۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

تمشک وحشی



چند روز پیش با بچه ها رفتیم تو یه باغ پر از بوته های تمشک. من تا حالا این همه بوته های بزرگ تمشک وحشی رو یک جا ندیده بودم. یه عالمه تمشک بود. خلاصه حسابی خوردیم و چیدیم. خانم یکی از بچه ها هم با تمشک ها مربا درست کرد و طفلک یکی یه شیشه بهمون داد. اینجا البته تمشک هم زیاد پرورش می دن و ماست تمشک یکی از ماست های میوه ای پرطرفداره اینجاست. البته وقتی میگم ماست منظور یه معجون عجیبیه که بیشتر شبیه بستنیه که از انجماد خارج شده و میشه با قاشق خوردش. مزه اش به همون خوشمزگیه. من که روزی دوتا یه سه تا لیوان کوچولوش رو می خورم. با مزه های مختلفه و خودشون میگن ماست میوه ای. توش هم تکه هایی از خود میوه هم هست. ماست توت فرنگیش دقیقا شبیه بستنی توت فرنگیه و توش پر از دونه های توته. خلاصه اینجا خیلی با لبنیاتشون حال می کنن. ماشاا... همه هم درشت هیکلن. هلندی ها بالاترین متوسط قد رو تو کل اروپا دارن.

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

روزانه ها: زیبایی هنرمند

هنرمندها همین قدر که با ارائه آثارشون دنیای مارو زیباتر و یا به قول نیچه تحمل پذیرتر می کنن، به قدر کفایت دیگران رو مدیون خودشون می کنن و دیگه خیلی پرتوقعیه که انتظار داشته باشیم شخصیتشون هم به زیبایی هنرشون باشه.

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

کارناوال تابستانه یا «خدایا این سیاهارو از ما نگیر»

خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها (5)

کارناوال تابستانه یا «خدایا این سیاهارو از ما نگیر»

میگن کارناوال تابستانه روتردام چیزی از کارناوال برزیل کم نداره. من که هنوز مال اونجا رو ندیدم ولی این یکی که واقعا پروپیمون بود و کلی خرجش کرده بودن و حسابی هم مفصل برگزارش کردن.

برای من (که هنوز کارناوال ندیده بودم) خود این ماجرا، به خودی خود به عنوان یه تحرک شاد اجتماعی که همه رو با خودش همراه می کنه و تا مدتی فضای شهر رو تحت تاثیر خودش قرار می ده، جذاب بود. به خصوص که ما هم اصولا نمونه مشابهش رو تو مملکتمون نداریم و می تونه برامون تازگی داشته باشه. در واقع ما تحرکات اجتماعی خیابونیمون (شاید به جز تجمعات بی برنامه و خودانگیخته برای شادی بعد از پیروزی تیم فوتبال) عموما رنگ وبوی سیاسی داره و ریختن دسته جمعیمون تو خیابون معمولا له یا علیه یه سیاستیه، و یا استقبال از کاروان یه مقام برجسته و هیات همراهشه، و نظایر این. شاید تنها ماجرای قابل قیاس با اون همین کاروان های مراسم عاشورا تاسوعا باشه که خود ناگفته پیداست به قصد تفریح نیست (یا لااقل بنا به کارکردش قرار نیست برای تفریح باشه، اما این که در عمل تو سال های اخیر چه به سرش اومده یه ماجرای دیگه ست). به هر صورت دیدن این کارناوال تابستانه روتردام صرف نظر از ماهیت تفریحیش، تجربه جالب و منحصر بفردی بود.

از ساعت ها قبل از شروع کارناوال ملت اطراف مسیرهایی که قرار بود کاروان از توش رد بشه ایستاده بودن و جا گرفته بودن. بعضی ها با صندلی تاشو اومده بودن و بعضی ها هم یه سبد بزرگ پیک نیک با خودشون اورده بودن. ایستگاه راه آهن به دلیل برگزاری مراسم فضای بسیار شلوغ و غیر عادی داشت. هر قطار که می رسید یه جماعت بزرگی روونه خیابون ها میشد. همه تیپ آدم بود. مراسم این اجازه رو به همه می داد تا کاملا آزاد باشن. با این حال همه جا پلیس بود و امنیت کاملا برقرار بود. توی مسیر بعضی ها هم با لباس فرم نقشه مسیر حرکت کارناوال رو بین مردم توزیع می کردن. تو نقشه مشخص شده بود که کارناوال چه ساعتی به کدام نقطه می رسه. همچنین در یه بروشورهم اسامی گروه هایی که در قالب 58 تریلر بزرگ، کاروان رو شکل می دادن به همراه مشخصات و نام اجراهاشون نوشته شده بود. در این میون چند تریلر هم متعلق به اسپانسرهای برنامه بود که یکیش یه شرکت مخابراتی بود و سیم کارتشو تبلیغ می کرد و یکی دیگه یه شرکت تولید آبمیوه بود.(این رو گفتم که بدونین اسپانسراش بچه مثبت بودن!) البته شرکت های معروف مشروب سازی و به ویژه آبجو هاینکن (که اسپانسر همیشه حاضره هر مراسم مفرحیه) جداگونه برنامه داشتن. درواقع اونا بلافاصله بعد از رفتن آخرین تریلر کاروان در چشم بهم زدنی با یه جرثقیل بزرگ یه سن به چه عظمت رو برای اجرای موسیقی زنده برپا کردن تا مردم همیشه در صحنه همچنان بعد از اتمام کارناوال تا ساعت ها بعد و تا پاسی از شب به رقص و پایکوبی مشغول باشن. برپایی خلق الساعه این سن بزرگ درست در نقطه ای پیش از اتمام مسیر کارناوال و بعد از رفتن آخرین تریلر واقعا از معجزات این مراسم بود!) به نحوی که با اتمام هیاهوی کارناوال به یک باره سروصدای موسیقی زنده بلند شد اون هم از نوع امریکای لاتینیش که «آدم مفلس رو هم وامی داره به رقاصی»! خلاصه قرار بر این بود که اون روز و شب خاطره خوبی برای مردم باشه و همه هم با همین نیت اومده بودن و تلاششون هم در راستای تحقق همین امر خطیر بود!

اما مراسم. حرکت کارناوال در یک مسیر چهارگوش در چند خیابان اصلی وسط شهر روتردام بود. مراسم ساعت 13:30 بعدازظهر شروع و 20:30 تموم می شد. تمام خیابون های توی مسیر بسته بود و ماشین و تراموا حرکت نمی کرد. پیش از روئیت کاروان، اول صدای بلند طبل هایی می یومد که یه ریتم معروف افریقایی رو می زد. بعد پیشاپیش کاروان چند ماشین اومدن که هدایای تبلیغاتی رو بین مردم پخش می کردن از جمله سوت یا شوت های رنگی که برای ابراز احساسات وسیله خوبی بود. میشه تصور کرد که بعد از توزیع شوت ها چه فضای پرسروصدایی راه افتاد! و اینجا هم به رسم همیشه، هیچکس برای گرفتن هدایا هول نمی زد و نظم رو بهم نمی زدن. بعد از اونا اولین گروه که همون طبل نوازان افریقایی بودن سروکله شون پیدا شد. و پشت سرشون هم ارابه باشکوه ملکه ملکه های کارناوال بود که خودش هم، با اندک پوشش همون بالا مشغول هنرنمایی بود، هنرنمایی ها! و بعد به ترتیب تریلرهای مختلف که هر کدوم متعلق به یه گروه بود و تو بعضی هاش نوازندگان موسیقی اجرا می کردن. پشت سر هر کدوم از تریلرها هم، گروه رقصنده هاشون بود که با لباس های رنگارنگ و گریم های عجیب و غریب در حال رقص و پایکوبی بودن. از همه نوع ملتی توشون بودن. عمدتا افریقایی بودن اما دو گروه ونزوئلایی و پرویی هم بودن که از همه جالب تر بودن بخصوص رقص های محلیشون با اون لباس های زیبا و رنگ و وارنگ بومیشون. بخش عمده تماشاگران هم توریست بودن و عمدتا سیاه و خلاصه هلندی نمی دیدی! در اطراف مسیر هم غرفه های فروش مواد غذایی بود که انواع غذاهای ملل مختلف دنیا توشون پیدا میشد. از هند و اندونزی و تایلند و چین بگیر تا عربی و افریقایی و تا اون ور مکزیکی. فرصت خوبیه آدم با ذائقه جاهای دیگه آشنا بشه، البته مشروط به این که به قدر کفایت پول تو جیبش باشه. چون معمولا در این جورمراسم مثل هر جای دیگه ای حسابی دولا پهنا حساب می کنن. در مجموع مراسم از اون مراسم های فراملیتی و جهان وطنی بود که آدم کلی چیز از اوضاع و احوال دیگران دستگیرش می شد.

در مورد گزارش تصویری هم به دلیل این که به قول فرهاد جعفری (نویسنده سابقا محترم کتاب کافه پیانو!) «نظام اخلاقی جامعه‌ اخلاقی ما اجازه‌ توصیف‌اش، اجازه‌ بیان‌اش، اجازه‌ گفتن‌اش را نمی‌دهد» از ارسال عکس معذورم و لذا توجه شما رو به دیدن سایت رسمی مراسم جلب می کنم!

http://www.zomercarnaval.nl/nl/Straatparade

اگه فیلتر بود یواشکی برید به سایت اسپانسر مراسم که یه شرکت مخابراتیه و در نتیجه دلیلی برای فیلتر شدن نداره. ولی واقعیتش اینه که اون روز در اثر یه سهل انگاری دوربین رو با خودم نبردم و نتونستم عکس بگیرم! سوری! اما در عوض در بین آلبوم های پیکاسا این یکی که لینکشو زیر گذاشتم از همه مفصل تر به ماجرای کارناوال پرداخته بود. امیدوارم بتونین بازش کنین چون کلی عکس توشه.

http://picasaweb.google.com/114756361881993770766/CarnavalRotterdam2010

اما در پایان اجازه بدید این رو هم اعتراف کنم که خودم چندان این ماجرای کارناوال رو دلپذیر و زیبا ندیدم. در واقع یه مراسمایی مثل همون «روز ملکه» یا «پیاده روی چهار روزه» یا «راهپیمایی عشق» آلمان که با مشارکت همه شهروندان برگزار میشه خیله دلچسب تر و واقعی تره تا اینی که بخش عمده مردم تماشاچین و دارن یه عده دیگه رو تماشا می کنن که برنامه های از پیش تعیین شده رو اجرا می کنن. در واقع تصویری که از این مراسم تو ذهن من نقش بسته نه اون نمایش باشکوه هزار رنگ و پر زرق و برق بلکه بیشتر چهرهای خسته بازیگرانیه که بعد از چندین روز تمرین و بعد از چندین ساعت اجرای یکنواخت در روز مراسم هنوز تلاش داشتن تا لبخندی بر لب داشته باشن و ماجرا رو تا آخرش پیش ببرن و احتمالا در انتها از مواهب مادیش هم برخوردار بشن. راستش رو بخواین حتی کمی برام رقت انگیز هم بود! این همه تحرک و جنب و جوش اغراق شده، این همه آدم رنگین پوست نیمه عریان با چهره و تن عرق کرده، آدم هایی با اون لباس های نامتعارف که خودشون رو در خیابان به نمایش می ذاشتن، به نظر می رسید بیشتر شبیه خیل گرسنگانین که برای لقمه ای نان تن به بردگی دادن. فکرش رو که می کنم وقتی اینجا در اروپا و در یه کشور مایه دار نمایش این قدر ترحم انگیزه باشه وای به حال جایی مثل برزیل با اون همه فقر و فلاکت اکثریت مردمش! گرچه ممکنه در فرهنگ امریکای لاتین چنین نمایشی ریشه آیینی داشته باشه اما شکل فعلیش چیزیه در حد نمایش بزک شده ای از اسارت انسان در قلمرو پول و سرمایه. (این تیکه آخریش خیلی شعاری شد، تا بیش از این شورش در نیومده سخن کوتاه کنیم!)

۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه

خاطرات اروپا:لایدن یا «کلید باغ عدن»













شهر لایدن Leiden واقعا زیبا و دوست داشتنیه. واقعا دلنشین و باصفاست. هر کس ببینش شیفتش میشه. همه جا گل، همه جا کانال آب، همه جا تمیز و همه جا قشنگ. این شهر بعد از آمستردام بیشترین کانال های آب رو داره. از این گذشته رودخانه راین تو این شهر واقعا دیدن داره. به خصوص در قسمتی که دو شاخه اش دوباره به هم می رسن. و این نقطه درست در وسطه شهره و حسابی شلوغ و پرجنب و جوشه. در واقع به لحاظ تاریخی هم شکل گیری این شهر زیبا از همین نقطه شروع می شه.


لایدن اما فقط زیبایش نیست که معروفه از برخی جوانب شهرت زیادی داره که اونو یکی از شهرهای شاخص بدل می کنه. دانشگاه معروف لایدن با بیش از بیست هزار دانشجو، قدیمی ترین دانشگاه هلنده و بنا به دلایلی پر حرف و حدیث هم هست. لایدن به دلیل این که جلوداره پروتستانیسم بوده عملا فضای بازی رو بوجود می یاره تا اون هایی که می خواستن دگم های کلیسای کاتولیک رو بشکنن به راحتی بتونن توش فعالیت بکنن و حرفشون رو بزنن. رنه دکارت هم همین جا درس خونده .


لایدن شهر کلیدهاست. علامت و نقش کلید رو میشه همه جا دید. ظاهرا این ماجرا برمی گرده به تصویری بر یه سند قدیمی شهر که سنت پیتر رو کلید به دست نشون می ده که تجسمی از روایت انجیله که می گه مسیح کلید رو به سنت پیتر داد و گفت «من کلید باغ بهشت رو به تو می سپارم» بزرگترین کلیسای اینجا متعلق به 1121 هم به اسم همین سنت پیتره.


این شهر برای توریست ها بسیار جذابه چون می تونن توی یه محدوده کوچیک 12 موزه و بیش از 2700 یادمان تاریخی رو ببینن. تو موزه های مختلفش بنا به کارکردش از اسکلت های عظیم دایناسوره و ماموت گرفته تا تابوت های مصر باستان، از تابلوهای رامبراند گرفته تا مجسمه های بودا، از هنر افریقاییا و سرخپوستا گرفته تا ابزارآلات و وسایل قدیمی علمی تو شون پیدا میشه. ولی از همه جالب تر و متفاوت تر بنایی به شکل آدمه و اسمش هست «کالبد: سفری به درون بدن انسان» و توی اون تمام اعضای بدن در ابعاد غول آسا ساخته شده به نحوی که به قول خودشون شما به صورت یه گلبول قرمز خون به تمام اعضای بدن سرک می کشید!


علاوه بر این لایدن همون شهریه که به مهاجرین مذهبی انگلیسیی جا و مکان میده که بعدا به امریکا می رن و نیو انگلند رو شکل میدن و عملا به عنوان پدران پایه گذار ایالات متحده امریکا شناخته میشن و چند تا از روسای جمهور معروف امریکا هم از دل همین مهاجرین در می یاد. تو این تابلوهای اطلاع رسانیشون یه جوری ماجرارو توصیف می کنن گویی که امریکا کمی تا قسمتی مدیون حمایت لایدن از اجداد مهاجر بنیانگزاران امریکاست! جالبه که غیر از نیاکان روزولت و بوش، ظاهرا اوباما هم نیاکانش یه جوری وسط این جماعت بودن!


لایدن زادگاه چند هنرمند مشهوره از جمله رامبراند نقاش معروف هلندی که 26 سال اول زندگیش اینجاست و تئو وان دزبورگ که پیشگام نوعی هنر جدید میشه که به داستیل شهرت پیدا می کنه. اونا در کاراشون صرفا از خطوط مستقیم و رنگ های اصلی استفاده می کردن و همین به کاراشون یه نظم و منطقی می داد که مشخصه سبکشون شد. این سبک به دلیل زیبایی منحصر بفردش بعدا در بسیاری از طرح ها و آثار تجسمی استفاده شد.


اما یکی ویژگی های جالب شهر نحوه اطلاع رسانیش به توریست ها بود. یه مسیر گردش پیاده طراحی کرده بودن که تمام نقاط دیدنی شهر رو میشد تو اون مسیر دید. و در سرتاسر مسیر تابلو های راهنما و تابلوهای جهت یابی به اضافه تابلوهایی که در کنار هر کدوم از آثار بود و اطلاعات رو به هلندی و انگلیسی می داد وجود داشت. به علاوه می تونستی از طریق موبایل و با وارد کردن شماره مربوط به هر نقطه اطلاعات بیشتری درباره اون بگیری. تابلوهای جهت یاب همه جا بودند. کافی بود براساس تابلوها پیش بری تا ضمن دیدن نقاط تاریخی و زیبای شهر حداکثر استفاده از وقتت رو بکنی. هیچ کجا اینقدر مرتب و منظم برای توریست ها امکانات فراهم نشده بود. تازه دفتر اطلاعات توریستی اش هم بسیار مدرن و دست و دلباز بود و بر خلاف جاهای دیگه هلند کلی بروشور و نقشه و کتابچه راهنمای مجانی می داد.


اخیرا یه فیلم اطریشی در باره گوشه ای از زندگی گاستاو مالر ساخته شده که ماجرای دیدار مالر با فرویده و توی فیلم مالر روی تخت معروف روانکاوی معروف فروید می خوابه و شرح ماوقع می ده. دیدار تاریخی این دو هم در همین شهر لایدنه

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

روزانه ها: «نامقدس»ام آ رزوست

با این واژه «مقدس» بد جوری مشکل دارم. می دونم هرجا هرکی ازش استفاده بکنه حتما با یه نیرنگی یا یه اراده معطوف به قدرتی قصد داره یه باره کلی چیزا رو بهت حقنه کنه بدون این که جرات تردید یا پرسش داشته باشی.


۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

روزانه ها: سیاره تنهای تنها یا کتاب محبوب من


تو این کتاب های Lonely Planet مربوط به اروپا، شاید بهترینش برای امثال ماها که می خوایم با کمترین هزینه سفر کنیم کتابیه با عنوان : Europe on shoestring, big trip on small budgets که هم بسیار کامله و هم تمام شهرها و کشورهای دیدنی اروپا رو توش معرفی کرده. برای من که این کتاب واقعا بدرد بخور و کار راه بنداز بوده. کتاب رو دست بگیر و راه بیوفت تو شهر، خود کتاب بگویدت که چون باید رفت! نقشه تمام شهرها و نقاط دیدنی، نحوه دسترسی به اون ها، مکان های دیدنی با ذکر جزئیات کامل حتی ساعت کار و زمان باز بودنشون در طول سال و قیمت ورودیه ها ، اتوبوس ها وقطارهای توی مسیر... و خلاصه همه چیز. در واقع چیزی برای غافلگیری نذاشته!


اما یه اشکال خیلی بزرگی که این کتاب ها برای ما دارن اینه که از دید امریکاییا و تا حدی انگلیسی هاست و درواقع بر اساس همون مخاطبین هم مطالب تهیه و تنظیم شده. من تو این مدت جاهای زیادی رو دیدم که برام بسیار جالب و دیدنی بود اما در کتاب ذکری ازش نشده بود. شاید به این علت که برای اون مخاطب خاص جذابیتی نداشته. و یا برعکس به چیزهایی اشاره کرده که برای ما شاید جذاب نباشه یا اصلا مهم نباشه. بنابراین در برخی موارد خیلی هم نمیشه به این کتاب ها متکی بود. خود دفاتر اطلاع رسانی توریستی در شهرها معمولا بهترین منبع برای پیدا کردن نقاط دیدنین. اما با تمام این حرفا این کتاب تا زمانی که نسخه آسیایش تدوین نشده(!) هنوز برای من یکی که بهترین محسوب میشه!


۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

روزانه ها: ظرفیت دمکراسی

همه مون شیفته دمکراسی هستیم ... اما باید قبول کنیم که هنوز طاقتش رو نداریم!

۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

خاطرات اروپا : ماستریخت یا «اینا دیگه کین؟»



شهر ماستریخت در جنوبی ترین نقطه هلند و در دو سوی رودخانه ماس (Maas) قرار گرفته و درست در منطقه ایه که شبیه یه زبونه بین دو کشور بلژیک و آلمان نفوذ کرده و درست به همین دلیل هم شهر یه موقعیت ویژه و خاص داره. یعنی نشونه هایی از هر سه فرهنگ رو میشه هم زمان توش دید. به علاوه یکی از قدیمی ترین شهرها و به یه روایتی قدیمی ترین شهر هلنده، فعلا بین این شهر و شهر نایمیخن در شرق هلند روی قدیمی تر بودن دعواست! هیچ کجای دیگه نمیشه این همه آثار قدیمی و عمدتا مربوط به 1000 سال پیش رو یکجا دید. ظاهرا تاکید زیادی هم روی این قدیمی بودن می شه و به همین خاطر اصراری را هم برای نوسازی منطقه قدیم شهر نیست که هیچ، حتی حاضر نیستن دستی به سر و روش بکشن! و این تو هلند که معمولا شهرهاش بسیار تمیز و منظمه یه استثنا محسوب می شه. ماستریخت وسط بلژیک و آلمانه اما به دلیل وجود آثار معماری رومی شاید بیش از همه به ایتالیا شبیه باشه، با همون کهنگی و فرسودگی. و این البته همه ماجرا نیست چون حتی برخلاف کل هلند اینجا تنها جائیه که میشه چند نقطه مرتفع و تپه ماهور دید، البته در مقیاس سرزمین پست و جلگه ای هلند، وگرنه بلند ترین نقطه اش 323 متره که اتفاقا روی همون نقطه محل تلاقی مرز سه کشوره! مردمش هم تقریبا به چند زبون مسلطند و یه جایگاه ویژه برای خودشون قائلن. شاید مردم اینجا کمترین شباهت رو به مردم هلند داشته باشتن و درست مثل شهرشون که هیچ نشونی از نشانه های متداول هلند نداره، مثل آسیاب های بادی، مزارع لاله، پنیر، کفش های چوبی ... ، کمتر نشانی از هلندی ها دارن. همین تفاوت ها باعث شده که بگن واقعا اینا هلندین یا چی؟!اما ماستریخت تقریبا ده سال پیش حسابی اسمش سر زبون ها افتاد به این دلیل که نقطه عطفی در شکل گیری اتحادیه اروپا شد. در سال 1991 در این شهر 12 کشور اروپایی پیمان نامه اقتصادی، سیاسی و پولی می بندن و اروپای واحد رو شکل می دن. بنابر این یه جورایی زادگاه یورو هم محسوب می شه.اون موقع که اونجا بودم تو میدون اصلی منطقه قدیمی شهر به نام فرایهوف، داشتن سازه های بزرگی رو نصب می کردن تا یه سن عظیم برای برگزاری کنسرت بزرگ آندره ریوی معروف تو شهر زادگاهش برپا کنن (تو عکس مشخصه). آندره ریو(Andre Rieu) همون رهبر ارکستریه که معمولا اجراهای شب کریسمسش تو اروپا کلی طرفدار داره و اجراهای شوخ و شنگش از آثار کلاسیک چهره دلپذیرتری رو از این نوع موسیقی به نمایش می ذاره. من که هر وقت اونو می بینم یاد چکناواریان خودمون می افتم که اون هم تلاش زیادی می کنه تا با اجراهای متفاوتش فضای خشک و جدی موسیقی کلاسیک رو با طراوت و با نشاط بکنه. البته خیلی از اهل فن سبک کارشو نمی پسندن اما برای من که همیشه جذاب بوده. عکس های ماستریخت رو می تونین تو لینک زیر ببینید. عکس های چشم انداز شهر رو از بالای برج کلیسای سبک گوتیک سنت یان در میدان فرایهوف گرفتم.



۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

تب فوتبال




اینجا من برخلاف همیشه تونستم با طیب خاطر مسابقات رو ببینم. و در کنار کلی ماجراهای دیگه به خصوص برنامه های موسیقی، تونستم به قول سیمایی ها، ساعات و لحظات خوشی رو برای خودم سپری کنم! حذف غم انگیز کامرون و غنا و بعدش آرژانتین حسابی حالمو گرفت. از اوضاع تراژیک فرانسه هنوز انگشت به دهن موندم. اما از پیروزی غیرقابل انتظار هلند در برابر برزیل بسیار مشعوف شدم و همچنین از نمایش اون پلاکارت پارچه ایه اول بازیشون.

اما هلندی ها از همون اول هم بسیار مدعی بودن. تو پوستر اعلام تاریخ بازی ها که پشت کافه ها و بارها زدن، اسم هلند (یا به قول خودشون نیدرلاند) تا بازی فینال درج شده! حتی یه تبلیغ تلویزیونی مربوط به فوتبال هم نشون می ده که هلند با آلمان روبرو میشه (یعنی اتفاقی که فقط از نیمه نهایی به بعد ممکنه بیفته). مردم عادی هم حسابی جوگیر شدن. چندین جای شهرها، مکان های عمومی برای پخش مسابقات تدارک دیدن تا دیدن مسابقه به تجربه لذت بخش گروهی تبدیل بشه. اکثر کوچه پس کوچه ها و خیابون ها آذین بندی شده و همه جا رنگ نارنجی غوغا می کنه. هرجا هم یه ابتکاری به خرج می دن. جالبه بگم وقتی به شهر زیبا و دلنشینه هارلم رفته بودم، تو یکی از کوچه هاش اهالی هرچی لباس نارنجی داشتن رو از تی شرت و بلوز تا شورت وکرست رو از بند آویزون کرده بودن! موقع بازی با برزیل من فقط تو فکر این مردمی بودم که حالا باید شاهد شکست اورانی ها (یا همون اورنجی های خودمون که تو تلفظ هلندیش یه این روز افتاده) باشن. واسه همین هم بیرون نرفتم و تو اتاق دیدم بازی رو، که نتیجه اش واقعا غیر قابل پیش بینی از آب درآمد.

خلاصه حال کردیم. اما چون همیشه باید یه جای کار بلنگه، اینجا گزارش زنده فردوسی پور رو کم داشتیم اساسی. نمی دونم امسال بودش یا نه؟

شب بازی با اروگوئه هم سر راهم از ماستریخت رفتم آمستردام که بساطی بود اونجا. موقع بازی تمام خیابون هایه همیشه شلوغ شهر حسابی خلوت بود و مردم گله گله تو بارها و کافه ها جمع بودن. اما جمعیت اصلی در میدان ورزشی بزرگ شهر جمع شده بودن که صفحه نمایش غول آسایی توش بود و همگی با لباس ها و کلاه های نارنجی و پر شور و پر هیجان و در حال نوشیدن آبجو بازی رو دنبال می کردن. این آمستردام هم خودش همینجوری یه پدیده ایه وای بحالی که یه همچه ماجرایی هم توش باشه. خلاصه جاتون خالی بود.

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

خاطرات اروپا: مراسم پیاده روی چهار روزه




این مراسم راهپیمایی همگانی که به مدت 4 روز و با حضور تمامی شهروندان محترم از کودکان تا سالمندان برگزار میشه بسیار مراسم دلنشینیه. ملت یه مسافت 14 -15 کیلومتری رو در مسیرهای از قبل تعیین شده در وسط و اطراف شهر طی 4 نیم روز پیاده می رن. افراد هر محله همگی با لباس های یکرنگ و کنار هم هستن. در ابتدای مراسم که در فضای بسیار شاد و پر از موسیقی آغاز میشه افراد هر محله کنار هم قرار می گیرن و به ترتیب و منظم راه میافتن. اینه که موقعه حرکت نمایشی از رنگ های شاد و زنده رو آدم می بینه که جلوه ای شبیه کارنوال داره. افراد سالمند هم با لباس های همرنگ (آبی آسمانی) و عموما رو ویلچر، گروه رو همراهی می کنن. جالبه که در دو روز بارون شدیدی گرفت اما باز مردم از رو نرفتن و تا انتهای مسیر رو رفتن. قیافه بچه ها و مردمی که خیس آب شده بودن ولی همچنان شاد و خندان می رفتن بسیار دیدن داشت ... با خودم گفتم ما چه زمانی ممکنه چنین برنامه هایی داشته باشیم ... هر چه فکر کردم تاریخ قابل قبولی یادم نیومد!

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

از این عملیات تا اون عملیات




قرار بود یه شهر بازی موقتی برای ایام موسوم به هفته خانواده در وسط شهر راه اندازی بشه. وقتی رفتم ببینم چه خبره، اصلا باور نشدم. تنها در عرض 48 ساعت یه شهربازی کامل و مجهز در یکی از خیابون ها که محل تفریحه و پر از بار و کافه است و وسط شهر قرار داره برپا کرده بودن. تمام دستگاه ها از کوچیک و بزرگ توش بود. وسایلش کامل بود از چرخ فلک های عجیب و غریب گرفته تا تونل وحشت و قطار و ماشین بازی، به اضافه کلی فروشگاه و رستوران و کیوسک. یعنی میشه گفت عملا یه چیزی شبیه پارک ارم رو در عرض دو روز نصب و راه اندازی کردن! و جالب این که همه اینها موقته و بعد از یه هفته همه رو جمع می کنن می برن یه شهر دیگه. خلاصه اینجا برای فراهم کردن امکانات تفریحی ظاهرا هیچ مشکلی ندارن و هیچ چیزی نمی تونه مانعی محسوب بشه. حتی برپایی یه همچه تشکیلات بزرگی که نیاز به کلی عملیات لوجستیک و مهندسی داره و برنامه ریزی خیلی حساس و دقیقی می خواد، به سرعت و به درستی انجام میشه (البته ما هم از این نظر چیزی کم نداریم، فقط مضمون عملیاتمون فرق می کنه!). به هر صورت فضای بسیار شاد و زنده ای بود که کلی آدمو سرگرم می کرد. اینم چندتا عکس از ماجرا به اضافه یه عکس از همون مکان، قبل از برپایی مراسم.

بازار سنتی پنیر در هلند


الکمار نگو بلا بگو!

مراسم جالب و بامزه بازار پنیر تو هلند، از اون برنامه های بسیار مفرح و شاده که نباید از دستش داد. این گزارش مربوط میشه به جمعه بازار معروف پنیر در شهر الکمار. شهری که برای تبلیغ خودش میگه «بگو پنیر، بگو الکمار» در همین راستا سایت اینترنتی اطلاعات توریستیش هم همینه! www.SayCheeseSayAlkmaar.nlپنیر همین جوریش تو هلند خیلی چیز مهمیه، به خصوص تو شمال هلند که یه بیزینس بسیار جدی هم محسوب می شه. تو شهر الکمار هر هفته روزهای جمعه یه بازار سنتی پنیر هست که سابقه اش برمی گرده به قرن هفدهم. در این بازار هر هفته حدود 30000 کیلو پنیر تو بسته های گرد زرد رنگ براق برای ارزشیابی و فروش عرضه میشه. مراسمش خیلی جالبه. جای همه دوستان کوچیک و بزرگ خالی!همه چیز مراسم به شکل سنتی خودش برگزار می شه. مراسم در میدان قدیمی شهر و جلو ساختمان موزه پنیر برگزار میشه. اول پنیرها رو به محوطه باز میدون میارن و مرتب و منظم می چینن روی سنگ فرش میدون. بعد چندتا آدم سالمند با روپوش سفید میان که پنیرها رو تست کنن. برای امتحان کردن پنیرها، یه ابزار ساده مخصوص این کار دارن که میله کوچیک تو خالیه و اون رو وسط پنیر فرو می کنن و بعد می کشن بیرون. میله همراه با برشی از مغز پنیر میاد بیرون و اونا همونو با دقت بو می کنن و می چشن تا بتونن بر اساس کفیتش قیمیت گذاری کنن و نسبت به خریدش تصمیم بگیرن. جالبه که بعد از اتمام مراسم تست پنیر، همین آقایون و خانم های داور یکی از بسته های پنیر رو دست می گیرن و با همون ابزار فوق الذکر، نمونه هایی رو به جماعتی که دورتادور میدون شاهد مراسم هستن میدن تا اون ها هم ذائقه داورا رو تائید کنن! جالب تر اینه که مراسمه دادن نمونه پنیر به مردم خیلی باوقار برگزار می شه، نه کسی هول می زنه، نه بین جماعت ولوله می افته، نه کسی دستشو از وسط جمعیت دراز می کنه و ... خلاصه خیلی آروم خودشون می یان یه نمونه به کسایی که جلو جمعیت هستن می دن و تمام. حالا اگه ایران بود حتما موقع دادن پنیر یه قیامتی میشد که حداقل سه نفر زیر دست و پا له می شدن و چند داور هم مفقود الاثر! بعد که پنیرها ارزش گذاری شد می برنشون برای وزن کردن، اون هم روی قپان قدیمی بسیار بزرگی که اندازه یه ساختمونه و از همون دوران قدیم به جا مونده. وزنه ها هم همون وزنه های قدیمیه خودمونه ولی در ابعاد بزرگ. بعد از این که کار وزن کشی تموم شد، بسته های گرد زرد رنگ خوشگل پنیر رو می ذارن روی تخته های برانکارد شکلی که توسط دو نفر آدم قوی هیکل سفید پوش حمل میشه. فقط فرقش اینه که به جای این که دسته هاشو بگیرن اونا رو به تسمه های چرمی که رو دوشه شونه آویزون می کنن. بنا بر این هر دو تا دستشون آزاده و موقع حرکت که معمولا به حالت دویدن هست نمایش جالبی میشه که معمولا با مزه پرانی های اون ها موقع دویدن خیلی جالب تر هم میشه. این مردان سفید پوش معمولا کلاه های رنگی سبز، زرد و قرمز روشن سرشونه که هر رنگ مشخص کننده شرکت عرضه کننده پنیرهاست. بعد از این که پنیر ها رو وزن کشی کردن همون آقایون سفید پوش کلاه رنگی، پنیرها رو با همون تخته های چوبی می برن سمت گاری های چوبی تا اون هارو بچینن تو گاری و مثلا ببرن برای بازار. البته در نسخه مدرنش بعد از این که تو گاری چیدن یه نفر گاری رو تا کامیونی که انتهای میدون وایساده می بره تا داخل کامیون بچینن.مراسم بسیار بامزه و مفرحه و یه مجری هم داره با لباس زرد که گزارش لحظه به لحظه بازار رو به سه زبان هلندی، فرانسوی و انگلیسی می ده. چندتا دختر سفید بور خوشگل با لباس های سنتی هلند هم تو یه گاری چوبی چند برش از پنیرهای مختلف رو در کیف هایی با آرم بازار پنیر الکمار به قیمت 10 یورو می فروشن. که در قیاس با قیمت بازار خیلی مناسبه. در اطراف میدان هم بساط دست فروش ها حسابی پر رونقه. از فروش انواع پنیر گرفته تا صنایع دستی و سوغاتی های معروف هلند. نکته آخر این که مزه پنیرهاش واقعا غیرقابل توصیفه، فقط باید خورد و لذتش رو برد. البته قیمت این پنیرهای زرد در قیاس با پنیرهای به اصطلاح تازه (fresh) که ما معمولا می خوریم گرون تره. اما در همون دست فروش ها می شد برش های کوچکی رو از انواع عجیب غریب پنیرها خرید و امتحان کرد.این مراسم یکی از جاذبه های توریستی شهر محسوب می شه و هر هفته کلی توریست رو برای دیدن مراسم به شهر می کشونه. خود شهر هم بسیار زیباست و مثل بقیه جاهای هلند ترکیبی از بناهای زیبا و کانال های آب و محیط های سرسبزه ... اگه فرصت شد گزارش این شهر رو بعدا می دم، شهری که در سال 1573 به دنبال اشغالش توسط اسپانیا، تمام آب بندهاشو باز می کنه تا شهر رو آب بگیره و متجاوزا رو مجبور به عقب نشینی کنه. هلندی ها به توانایشون در مهار آب حسابی مینازن و کسی رو رقیب خودشون نمی بینن.عکس های بازار پنیر الکمار رو می تونین در لینک زیر ببینید


عکس های شهر الکمار رو الاحساب می تونین تو لینک زیر ببینید تا گزارشش آماده بشه!http://picasaweb.google.com/goshayesh/Alkmaar


۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

صد سال به این سالروز!



اینجا تابستون ها برای تعطیلات آخر هفته همین جوریش کلی برنامه های شاد دارن، وای به حالی که بهانه هم پیدا کنن. در همین راستا، در تعطیلات آخراین هفته به مناسبت صدمین سالگرد شهرسازی و اقامت ساکنین، مراسم شاد و متنوعی در محوطه قدیمی شهر و کنار اسکله برپا بود. چندین برنامه مختلف سرگرم کننده تدارک دیده شده بود که همه رو مشغول می کرد. در یک بخش چند زمین شنی برای گوی بازی درست شده بود و آدم های سن بالا با جدیت به این بازی مشغول بودن (یه چیزی تو مایه های تیله بازی خودمونه اما در ابعاد بزرگتر و با گوی های فلزی سنگین، این بازی در بیشتر نقاط اروپا رایجه). در جای دیگه بازار مکاره ای برپا بود که همه چیز توش پیدا می شد. از سوسیس کالباس محلی و پیراشکی خانگی گرفته تا مشروبات عجیب و غریب، از صنایع دستی گرفته تا تابلو نقاشی. خلاصه هرکی هر شاهکاری داشته ورداشته بود اورده بود. یه قسمت هم برای بچه ها تدارک دیده شده بود و کلی کاغذ و مقوا و رنگ در اختیارشون گذاشته شده بودن تا هنرنمایی کنن. اما مهیج ترین جاش قسمتی بود که دو تا سن بزرگ برای اجرای موسیقی تدارک دیده بودن که بلا انقطاع از قبل از ظهر تا آخرشب گروه های مختلف موسیقی توش اجرا داشتن. چند گروه حرفه ای از جاهای دیگه دعوت شده بودن ولی بقیه هنرمندان خود شهر بودن. با اینکه وسط کار بارون شدیدی گرفت اما اجرا ها متوقف نشد و طبق برنامه همش انجام شدن. موسیقی ها هم همه جور بود: از جاز و راک تا قطعات اپرا. خلاصه برای همه برنامه بود. و این چنین بود که دو روز خوب و با نشاط دیگه برای ساکنین و ایضا برای ما سپری شد.


۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

ایوولوشن یا روولوشن!

امشب یه برنامه بسیار جالب و مهیج دیدم. یه تئاتر مولتی مدیا همراه با نمایش اکروباتیک. همیشه فکر می کردم با وجود چین و کره، کسی دیگه نمی تونه تو کارهای آکروباتیک خودی نشون بده. اما نمایش امشب نشون داد اروپایی ها هم حسابی خبرن. نمایش و کارهاشون خارج از تصور بود و به خصوص که از تمام امکانات نور و تصویر و صدا هم استفاده کرده بودن. اسم کار تکامل بود (Evolution) اما به قول روزنامه ها کارشون واقعا یه انقلاب بود(Revolution) تو این زمینه. مضمون نمایش هم تکامل بود از نوع داروینی، که در پرده های مختلف جلوه ای از اون رو نمایش می دادن. بازیگراش با هیکل های آرمانی و متناسبشون حرکات عجیب و غریبی می کردن که گویی اصلا استخون تو بدنشون نیست. مدت نمایش 3 ساعت بود و وسطش هم پذیرایی مفصلی با انواع نوشیدنی حلال و حروم بود که حسابی چسبید. جالب این که ساعت بیست دقیقه به یازده شب که از سالن در اومدیم هنوز هوا کاملا روشن بود، انگار یه نمایش عصرانه رفته بودیم!

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

خاطرات سفر اروپا (12): کلن یا «دام دورت بگردم»


کلن یا «دام دورت بگردم»

می گن کلن حتی در زمان رومی ها هم شهر مهمی محسوب می شده و تا قرن نوزدهم بزرگترین شهر آلمان و یکی از مهم ترین شهرهای اروپای شمالی بود. در حال حاضر هم به برکت حضور دام یا همون کلیسای جامع معروف و شگفت انگیزش هنوز مرکز رومن کاتولیک های آلمانیه.

درباره این دام عظیم الجثه بگم که ارتفاع برج هاش به 157 متر می رسه و تا قبل از سر پا شدن برج ایفل بلندترین برج های اروپا بودن. بنای دام در سال 1248 و به سبک گوتیک فرانسوی رایج اون دوران شروع میشه و تا قرن شانزدهم ادامه پیدا می کنه تا این که حدود 300 سالی کار ساختش به تاخیر می افته ولی دوباره در سال 1842 به همون سبک قبلی شروع به تکمیل میشه و در سال 1880 بلخره ساخت این بنای غریب و با ابعاد باور نکردنی به اتمام می رسه. تو جنگ جهانی دوم که شهر شبانه بمباران و ویران می شه، به شکل معجزه آسایی جون سالم بدر می بره تا هنوز مکانی برای رستگاری آلمانی ها باشه! ابعاد بنا اونقدر بزرگ و تزییناتش آنچنان پر از ظریف کاری و جزییاته که اگه یک روز هم دورش بگردی هنوز هم چیزهایی داره که شگفت زدت بکنه. جالبه که این بنای به این عظمت درست جفت ایستگاه راه آهنه و وقتی وارد سالن ایستگاه می شی یه باره از پشت شیشه به شکل رعب آوری خودنمایی می کنه (این آلمانی های قرون وسطا هم چه کاریی می کردن ها ... نکردن لااقل این دامشون رو یه خورده دورتر از ایستگاه راه آهن بسازن!).

صحبت قطار شد اینو بگم که تو اروپا قطارها نقش اساسی و تعیین کننده تو زندگی مردم دارن و عملا نقش مهمی هم در نظم بخشیدن به فعالیتاشون، به اصطلاح ایفا می کنن. در مجموع قطارها درست سر وقت و بدون هیچ تاخیری حرکت می کنن. اونقدر دقیق که میشه ساعتت رو باش تنظیم کنی. واسه همین هم خیلی جاها که باید قطارت رو عوض کنی و برای رسیدن به مقصدت چند بار خطوط مختلف رو پیاده و سوار بشی، کوچکترین تاخیر هر کدوم می تونه تمام برنامه ها رو بهم بزنه و عملا همه چیز مختل بشه. جالبه که موقع خرید بلیط از گیشه خود مسئول گیشه پرینت کامل ایستگاه هایی که باید پیاده و سوار بشی رو با ذکر جزییات کامل شامل ساعت حرکت، مدت زمان حرکت و حتی شماره سکوی قطار رو بهت می ده. این موضوع سر وقت بودن به خصوص برای کسایی که به قطارهای بین المللی و یا یه جاهایی مثل فرودگاه کانکشن دارن خیلی حیاتیه. من که توی این مدت حسابی از این نظم و دقت لذت بردم، اما ... اما درست در همین آخرین مسیری که از زوریخ به کلن می رفتم، قطار دقیقا 55 دقیقه تاخیر داشت! و به جای ساعت 6 صبح حدود ساعت 7 رسید کلن. ظاهرا حق با اون مامور خوشگل قطار بود که می گفت این قطار استثناییه ، البته نه از این لحاظ از اون لحاظ! ماجراشو آلان میگم:

من بلیط این قطار رو که تمام شب تو راه بود، به صورت کوپه خواب یا اسلیپر(تخت دار) گرفته بودم اما وقتم رفتم دیدم کوپه معمولیه شش نفرس که صندلی هاش هم از جاشون تکون نمی خورن! و از اون جالب تر این بود که شماره صندلی کوپه من اصلا نبود!! یعنی شماره های دو کوپه پشت سر هم یه گپ داشت و مثلا از شماره 61 ، 62 میشد 68 و 69. حالا شماره من 65 بود! صرف نظر از موقعیت مضحکی که توش گیر افتاده بودم، خود نفس ماجرا برام سوال بود که این گپ چیه؟ اول فکردم شاید قطار رو اشتباهی سوار شدم، اما وقتی به مامور بلیط که یه دختر خانم خوشگل آلمانی بود موضوع رو گفتم با خنده گفت بلیطه همین قطاره اما این یه قطار استثناییه! و خیالمو راحت کرد که هرجا که دلم خواست می تونم بشینم! گفتم اما بلیطم کوپه خوابه گفت پس هرجا دلت خواست بخواب! اگرچه خوشگل و بامزه بود اما از این بی خیالیش کفرم گرفته بود! خلاصه منم که دیدم اوضاع اینجوریه و هرکی به هرکیه، وسایلمو گذاشتم و در کوپه رو بستم و روی سه صندلیش خوابیدم. جالبه که تا صبح تخت برای خودم خوابیدم وهیچکی هم تو کوپه نیومد! ... چی؟ عکس دختره رو می خواین؟! ... ببینید من تو اون موقع اگه کاردم می زدن خونمم به زور در میومد چه برسه که بخوام عکس بگیرم! تازه موقع خین وخین ریزی هم که نمی شه عکس گرفت!

و اما یه ماجرای جالب برای کرایه دوچرخه. در همون نزدیکی ایستگاه راه آهن دوچرخه کرایه می دادن به قیمت 8 یورو در روز که نرخ متعارفی بود. دوچرخه مشکی رنگ و درشت اما بسیار کار درستی بود. در واقع روبراه ترین دوچرخه ای بود که کرایه می کردم. مسئولش ازم پاسپورت خواست تا از صفحه اول و صفحه ویزاش کپی بگیره. برام کمی عجیب بود چون جاهای دیگه یه همچه مراسمی نبود ظاهرا این آلمانی ها خیلی مته به خشخاش می ذارن (مته... خشخاش... آلمان.... اینم شد طرز حرف زدن!) اما جالبه که بدونین وقتی دوچرخه رو تحویل دادم و ودیعه و کپی پاسپورتم رو پس گرفتم دیدم یارو اشتباهی صفحه ویزای تاجیکستان رو جای ویزای شینگن کپی گرفته بود! تصورش رو بکنین!!

عکس های کلن رو می تونین تو لینک زیر ببینید:

http://picasaweb.google.com/goshayesh/Koln



۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

خاطرات سفر اروپا (11): زوریخ یا «زیبایی شناسیتو ...! »







زوریخ یا «زیبایی شناسیتو ... !»

صبح رفتم زوریخ. با قطار که تو راه بودم مناظر زیبای کوهستانی جنوب آلمان، شمال غربی اطریش و شمال شرقی سوئیس حسابی شنگولم کرد (اینجاهایی که گفتم همش یه منطقه ست که به لحاظ طبیعی یکیه اما به واسطه تقسیم بندی جغرافیای سیاسی سه تاست!)

زوریخ بالای دریاچه زوریخه و در همون ابتداش قرار گرفته، جایی که رودخونه لیمات به دریاچه می ریزه.

این نمای روبروی ایستگاه راه آهنه. در واقع این خیابون که مرکز خرید شهر محسوب می شه از ایستگاه راه آهن شروع میشه و بعد از چند پیچ عجیب غریب به جاهای باریک ختم میشه! در واقع به خیابونی می خوره که به دریاچه می رسه.

سوئیس کشور بسیار گرونیه. در واقع گرون ترین کشور دنیاست. واحد پولش فرانکه و اسکناسای بسیار گرون قیمتش هم بسیار رنگ و وارنگه. انگار یه بچه با مداد شمعی نشسته و با رنگ های تند خط خطیش کرده و خلاصه که قیافش هیچ شباهتی با اسکناس هایی که تا حالا دیده بودم نداره. این زیبایی شناسی غریب سوئیسی ها خودش جای تحقیق داره چون ماجرا تنها به اسکناساش ختم نمی شه ... بعدا اشاره می کنم.

اما سوئیس علی رغم گرونیش، به دلیل وجود دولت عجیب غریبش، هم مردمش در آرامش و رفاهن و هم یه حالی به دیگران می ده. جالبه بدونین تو سه شهر توریستی زوریخ، ژنو و برن دوچرخه رو مجانی کرایه (یا در واقع عاریه) می دن. فقط 20 فرانک ودیعه می ذاری و بعدا در هر کدوم از ایستگاه های دوچرخه که تحویلش بدی پولتو پس می گیری. در همون نزدیکی ایستگاه راه آهن یه ایستگاه دوچرخه خلوت بود که دوتا پسر سیاه لاغر مسئولش بودن. یکیشون مشخصاتت رو می نوشت و رسید ودیعه رو می داد. اون یکی بیرون منتظرت بود تا دوچرختو امتحان کنه و صحیح و سالم تحویلت بده! خلاصه اشتغال زایی و کار آفرینی در زوریخ برای مهاجرین افریقایی به نحو احسن در جریان بود. جالبه بگم موقعی که پاسپورتم رو دید گفت: آها ... ایرانی؟ ... احمدی نژاد؟ ... سلام علیکم! (البته با لحجه عربی) ... خلاصه نمی دونین این محرومان تاریخ چه چشم امیدی به این مملکت و رئیسش بستن!!

شهر کاملا خلوت بود. البته روز یکشنبه بود و انتظار هم می رفت که خلوت باشه. گشتی در مرکز شهر و خیابان های اصلی زدم. اینجا هم مسیر دوچرخه سواری مستقل داشت اما بعضی جاها مسیر قطع می شد و آدمو وسط خیابون رها می کرد. تو آلمان هم همین جور بود. فقط تو هلند بود که مسیر خط کشی شده و قرمز رنگ مخصوص دوچرخه همه جا حتی موازی با جاده های بین شهری هم بود. هلند واقع بهشت دوچرخه سواراست.

اما برگردیم زوریخ. تصور من از زوریخ با توجه به این که بیشتر کارکرد اقتصادی داره تا فرهنگی (برخلاف ژنو) این بود که احتمالا یه شهر مدرنی با آسمانخراش های شیشه ای و مرکز پر جنب و جوش بازار و تجارت باشه. در حالی که لااقل مرکز شهرش کم و بیش مثل جاهای دیگه اروپا بود. اما در هر صورت شهر منظم و مرتب و تمیزی بود.

خلاصه تو این شهر تمیز ولی ساکت گشتی زدم و بعد رفتم به سمت دریاچه ش که احتمال می دادم باید جای جالبش باشه. همین طور هم بود. کنار دریاچه بسیار زنده و زیبا بود و مردم، پیر و جوون تو مسیر کنارگذر خوش ساخت دریاچه به گشت و تفریح مشغول بودن. یادم اومد که تو کتاب راهنما نوشته بود روزهای تعطیل هیچکی تو شهر نیست و ملت در یک توافق جمعی و به زبون نیامده همه می رن کنار ساحل دریاچه.

خلاصه اونجا که بودم گرچه هوا ابری بود اما یه دفعه برای یکی دو ساعتی آفتاب دراومد و حسابی هوا دلپذیر شد (ولی گل از خاک برندمید و در عوض نزدیک غروب یه بارون اساسی گرفت که حتی علی رغم پوشیدن بادگیر و گورتکس، یه جای خشک تو لباسامون نذاشت!).

مناظر اطراف دریاچه رویایی بود. دریاچه بسیار زیبا، کوههای سرسبز در دور دست، ردیف خانه های شیروونی دار کنار ساحل، و مرغابی ها و قوهای توی آب آرامشی به آدم میداد که کم نظیر بود (اون موقع هنوز بارون شروع نشده بود!).

کنار دریاچه پارک زیبا و سرسبزیه که کلی مجسمه های عجیب توش هست که در قیاس با نمونه مشابه کشورهای همسایش بسیار ناامیدکنندس! بلخره آدم یا باید مطمئن ترین بانک های دنیا رو داشته باشه یا باید به هنرش برس، دوتاش همزمان که نمیشه! ... شما هم چه توقعاتی دارینا!

ضمنا تو سوئیس بر اساس این که با کدوم کشور هم مرزه ، به همون زبون حرف می زنن! شمال و شرقش آلمانی، جنوبش ایتالیایی، و غربش فرانسوی.

عکس های زوریخ رو می تونین تو لینک زیر ببینید:

http://picasaweb.google.com/goshayesh/Zurich







بازار پنیر شهر آلکمار



روز جمعه مراسم بازار پنیر تو شهر آلکمار بود که به شهر پنیر معروفه. مراسم خیلی جالب و دیدنی بود و ماجرا درست به شکل سنتی و به سبک چند صد ساله پیش انجام می شد. گزارششو با عکس بعدا می فرستم.

۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه

سفر مجازی به اندونزی




چند روز پیش به واسطه یه جشنواره فرهنگی، یه سفر مجازی به اندونزی داشتم که گفتم بد نیست لابلای گزارش سفر به اروپا ارسالش کنم و یه خورده فضای سرد و سورده اروپایی عوض شه و حال و هوای آسیایی پیدا کنه.



فعالیت هایی که در قالب جشنواره و نمایشگاه به قصد معرفی ویژگی های فرهنگی کشورها و معمولا به بهانه مناسبت های خاص ملی برپا می شه، یکی از بهترین جاها برای دیدن و تجربه زندگی ملل مختلفه بدون این که به اون کشور سفر کنی. متاسفانه آلان تو مملکتمون به هزار و یک دلیل فرصت چنین تجربه ای بسیار کم گیر میاد و اونقدر محدودیت های عجیب غریب و من در آوردی هست که اگر قرار باشه چیزی هم به نمایش دربیاد اونقدر استحاله می شه که اثر نهاییش میشه یه کار ایرانی اسلامی! و کمتر نشونی از اصل کار توش می بینی.


چند وقت پیش یه جشنواره ای دیدم که با هدف معرفی فرهنگ و هنر و اندونزی برپا شده بود و به تمامی هرچی رو که برای آشنایی با اون کشور نیاز بود یکجا فراهم کرده بود. ارائه کتاب و بروشورهای معرف هنر و فرهنگ قدیم و جدید اندونزی، پخش اسلاید از مناظر طبیعی و مراسم مختلف محلی مردم، عرضه وفروش صنایع دستی، طبخ و ارائه انواع خوراکی های بومی و از همه جالب تر اجرای زنده موسیقی و رقص های محلی و آیینی با لباس های سنتی. و البته برای سرگرمی مخاطب اروپایی هم به قول خودشون یه «ایندو راک کافه» هم در کنارش دایر کرده بودن که موسیقی غربی زنده اجرا می کردن با مخلفات. اما نکته جالب رقص بامزه اهالی شریف اندونزی مقیم یورپ بود که گرچه رقصشون خیلی ساده ست اما خیلی جذاب و دیدنیه بخصوص که کاملا هماهنگ با هم میرقصن و فقط متناسب با ریتم آهنگ ها، سرعتش رو کم و زیاد می کردن! روی صحنه هم نمایش ها و رقص های سنتی و آیینی اجرا می شد. نسخه های مشابه ای از این رقص ها رو تو مالزی و تایلند دیده بودم. البته این کشورا چیزای مشترک زیادی با هم دارن و از جمله صنایع دستیشون که خیلی شبیه همه. تو این نمایشگاه هم کلی غرفه صنایع دستی بود که انواع محصولات سنتی از چوبی تا پارچه ای رو عرضه می کردن. با این تفاوت که اونجا همه چیز بسیار ارزون بود ولی اینجا و به یورو بسیار گرون درمی اومد. کلی سوغاتی های مختلف هم بود. سوغاتیاشون گرچه بسیار گرون بود اما در مجموع بازار پررونقی راه انداخته بودن. اما جالبه بدونین زحمت ساخت بسیاری از این سوغاتی ها رو کشور برادر چین یک تنه به دوش کشیده! و البته این قبول زحمت فقط منحصر به کشورهای دور و بر چین نمیشه. حتی وقتی تو شهر دلف (یا دلفت) بودم که به ساخت سرامیک های معروف سفید و آبی شهره ست (مثل مجسمه های کوچک دخترکان هلندی با کلاه و لباس محلی و آسیاب بادی که تو بازار ایران هم فراوونه) همگی ساخت چین بودن و در فروشگاه های صنایع دستیشون به فروش می رفت! به بیان دیگه این نوع محصولات صنایع دستی دیگه کارکرد واقعی خودش رو از دست دادن و صرفا کارکرد نمادین دارن و بیشتر یادآور یه سری ایماژهای ملی و بومین در قالب محصولات تولید انبوه بنجل.


برگردیم به نمایشگاه. تو بازارش که به سبک سنتی و بومی تزیین شده بود همه چی بود: انواع اقسام عود، روغن های طبی عجیب غریب و بودار، انواع سنگ های تزیینی، مجسمه های چوبی سنتی و آیینی، از جمله مجسمه معروف «بودای گریان» (که می گن خیلی خاصیت داره و با دست کشیدن به پشتش می تونی تمام غم و غصه هات رو به اون منتقل کنی! – ماجراشو که می دونین، این بودا در اثر شنیدن خبر ناگوار کشت شدن ناغافل پسر به دست پدر در جنگ، اینجور به خودش پیچیده) یه جا هم بساط کف بینی به راه بود و یه جای دیگه هم البته پشت پرده ماساژ سنتی می دادن.


رستوران های سنتی هم حسابی بازاری برای خودشون راه انداخته بودن. بوی غذاهاشون بد جوری اشتها آور بود و آدمو یاد بوی غذاهای عروسی های محلی ایام ماضی می نداخت - نه عروسی های الان که معمولا شام تو سالن رستوران سر خیابون، سرپایی سرو میشه. بوی برنج دم کشیده و ادویجات تند و تیز حسابی اتمسفر فضا رو آسیایی کرده بود. البته قیمت ها سرسام آور بود. اگه تو مالزی می شد با یه دلار یه غذای درست و درمون بخوری، اینجا برای خرید هر قسمت از غذا باید 7-8 یورو پیاده شی. (خلاصه من که توصیه می کنم تا مالزی هم به صرافت نیفتاد ازمون ویزا بخواد و هنوز ریالمون سقوط نکرده، هر چه زودتر تو همین تابستون یه سر برید اونجا، آب و هوایی عوض کنید و از وفور نعمت اونجا لذت ببرید.)


عکس های این سفر مجازی به اندونزی رو می تونین تو لینک زیر ببینید.


http://picasaweb.google.com/goshayesh/IndoShow


۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

روزانه ها: «بی عرضه هیچ غلطی نکرد اما باز دسش درد نکنه»

همون طور که می دونین، شماره ویژه مجله تایم درباره 100 چهره تاثیرگذار سال 2009 دو مطلب درباره میرحسین موسوی و رهنورد چاپ کرده که جالبه. مطلب میرحسین موسوی رو شهره آغداشلو نوشته که متاسفانه اصلا مناسب این کار نبود و نوشته اش برای کسی که آشنایی با موضوع نداره بسیار نارساست. اما دومی جالبتره از این نظر که مطلبش رو خانم شیرین عبادی نوشته که بالقوه می تونست خیلی هم موجه باشه. اما به همون اندازه که گرفتن جایزه صلح نوبل برای ایشون شگفت انگیز بود متن ارسالیش هم برای معرفی خانم رهنورد ایضا شگفت انگیزه. البته معمولا تو این متن ها قرار نیست به سبک ما ایرانی ها به همدیگه دل و قلوه قرض بدیم و همدیگرو یا به عرش یا به زیرزمین خونمون حواله بدیم، اما حداقل انتظار می ره با کمترین کلمات گفته بشه که چرا اون شخص تاثیرگذار بوده. در حالی که متن مربوط به رهنورد اینجوری نیست و به نظر می رسه متن نه توسط برنده جایزه صلح نوبل بلکه توسط شیرین خانوم همسایه اقدس خانوم اینا نوشته شده! (ظاهرا من هم به سبک سایرین با این قضاوت بی رحمانم، شیرین خانم رو فرستادم به زیرزمین خونمون! .... بلخره این ویژگی های ایرونی ارکیتایپال هستن و به راحتی نمی شه از شرشون خلاص شد). نوع نوشته ایشون خود گویای اینه که این واکنش ها ربطی به سواد و تجربه و موقعیت اجتماعی شخص نداره.

اما تو سایر مطالب مجله، متن رابرت دنیرو برای توصیف «چگونگی و نحوه» تاثیرگذاری بن استیلر خیلی بامزه و به جا بود.

خاطرات سفر اروپا (10): مونیخ یا «زندگی را خوش است »

مونیخ یا «زندگی را خوش است»


میگن مونیخ به تنهایی معرف کل آلمانه، بعضی هم با همین استدلال میگن به همین دلیل یه شهر منحصر بفرده و با بقیه جاهای آلمان فرق می کنه. مونیخ کانون منطقه باواریا یا بایره. میگن اهالی مونیخ خیلی خوب فهمیدن چطور از زندگی لذت ببرن. برای من که روز آخر هفته شون اونجا بودم به عینه دیدم که چطور همین کارو می کنن. تو همون به اصطلاح شنبه بازاری که در جوار منطقه قدیمی شهر راه انداخته بودن، کیپ تا کیپ آدم نشسته بود و سرگرم صحبت و معاشرت بودن و زیر آفتاب دلچسب بهاری می خوردن و می خندیدن(عکس های 16 تا 23). ملت چنان فشرده کنار هم نشسته بودن که گویی همگی اعضای یه خانواده یا یه فرقه هستن. یعنی اگر ایران بود، حضور تنها نصف همین جمعیت کنار همدیگه می تونست فجایع جبران ناپذیری رو رقم بزن! من که شخصا این شیوه لذت بردن مونیخی ها از زندگی رو تحسین می کنم و به اصطلاح در مقابلشون کلاه از سر بر می دارم ( ... این کلاهه هنوز دستمون مونده، کسی نیست بذارم سرش؟!).

جماعتی که وسط این شهر قدیمی به گشت زنی مشغول بودن اونقدر زیاد بودن که به نظر می رسید در حال راهپیمایی هستن (البته نه فحش می دادن و نه مرگ کسی رو می خواستن!). اینجا و اونجا گروه های موسیقی هنرنمایی می کردن و مجسمه های زنده هم همچون همیشه مردم رو سرکار می ذاشتن. (عکس 5 و 6 ) نوازندگان از همه جورش اونجا بودن ، اونایی که سازهای ابتکاری داشتن و قطعات معروف رو با همون سازهای عجیب می زدن و عده ای که هنر بومی خودشون رو به نمایش می ذاشتن. یه عده ای هم با ساز های کلاسیک موسیقی کلاسیک می زدن مثل این ها که در اون فضای تاریخی هنرنمایی جالبی کردن و موسیقیشون بسیار چسبید(عکس 30). جالبه وقتی که داشتن قطعه موسیقی معروف آرایشگری چارلی رو می زدن یه مرده ای که احتمالا کمی تو نوشیدن زیاده روی کرده بود داشت همراه با ملودیش همون کارهای چارلی چاپلین رو اما اینجا با صورت خانمش (؟!) می کرد و کلی هم از این کارش محظوظ شده بود و مدام می خندید! ... خلاصه روی هم رفته فضای پرنشاط و زنده ای بود.

این مکدونالد هم که هرجا می رفتیم بود(عکس 3 ) و بد جوری سردر و نماد رستوراناش تو مکان های مختلف به چشم میومد. میگن مونیخ شهر جهان وطنیه، از همین تابلو مک میشه فهمید اونجا چه خبره. در مورد این مک ها هم بگم که من که چشم دیدنشونوندارم و به طریق اولی کلا مخالف فست فودم (قبلا که گفتم ماجراشو، اسلو فود و باقی قضایا). اما یه چیزش فقط جالبه و اونم هپی مک، که توالت ترو تمیز در جوار رستورانش که با پول اندکی می تونن لبخنده رو بعد از تحمل طولانی مدت دوباره به لبا برگردونن. (یاده مجسمه جولیان کوچولوی بروکسل می افتم!)

تو اون مرکز شهر، بساط دستفروش ها و کیوسکی ها که مواد خوراکی می فروختن پر رونق بود و از شیر آدمیزاد تا پاچه مرغ توش گیر میومد. (عکس 4 ) اونجا خرما بود به اندازه خیار، انبه بود به اندازه طالبی، تربچه بود به اندازه گوجه فرنگی و خلاصه هیچ چیزی به اندازه خودش نبود! یه جا هم زیتون بود اندازه ... بابا ول کن دیگه! ... خلاصه انواع زیتون بود و حتی از نوع پروردش که یه سینی هم برای تست گذاشته بودن و از این طریق من مزه هاش رو تجربه کردم. زیتون هاش بسیار خوش خوراک و گوشتی بود و مزه اش هم بسیار خوب بود.

قبلا هم اشاره کردم این جماعت اروپایی معمولا هر هنری دارن تو همین میادین اصلی شهرشون که غالبا همون منطقه قدیمی شهره به نمایش می ذارن. روزی که مونیخ بودم و تو وسط میدون میون مردم وول می خوردم یه صحنه ای دیدم (صحنه ها!) که اولش کمی شوکه شدم. یه خانم نسبتا متشخصی رو به شکل عریان زیر یه پلاستیک شفاف خوابونده بودن و اینجا واونجای بدنش هم مایع قرمز رنگی دیده می شد که به نظر می اومد خون باشه. منی که با دیدن خون حالم بد میشه، حتی اگر یه پیکر عریان بلورین هم کنارش باشه، اولش کمی منزجرم شدم و فکر کردم یه نوع پرفورمنس خیابونیه اما بعدا که از شوک اولیه در اومدم دیدم ماجرا مربوط به اعتراض نمادین یه جماعتی برای مصرف گوشت حیواناته. و اون همشیره ای هم که زیر پلاستیک بود نماد بسته های گوشت مرغ بود که خیلی خوب شبیه سازی شده بود. خلاصه این مونیخی ها علاوه بر این که خوب می دونن چطور از زندگی لذت ببرن ، خوب هم میدونن چطور با احساسات آدما بازی کنن. بقیه ماجرا رو هم میشه از عکس ها فهمید(عکس 9 تا 11). در کنار این نمایش یه سن هم برپا بود که یه جماعتی موسیقی میزدن و کلا اتمسفر تاثیر گذاری رو فراهم کرده بودن.

غیر از اون پری پیکرانی که خودشونو به زحمت انداخته بودن و زیر پلاستیک خوابیده بودن یه عده پری پیکر دیگه هم زحمت جابجایی مردم شریف رو در محوطه های توریستی بر عهده داشتن(عکس 28 ). این که با این اوضاع و احوال (اوضاع و احوال ها!) چقدر این توریست ها رو پیاده می کردن خبر ندارم . من که مثل بچه آدم سرمو زیر انداخته بودم و مثل شتر تمام کوچه و خیابوناشو پای پیاده می گشتم. از اونجا که منطقه مرکزیش فقط مخصوص پیاده ها بود، من برخلاف جاهای دیگه دوچرخه نگرفتم.

اینم یکی از بازماندگان اهالی باواریاست که تو اون شلوغ پلوغی همراه قازش اومده تو شهر تا به اهالی یادآوری کنه چی بودن و چی شدن! (عکس 34 و 35 )اما به غیر از تنبون تاثیرگذارش، خود اون قازش خیلی جالب بود که سینه شو جلو داده بود و گستاخانه به همه حمله می کرد و حتی دنبال سگ های دوبرابر خودش میدوید! من که تا کلی میخ این دو تا شده بودم که حسابی مفرح ذات عابرین شده بودن.


عکس های مونیخ رو می تونین تو لینک زیر ببینید:

http://picasaweb.google.com/goshayesh/Munchen



۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

روزانه ها: انسانم آرزوست

هیچ وقت فکر نمی کردم انسان بودم اینقدر دشوار باشه: از این نظر که انسان ها رو صرف نظر از تعلقات ملی، نژادی، قومی، فرهنگی، اعتقادی و آداب و رسومشون و میزان تحصیلات و سوادشون، صرفا به عنوان انسان ببینی و به بهشون احترام بذاری.

خاطرات سفر اروپا (9): وین یا «ای برادر کجایی؟»


وین یا «ای برادر کجایی؟»

اتوبوس دقیقا با ساعت دیجیتالی داخل اتوبوس را افتاد. حدودا 11 شب می رسیدیم وین. خوشحال بودم از این که زمانی که می رسم حتما اونجا هم مثل ایستگاه برلین همه چیز مرتبه و می تونم اون وقت شب یه جایی گیر بیارم. قبل از رسیدن به وین تو راه داخل فرودگاه یه توقف داشت و یه خونواده رو پیاده کرد. بلخره ساعت 11 شب رسیدم وین. ظاهرا اونجا ترمینالش بود ولی بسیار سوت و کور بود و سگ پر نمی زد. عملا هیچ جایی باز نبود و هیچکس نبود. پش سر جماعت مسافرایی که به یه سمتی می رفتن خیلی با اعتماد به نفس راه افتادم. دیدم میرن به ایستگاه مترو. منم رفتم و بعد از این که 1.8 یورو دادم بلیط گرفتم و بر اساس تابلوهای راهنما رفتم سوار قطار شدم و در ایستگاه مرکز شهر پیاده شدم. از سکو که خارج شدم بعد از عبور از چند راه رو یی که به دلیل کارهای ساختمانی برای عبور عابرها گذاشتن رد شدم و یه دفعه سر از وسط خیابون در آوردم! یعنی چی پس ایستگاه و دفتر و دستکش کجا بود که ندیدم. گشتی بیرون زدم دیدم خبری نیست همه جا تعطیله. دوباره برگشتم و از اون دهلیزهای تو در تو رد شدم و فقط به سکوهای خالی منتهی می شد، خلاصه تمامشون رو امتحان کردم دیدم خبری نیست. دوباره برگشتم توی خیابون همه جا خاموش و تعطیل بود. فقط یه دکه کباب دونر داشت یواش یواش بساطش رو جمع می کرد. گرسنم بود و همونجا یه ساندویچ گرفتم و سوال کردم ایستگاه راه آهنش کجاست که انگلیسی بلد نبود و نتونست کمکی بکنه. دیگه داشت ترسم برم می داشت که این شب رو کجا بگذرونم. دیدم دو سه زن و مرد جوون داشتن از هم خداحافظی می کردن که ازشون کمک خواستم. پسره انگلیسیش خوب بود و گفت ایستگاه رو دارن بازسازی می کنن و خبری از ایستگاه نیست. گفتم یعنی شهر به این بزرگی هیچ ایستگاهی نداره؟ گفت نه «وین همینه دیگه!»(والبته بعدا که شهر رو دیدم بهش حق دادم). بعد برای هاستیل پرسیدم خودش نمی دونست اما یکی از رفیقاش گفت که شماره تلفن یه هاستیل رو داره خلاصه شماره رو داد ولی هرچه زنگ زد جواب نداد! دیگه داشتم قاط می زدم (من معمولا با تای شنیع دسته دار قاط می زنم، بقیه رو نمی دونم!). ظاهرا هر چی تلاش کردن جایی برای شب موندن پیدا کنن موفق نشدن. تصمیم گرفتم برم فرودگاه و گفتم بلخره اونجا یه جای پر رفت و آمدیه و میشه در «رست روم»(اتاق انتظار و استراحت مسافرا که معمولا صندلی های راحتی بزرگ و امکانات رفاهی خوبی داره) اونجا تا صبح استراحتی بکنم. رفیقش که خانم خوش برخورد و خوشرویی بود چون با من هم مسیر بود اومد و کمکم کرد که بلیط مسیر قطار به فرودگاه و قطار مربوطش رو به نشون داد. یه نیم ساعتی معطل قطار در ایستگاه خلوت مترو شدم. بلخره رفتم فرودگاه. اما ... اما اونجا درست مثل این که گاز خردل زده باشن هیچ موجود زنده ای نبود. سالن و راه روهای بسیار تمیز و حیاط و سالن انتظار بسیار مدرن وشیک و بزرگ اما سگ پر نمی زد. توی اون شرایط استیصال بد جوری خندم گرفته بود. واقعا هیچ کس نبود. تصور من یه فرودگاه بسیار پر رفت و آمد و شلوغ بود که دقیقه به دقیقه هواپیما توش میشنه و بلند میشه. اما کاملا خلوت بود. بلخره بعد از کلی گشت توی اون ساختمان بسیار مدرن و تمیز ولی خالی از سکنه، که حتی کسی نبود بپرسه اینجا چه می کنی، بلخره در اون ته مهای یه رستوران، نشونه هایی از حیات رویت شد! کارگری که داشت زمین رو تی می کشید اولین موجود زنده ای بود که اونجا دیدم. خلاصه کار نداریم، اون شب گرچه بد جوری تو ذوقم خورد اما خودش کلی ماجرا داشت و هنوز که بهش فکر می کنم خندم می گیره.


صبح زود، بعد از خواب نچندان شیرینی روی کاناپه سالن انتظار بلخره راه افتادم رفتم با مترو تو شهر.


در همون نزدیکی یکی از ایستگاه های قطار یه هاستیل خوب پیدا کردم. بعد از اینترنت و حمام کردن و سبک کردن کوله راهی شهر شدم. یه بلیط یه روزه مترو گرفتم تا بی درد سر شهر رو بگردم. با همون بلیط و با استفاده از ترم تمام محدوده مرکزی شهر رو چند بار دور زدم و پیاده سوار شدم.


پارک زیبای وسط شهر با مجسمه موتسارت. جالبیش این بود در همه جا کم و بیش حضور موسیقی رو حس می کردی. حتی توی یکی از توالت عمومی های پاساژهای زیر گذر، موسیقی کلاسیک با صدای بلند پخش می شد و شکل و شمایلش رو هم شبیه تالار موسیقی درست کرده بودن و رو هر اتاقک توالت نوشته شده بود لژ شماره فلان! و در و تزییناتش هم با مخمل قرمز و سایر عناصر تزیینی تالارهای بزرگ موسیقی مزین شده بود، آدم فکر می کرد رفته تو تالار وحدت! (عکس 1 )



عکس های وین رو می تونین تو لینک زیر ببینید:


http://picasaweb.google.com/goshayesh/Wien



۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

روزانه ها: فردا که نیامدست فریاد مکن

ادبیات و اندیشه جاری در آثار مکتوب ایرانی واقعا بسیار متنوع وغنیه. فقط حیف که وضعیت اسف انگیز معاصرمون هیچ نسبتی با اون نداره!