادامه دارد. ظاهرا تا اطلاع ثانوي بايد هفتگي به روز كنم.

نیچه، شتفان تسوایگ، ترجمه لیلی گلستان، نشر مرکز، قیمت 3000 تومان در وجه رایج
این کتاب رو به نیچه دوستان معرفی می کنم. كتاب با نثري روان زندگي و انديشه هاي نيچه رو با نگاهی متفاوت توصيف مي كنه. به نوعي كه براي كسايي كه قبلا مطالب مشابهي رو در كتاب هاي تاريخ فلسفه مطالعه كردن مي تونه تازگي داشته باشه. كتاب كم حجم ولي پرباره. (جمعه 7 اسفند)
همه چیز او را به هیجان می آورد و هیچ چیز او را پایبند نمی کند. همین که موضوعی بکر بودن و جذابیت و راز حیاتش را از دست می دهد، آن را بی هیچ ترحمی رها می کند، بی اینکه به کسانی که بعد از او می آیند حسادت کند. نیچه هم از ورای تمام شناخت ها، شناخت را می جوید - شناختی که به طرزی ابدی غیر واقعی است و هرگز کاملاً دست یافتنی نیست. چیزی که تا سرحد رنج و نومیدی او را بر می انگیزاند، نه تصرف کردن، نه تصاحب کردن و نه لذت بردن است، بلکه همیشه پرسش کردن، جست جو کردن و شکار کردن.
مصاحبه جالب روزنامه اعتماد با مترجم کتاب رو هم می تونین در لینک زیر ببینید.
http://www.etemaad.ir/Released/88-11-10/175.htm

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

معجزه زندگی

در واقع موضوع مرگ هميشه برام يه چيز بديهي و دم دستي بود. ولي برعكس اين خود زندگي بود كه هميشه و بيش از هر چيزه ديگه اي برام شگفت انگيز و معجزه بود. اين كه صبح از خواب پا می شیم و می بینیم زنده ايم یه معجزه ست ولی شگفت این که اين معجزه رو به عنوان يه امر بديهي فرض می كنيم. ما فقط ادعا مي كنيم «زندگي چيزي نيست كه سر طاقچه عادت از ياد من و تو برود» اما در عمل نه تنها مدتهاست كه سر طاقچه مونده و یه عالمه خاك خورده بلكه حتي حاضر هم نيستيم گردگيريش كنيم. آن چنان به همه چيز عادت كرديم و به تكرار خو گرفتيم كه گویی زندگی اصلیمون (زندگیی که براش به دنیا اومدیم و جای تحقق آرزوهامونه) قراره بعدا در جایی در آینده ای نامعلوم شکل بگیره.

آريويدرچي سرگرد

مرگ ناگهاني همكار مترجم مان محسن ابراهيم بسيار تاثر برانگيز بود. محسن ابراهيم مترجم پركار ادبيات ايتاليايي بود و بيش از همه براي ترجمه آثار دينو بوتزاتي معروف بود. از اين ميان كتاب «صحراي تاتارها» كه فيلمش هم در ارگ بم ساخته شد، بيشتر از همه مورد توجه قرار گرفته. پيشنهاد مي كنم اگه اين رمان رو نخوندين حتما در اولين فرصت بخونيد. تم ومضمون قشنگی داره و تا مدتها فکرتون رو مشغول می کنه. اینم مشخصاتش:
صحرای تاتارها، دینو بوتزاتی، محسن ابراهیم، نشر مرکز، 1379
"دروگو تنها ماند و خود را به واقع خوشبخت احساس کرد. تصمیم به ماندنش را و طعم تلخ ِ ترکِ شادی های مطمئن کوچک را، برای موهبتی بزرگ و طولانی و با سررسیدی نامعلوم، مغرورانه مزه مزه می کرد (و شاید دلگرم به این اندیشه تسلا بخش بود که همیشه فرصت رفتن هست)." اول اسفند هشتاد و هشت

يه پيشنهاد : يه فيلم «به رنگ ارغوان»

صرف نظر از ماجراي سياسي و امنيتي موضوع فيلم «به رنگ ارغوان» و البته تم عاشقانه اون، بخش مربوط به جنبش سبزش هم جالب بود (البته سبز از نوع طبيعيش !). کاش می شد یه همچه حرکت نمادینی برای اعتراض به آلودگی جان فرسا و نگران کننده هوای تهران (که همگی به عنوان امر بدیهی فرضش کردن و ظاهرا دغدغه هیچ کس هم نیست) از طرف هواداران محیط زیست شکل داد. می تونیم از خودمون شروع کنیم. جامعه اکوتوری های مقیم مرکز! کسی نبود خودشو دار بزنه!
اما یه نکته درباره فیلم: پیش بینی جالب حاتمی کیا که تو صحنه نهایی، عنوان گزارش مامور رو از «هوالحبیب» قبلی به «هوالقادر» عوض کرد بسیار جالب بود. این صحنه، خود به خوبی خبر از تغییر فصل می داد. فیلم 5 سال پیش ساخته شد اما اجازه اکران نگرفت.

یه پیشنهاد: یک کتاب بعضی ها هیچ وقت نمی فهمند

اخیرا کتاب جالبی خوندم که بد ندیدم اینجا معرفیش کنم.
بعضی ها هیچ وقت نمی فهمند، نوشته آرت توخولسکی، ترجمه محمد حسین عضدانلو ، انتشارات افراز
کتاب، طنز بسیار بامزه ای داره که توی ترجمه اش هم خیلی خوب از آب دراومده. کتاب کم حجمه و میشه تو تاکسی یا مترو خوندش. و با خوندنش می تونیم لااقل برای لحظاتی از این شرایط نفس گیر و ترافیک فراساینده دور شیم و از این اوضاع نابسامانی که توش اونچه رو که می خوایم، نمی بینیم و اونچه رو که میبینیم، نمی خوایم کنده شیم و اجازه بدیم اندکی ذهن و احساسمون هوایی بخوره!
یه تیکه از ابتدای کتاب رو اینجا می ذارم جهت آشنایی با نثرش.
"آدمیزاد دوتا پا داره و دو تا اعتقاد: یکی برای وقتی که حالش روبراهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه. اسم این دومی رو گذاشته دین."
"آدمیزاد وقتی حس می کنه کمرش دیگه شل شده، عالم و زاهد می شه. بعدشم از شیرینی لذات زندگی دنیوی چشم می پوشه . اسم این کار رو می ذاره درون نگری."

هزينه واقعي زندگي

توي اين مدتي كه جي ميل قطع بود بد جوري همه چيزام بهم خورد. نمي دونم براي زندگي كردن در مملكت آبا اجدادي خودمون چقدر بايد هزينه كنيم.
تو اين مدت چند پست آماده كرده بودم كه همه رو با هم الان ارسال مي كنم.