خیرت ویلدرس از حزب راستگرای آزادی (همون نماینده جنجالی تند رو و ضد اسلام هلندی) میگه اکثریت مسلمان ها اونقدر خوش اقبال هستن که ندونن دقیقا به چی اعتقادی دارن. ولی در واقع باید گفت این خوش اقبالی بقیه است!
۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه
روزانه ها: خوش اقبالی دیگران
روزانه ها: حماقت ما عین مصلحت ماست!
اینو وقتی به ذهنم اومد که تو فیس بوک دیدم برخی از دوستان مزدوج و بچه دار، دارن با حسرت از این پند حکیمانه بزرگتراشون یاد می کنن که توصیه می کردن «خر نشید ازدواج کنید» و اونا گوش ندادن!
۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه
جشنواره دریانوردی آمستردام یا به هرجا بنگروم فقط کشتی می بینوم!
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها (8)
درود بر دوستان و رهروان عزیز. مراسم شگفت انگیز جشنواره دریانوری آمستردام واقعا جای همگی خالی بود. روزی بسیار هیجان انگیز و پرشور و حال بود. اول بگم که من واقعا عاشق این شهر بی نظیر و پرشروشور آمستردامم. همیشه توش یه چیزهایی هست که تو رو به شگفتی واداره. اگه به جدول برنامه ها و رویدادهای فرهنگی و هنریش نگاهی بکنید می بینید عین تقویم خودمون هر هفته اش یه مراسمیه (و از این نظر فرقی با ما نداره!). این برنامه ها شامل انواع و اقسام رویدادهای ملی و بین المللی میشه. تو تابستون هم که وقت کم میارن و بعضی وقت ها در یک هفته دو سه برنامه با هم تلاقی می کنه. مثل همین هفته پیش که هم زمان سه جشنواره بزرگ و مفصل در آخرهفته با هم تلاقی داشتن. جشنواره لوولندز (سرزمین های جلگه ای) جشنواره کانال ها (گفته بودم که اینجا به هر بهانه ای جشن می گیرن، خوب چرا شهری با این همه کانال آب یه جشن رو به این بهانه نگیره!) و جشنواره دریانوردی آمستردام که به رژه کشتی ها معروفه و هر پنج سال یک بار برگزار می شه و شانس ما امسال مصادف با نوبت برپایش بود. خلاصه من هم خواستم زرنگی کنم و زمانی برم که مصادف با تلاقی این چند برنامه باشه. اما در عمل جشنواره دریانوردی آمستردام به قدری جذاب و مهیج بود که از همون ابتدای صبح تا ساعت ده و نیم شب ما رو یه جوری مشغول کرد که نفهمیدیم زمان چطور گذشت.ماجرای این روز به قرن هجدهم بر می گرده. این بار مراسم در آب های پشت محوطه ایستگاه راه آهن برپا بود. در اونجا 39 کشتی کوچیک و بزرگ کنار سکو پهلو گرفته بود و ملت می تونستن برن و با فراغ بال توی سوراخ سنبه های اون رو بگردن و کنجکاویشون رو تشفی بدن! اما زیباترین و متفاوت ترینشون همون کشتی های قدیمی بادبانی عظیم چوبی بودن که شاید فقط در فیلم ها ممکنه ببینیم. گشتی داخل این کشتی ها یه باره آدمو به داستان های ماجراجویانه دریایی می بره.
بقیه ملت هم هر چه که داشتن و روی آب شناور می موند رو سوار شده بودن و وارد این نمایش عظیم رژه قایق ها شده بودن. هرجا نگاه می کردی انواع و اقسام کشتی های بادبانی بزرگ تا قایق های شخصی بود که با تزیینات و با حال و هوای متفاوت و معمولا همراه با موسیقی در مسیر حلقه ای مراسم شناور بودن. هنگامه ای بود که بیا و تماشا. روز خیلی پر جنب و جوشی بود و همه مردم از کوچیک تا بزرگ می تونستن از این مراسم مفرح استفاده ببرن. در واقع برای همه، برنامه متناسب سن وسالشون تدارک دیده شده بود.
جمعیت بسیار زیادی از همون اول صبح به سمت دریاچه پشت راه آهن می رفتن که محل حرکت کشتی ها بود. همه جا هم تابلو و نشانه برای پیدا کردن مسیر بود. وقتی به محوطه پشت ساختمان میرسی به یکباره چشم انداز وسیعی رو جلو روت می بینی که توش پر از کشتی های بادبانی بزرگ قدیمی بود. هر کشتی برای خودش یه سرگذشتی داشت. مثلا یک کشتی بادبانی چوبی سوئدی بود متعلق به 1738 که طی مدت 6 سال سه بار در مسیر اروپا و چین سفر کرده بود اما در یکی از سفرها به هنگام برگشت در نزدیک اسکله علی رغم کادر حرفه ایش یه باره غرق میشه. درباره غرق شدن اسرارآمیزش کلی افسانه و داستان گفتن. خلاصه این کشتی مدت 250 سال در زیرآب می مونه تا این که در دهه 1980 یه غواص پیداش می کنه.
۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه
بازار شرقی بیورویک یا «همه جای عالم در سرای من است!»
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها (7)
بازار شرقی بیورویک یا «همه جای عالم در سرای من است»
نزدیکی های شهر زیبای هارلم در غرب هلند یه شهری هست به اسم بیورویک که به غیر از طبیعت بسیار زیبای منطقه اش بازارشرقیش معروفه و یکی از بزرگترین بازارها از این نوع در اروپاست و معمولا کلی مشتری از کشورهای اطراف هم جلب می کنه. روزی که رفتم بارون شدیدی بود اما با این وجود بازارش برقرار بود. این بازار در روزهای شنبه و یکشنبه دایره و به دلیل تنوع و قیمت مناسب کالاهاش، بسیار پر مشتریه. جالب این که این بازار سنتی که در محدوده ای بزرگ و در سالن هایی عظیم سوله مانند برپا شده و بخشیش هم در فضای بازه، ورودیه هم داره (دو نیم یورو)!
اما نکته اصلی اینه که با ورود به این بازار عملا از فضای اروپایی خارج می شی و وارد فضای شرقی میشی. یه دفعه همه چیز شبیه حال و هوای بازارهای سنتی شرقی میشه، که بسته به این که کجای بازار باشی اتمسفرش فرق میکنه. بازار شرق آسیا بیشتر شبیه بازارهای سنتی به هم فشرده و شلوغ چینیه و به دلیل اغذیه فروشی های چینی به شدت بوی همونجا هم می ده! بخش غرب آسیاش دقیقا بازارهایی شبیه به بازارهای هندی و پاکستانی داره و یه بخشش هم بازار سبک عربیه و قسمتیش هم یه چیزی تو مایه های بازار امام خودمونه. اونجا به زبون های مختلف تبلیغاتشون رو نوشتن که از یان میان به دلیل حضور پر رنگ افغانی ها کلی مطالب فارسی هم می بینی. چندتا مغازه ایرانی ها هم هست. و البته اطعمه عربی و پاکستانی و افغانی هم که به وفور پیدا می شه. بوی عود و ادویجات تند پاکستانی و هندی هم همه جا پیچیده. حتی لباس فروشنده ها و گاه مشتریانشون همون لباس های سنتی و بومی خودشونه.
جالبه که یکی دو حجره هم مال برادرای دینی عرب بود - از نوع ریش و پشم دار با شکم گنده و پیرهن مشکی- که کلی قرآن و تسبیح و عطر و خلاصه هر چی که ممکنه توی بازار قم و مشهد ببینی رو داشت و جالب تر این که تلاوت قرآن با صوت هم با صدای بلند پخش می کردن! تصورش رو بکنید کل فضای اون قسمت بازار تحت شعاع صدای تلاوت قرآن بود! من که یه لحظه خودمو تو بازار سنتی مشهد دیدم! خلاصه این برادرا اگه تو ممالک خودشون حسابی حق غیرخودی ها رو کف دستشون می ذارن اما این جا از فضای باز و آزاد (اونم از نوع 360 درجش!) به نحو احسن، حداکثر استفاده رو می برن.
یه بازار سیاه (زوارت مارکت) هم دارن که هر جنسی رو که تو بازار رسمی اروپا پیدا نمی کنی اونجا میبینی اونم با قیمت مناسب. و البته بخش عمده اون ها هم به ویژه لوازم برقی همون طور که همه جا همینطوریه کالاهای بنجل و آشغاله. اما در هر صورت حال و هواش کاملا شرقی و سنتیه. در واقع با گشت چند ساعته در این بازار آدم برای لحظاتی خودشو در شرق می بینه و کاملا از محیط اروپایی جدا می شه.
خلاصه خوشا به حال این اروپایی ها که تو کشورشون همه چیز براشون مهیاست. بدون اینکه از کشورشون خارج شن می تونن حضور در و خرید از بازارهای شرقی رو، اون هم از همه نوع شرقیش، یکجا تجربه کنن.
روزانه ها: برقص تا مشکلات را به فراموشی بسپاری!
نمی دونم اون کلیپ معروف و بامزه فرانسوی رو که تا مدت ها در صدر بهترین آلبوم های ام تی وی بود دیدید یا نه. کلیپش قشنگ بود و موسیقیش هم یه باره همه جا گل کرد. من که اول به اشتباه فکر می کردم خوانندش که تو تصویر با یه جماعت مست در حال رقصه، داره صحبت از خدا پیغمبر می کنه! ولی دوستم که کمی فرانسه می دونست من رو از اشتباه در آورد که ماجرا یه چیز دیگس و ربطی به خدا و پیغمبر نداره. اما چند روز پیش مطلبی دیدم که اتفاقا در مورد همین اشتباه لپی بود و ظاهرا این موسیقی کسان دیگه ای رو هم به اشتباه انداخته. مطلبش جالبه و اطلاعات خوبی هم درباره اون کلیپه داره.
۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه
روزانه ها: عدالت جهان سومی
خشونت، تعصب، پیشداوری، خودبسندگی، خودمحوری، خودشیفتگی، نژادپرستی همگی در میان ما مردم جهان سومی در هر نقطه از دنیا که باشیم، به یکسان به ودیعه نهاده شده.
۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه
نواهایی از دوردست یا «آرامش در میان توفان»
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها(6)
اینجا تو تابستون به هر بهانه ای یه مراسم مفرح و جالب هست. تقریبا هیچ آخر هفته ای به حال خودش رها نشده. یه هفته همگی با هم بادبادک هوا می کنن، یه هفته مسابقه قایق رانیه، هفته بعدش مسابقه قایق های کوچک کنترل از راه دوره، یه هفته هم دختر شایسته محله شون رو انتخاب می کنن، یه هفته سیرک راه می ندازن و یه هفته وسط شهرشون پارک بازی برپا می کنن و خلاصه حسابی سرگرمن و خوداشتغال زایی به نحو احسن مهیاست. اما یکی از برنامه های جالبشون اجرای موسیقی زنده در شهره که به مناسبت های مختلف برگزار می شه. مثل روز موسیقی و یا جز ویکند. در این روزها گروه های موسیقی در وسط شهر و در مناطق شلوغ برنامه اجرا می کنن. همه نوع موسیقی هم هست. از موسیقی کلاسیک گرفته تا راک و پاپ. بعضی وقت ها هم یه گروه موسیقی حرفه یا نیمه حرفه ای برای معرفی خودش به مردم یه منطقه یه برنامه مجانی تو پارک اجرا می کنه. یکی از این برنامه هایی که اخیرا دیدم، توی یه روز آخر هفته آفتابی دلچسب در یکی از پارک های زیبای شهر بود. یه گروه نوازندگان سازهای سنتی روسی اجرا داشتن و برخی از قطعات معروف رو البته با ویرایشی بسیار بدیع و زیبا اجرا می کردن. اجراهاشون واقعا خلاقانه بود. بعضی از قطعاتی رو که تقریبا همه میشناسن با پرداختی جدید و غیره منتظره اجرا می کردن به همین دلیل اجراشون خیلی جالب بود یعنی ما مدام بین حس آشنا و ناآشنا در نوسان بودیم. اولش اجرا مطابق انتظارمون شروع می شد اما مرتب رنگ آمیزی های نامنتظره ای به خودش می گرفت. خلاصه تجربه شنیداری خوبی بود. تو پارک هم مردم به شکل پراکنده روی زمین نشسته بودن و یا دراز کشیده بودن و موسیقی گوش می دادن. همه چیز خیلی راحت و خودمونی بود و به قول معروف مجلس بی ریا بود! موسیقی دلنشین، هوای متبوع، آفتاب دلچسب، و مردم آرامی در نزدیکی ... جای همگی خالی.
... واقعا که اینجا چقدر آرومه! و برعکس سمت ما چقدر همه چیز شلوغ و پرهیاهوه ... مگه خدا خودش آرامشی به سرزمین سوختمون عنایت بکنه والا از دست بندگانش که دیگه کاری ساخته نیست .
۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه
تمشک وحشی
چند روز پیش با بچه ها رفتیم تو یه باغ پر از بوته های تمشک. من تا حالا این همه بوته های بزرگ تمشک وحشی رو یک جا ندیده بودم. یه عالمه تمشک بود. خلاصه حسابی خوردیم و چیدیم. خانم یکی از بچه ها هم با تمشک ها مربا درست کرد و طفلک یکی یه شیشه بهمون داد. اینجا البته تمشک هم زیاد پرورش می دن و ماست تمشک یکی از ماست های میوه ای پرطرفداره اینجاست. البته وقتی میگم ماست منظور یه معجون عجیبیه که بیشتر شبیه بستنیه که از انجماد خارج شده و میشه با قاشق خوردش. مزه اش به همون خوشمزگیه. من که روزی دوتا یه سه تا لیوان کوچولوش رو می خورم. با مزه های مختلفه و خودشون میگن ماست میوه ای. توش هم تکه هایی از خود میوه هم هست. ماست توت فرنگیش دقیقا شبیه بستنی توت فرنگیه و توش پر از دونه های توته. خلاصه اینجا خیلی با لبنیاتشون حال می کنن. ماشاا... همه هم درشت هیکلن. هلندی ها بالاترین متوسط قد رو تو کل اروپا دارن.
۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه
روزانه ها: زیبایی هنرمند
هنرمندها همین قدر که با ارائه آثارشون دنیای مارو زیباتر و یا به قول نیچه تحمل پذیرتر می کنن، به قدر کفایت دیگران رو مدیون خودشون می کنن و دیگه خیلی پرتوقعیه که انتظار داشته باشیم شخصیتشون هم به زیبایی هنرشون باشه.
۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سهشنبه
کارناوال تابستانه یا «خدایا این سیاهارو از ما نگیر»
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها (5)
کارناوال تابستانه یا «خدایا این سیاهارو از ما نگیر»
میگن کارناوال تابستانه روتردام چیزی از کارناوال برزیل کم نداره. من که هنوز مال اونجا رو ندیدم ولی این یکی که واقعا پروپیمون بود و کلی خرجش کرده بودن و حسابی هم مفصل برگزارش کردن.
برای من (که هنوز کارناوال ندیده بودم) خود این ماجرا، به خودی خود به عنوان یه تحرک شاد اجتماعی که همه رو با خودش همراه می کنه و تا مدتی فضای شهر رو تحت تاثیر خودش قرار می ده، جذاب بود. به خصوص که ما هم اصولا نمونه مشابهش رو تو مملکتمون نداریم و می تونه برامون تازگی داشته باشه. در واقع ما تحرکات اجتماعی خیابونیمون (شاید به جز تجمعات بی برنامه و خودانگیخته برای شادی بعد از پیروزی تیم فوتبال) عموما رنگ وبوی سیاسی داره و ریختن دسته جمعیمون تو خیابون معمولا له یا علیه یه سیاستیه، و یا استقبال از کاروان یه مقام برجسته و هیات همراهشه، و نظایر این. شاید تنها ماجرای قابل قیاس با اون همین کاروان های مراسم عاشورا تاسوعا باشه که خود ناگفته پیداست به قصد تفریح نیست (یا لااقل بنا به کارکردش قرار نیست برای تفریح باشه، اما این که در عمل تو سال های اخیر چه به سرش اومده یه ماجرای دیگه ست). به هر صورت دیدن این کارناوال تابستانه روتردام صرف نظر از ماهیت تفریحیش، تجربه جالب و منحصر بفردی بود.
از ساعت ها قبل از شروع کارناوال ملت اطراف مسیرهایی که قرار بود کاروان از توش رد بشه ایستاده بودن و جا گرفته بودن. بعضی ها با صندلی تاشو اومده بودن و بعضی ها هم یه سبد بزرگ پیک نیک با خودشون اورده بودن. ایستگاه راه آهن به دلیل برگزاری مراسم فضای بسیار شلوغ و غیر عادی داشت. هر قطار که می رسید یه جماعت بزرگی روونه خیابون ها میشد. همه تیپ آدم بود. مراسم این اجازه رو به همه می داد تا کاملا آزاد باشن. با این حال همه جا پلیس بود و امنیت کاملا برقرار بود. توی مسیر بعضی ها هم با لباس فرم نقشه مسیر حرکت کارناوال رو بین مردم توزیع می کردن. تو نقشه مشخص شده بود که کارناوال چه ساعتی به کدام نقطه می رسه. همچنین در یه بروشورهم اسامی گروه هایی که در قالب 58 تریلر بزرگ، کاروان رو شکل می دادن به همراه مشخصات و نام اجراهاشون نوشته شده بود. در این میون چند تریلر هم متعلق به اسپانسرهای برنامه بود که یکیش یه شرکت مخابراتی بود و سیم کارتشو تبلیغ می کرد و یکی دیگه یه شرکت تولید آبمیوه بود.(این رو گفتم که بدونین اسپانسراش بچه مثبت بودن!) البته شرکت های معروف مشروب سازی و به ویژه آبجو هاینکن (که اسپانسر همیشه حاضره هر مراسم مفرحیه) جداگونه برنامه داشتن. درواقع اونا بلافاصله بعد از رفتن آخرین تریلر کاروان در چشم بهم زدنی با یه جرثقیل بزرگ یه سن به چه عظمت رو برای اجرای موسیقی زنده برپا کردن تا مردم همیشه در صحنه همچنان بعد از اتمام کارناوال تا ساعت ها بعد و تا پاسی از شب به رقص و پایکوبی مشغول باشن. برپایی خلق الساعه این سن بزرگ درست در نقطه ای پیش از اتمام مسیر کارناوال و بعد از رفتن آخرین تریلر واقعا از معجزات این مراسم بود!) به نحوی که با اتمام هیاهوی کارناوال به یک باره سروصدای موسیقی زنده بلند شد اون هم از نوع امریکای لاتینیش که «آدم مفلس رو هم وامی داره به رقاصی»! خلاصه قرار بر این بود که اون روز و شب خاطره خوبی برای مردم باشه و همه هم با همین نیت اومده بودن و تلاششون هم در راستای تحقق همین امر خطیر بود!
اما مراسم. حرکت کارناوال در یک مسیر چهارگوش در چند خیابان اصلی وسط شهر روتردام بود. مراسم ساعت 13:30 بعدازظهر شروع و 20:30 تموم می شد. تمام خیابون های توی مسیر بسته بود و ماشین و تراموا حرکت نمی کرد. پیش از روئیت کاروان، اول صدای بلند طبل هایی می یومد که یه ریتم معروف افریقایی رو می زد. بعد پیشاپیش کاروان چند ماشین اومدن که هدایای تبلیغاتی رو بین مردم پخش می کردن از جمله سوت یا شوت های رنگی که برای ابراز احساسات وسیله خوبی بود. میشه تصور کرد که بعد از توزیع شوت ها چه فضای پرسروصدایی راه افتاد! و اینجا هم به رسم همیشه، هیچکس برای گرفتن هدایا هول نمی زد و نظم رو بهم نمی زدن. بعد از اونا اولین گروه که همون طبل نوازان افریقایی بودن سروکله شون پیدا شد. و پشت سرشون هم ارابه باشکوه ملکه ملکه های کارناوال بود که خودش هم، با اندک پوشش همون بالا مشغول هنرنمایی بود، هنرنمایی ها! و بعد به ترتیب تریلرهای مختلف که هر کدوم متعلق به یه گروه بود و تو بعضی هاش نوازندگان موسیقی اجرا می کردن. پشت سر هر کدوم از تریلرها هم، گروه رقصنده هاشون بود که با لباس های رنگارنگ و گریم های عجیب و غریب در حال رقص و پایکوبی بودن. از همه نوع ملتی توشون بودن. عمدتا افریقایی بودن اما دو گروه ونزوئلایی و پرویی هم بودن که از همه جالب تر بودن بخصوص رقص های محلیشون با اون لباس های زیبا و رنگ و وارنگ بومیشون. بخش عمده تماشاگران هم توریست بودن و عمدتا سیاه و خلاصه هلندی نمی دیدی! در اطراف مسیر هم غرفه های فروش مواد غذایی بود که انواع غذاهای ملل مختلف دنیا توشون پیدا میشد. از هند و اندونزی و تایلند و چین بگیر تا عربی و افریقایی و تا اون ور مکزیکی. فرصت خوبیه آدم با ذائقه جاهای دیگه آشنا بشه، البته مشروط به این که به قدر کفایت پول تو جیبش باشه. چون معمولا در این جورمراسم مثل هر جای دیگه ای حسابی دولا پهنا حساب می کنن. در مجموع مراسم از اون مراسم های فراملیتی و جهان وطنی بود که آدم کلی چیز از اوضاع و احوال دیگران دستگیرش می شد.
در مورد گزارش تصویری هم به دلیل این که به قول فرهاد جعفری (نویسنده سابقا محترم کتاب کافه پیانو!) «نظام اخلاقی جامعه اخلاقی ما اجازه توصیفاش، اجازه بیاناش، اجازه گفتناش را نمیدهد» از ارسال عکس معذورم و لذا توجه شما رو به دیدن سایت رسمی مراسم جلب می کنم!
http://www.zomercarnaval.nl/nl/Straatparade
اگه فیلتر بود یواشکی برید به سایت اسپانسر مراسم که یه شرکت مخابراتیه و در نتیجه دلیلی برای فیلتر شدن نداره. ولی واقعیتش اینه که اون روز در اثر یه سهل انگاری دوربین رو با خودم نبردم و نتونستم عکس بگیرم! سوری! اما در عوض در بین آلبوم های پیکاسا این یکی که لینکشو زیر گذاشتم از همه مفصل تر به ماجرای کارناوال پرداخته بود. امیدوارم بتونین بازش کنین چون کلی عکس توشه.
http://picasaweb.google.com/114756361881993770766/CarnavalRotterdam2010
اما در پایان اجازه بدید این رو هم اعتراف کنم که خودم چندان این ماجرای کارناوال رو دلپذیر و زیبا ندیدم. در واقع یه مراسمایی مثل همون «روز ملکه» یا «پیاده روی چهار روزه» یا «راهپیمایی عشق» آلمان که با مشارکت همه شهروندان برگزار میشه خیله دلچسب تر و واقعی تره تا اینی که بخش عمده مردم تماشاچین و دارن یه عده دیگه رو تماشا می کنن که برنامه های از پیش تعیین شده رو اجرا می کنن. در واقع تصویری که از این مراسم تو ذهن من نقش بسته نه اون نمایش باشکوه هزار رنگ و پر زرق و برق بلکه بیشتر چهرهای خسته بازیگرانیه که بعد از چندین روز تمرین و بعد از چندین ساعت اجرای یکنواخت در روز مراسم هنوز تلاش داشتن تا لبخندی بر لب داشته باشن و ماجرا رو تا آخرش پیش ببرن و احتمالا در انتها از مواهب مادیش هم برخوردار بشن. راستش رو بخواین حتی کمی برام رقت انگیز هم بود! این همه تحرک و جنب و جوش اغراق شده، این همه آدم رنگین پوست نیمه عریان با چهره و تن عرق کرده، آدم هایی با اون لباس های نامتعارف که خودشون رو در خیابان به نمایش می ذاشتن، به نظر می رسید بیشتر شبیه خیل گرسنگانین که برای لقمه ای نان تن به بردگی دادن. فکرش رو که می کنم وقتی اینجا در اروپا و در یه کشور مایه دار نمایش این قدر ترحم انگیزه باشه وای به حال جایی مثل برزیل با اون همه فقر و فلاکت اکثریت مردمش! گرچه ممکنه در فرهنگ امریکای لاتین چنین نمایشی ریشه آیینی داشته باشه اما شکل فعلیش چیزیه در حد نمایش بزک شده ای از اسارت انسان در قلمرو پول و سرمایه. (این تیکه آخریش خیلی شعاری شد، تا بیش از این شورش در نیومده سخن کوتاه کنیم!)
۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه
خاطرات اروپا:لایدن یا «کلید باغ عدن»
شهر لایدن Leiden واقعا زیبا و دوست داشتنیه. واقعا دلنشین و باصفاست. هر کس ببینش شیفتش میشه. همه جا گل، همه جا کانال آب، همه جا تمیز و همه جا قشنگ. این شهر بعد از آمستردام بیشترین کانال های آب رو داره. از این گذشته رودخانه راین تو این شهر واقعا دیدن داره. به خصوص در قسمتی که دو شاخه اش دوباره به هم می رسن. و این نقطه درست در وسطه شهره و حسابی شلوغ و پرجنب و جوشه. در واقع به لحاظ تاریخی هم شکل گیری این شهر زیبا از همین نقطه شروع می شه.
لایدن اما فقط زیبایش نیست که معروفه از برخی جوانب شهرت زیادی داره که اونو یکی از شهرهای شاخص بدل می کنه. دانشگاه معروف لایدن با بیش از بیست هزار دانشجو، قدیمی ترین دانشگاه هلنده و بنا به دلایلی پر حرف و حدیث هم هست. لایدن به دلیل این که جلوداره پروتستانیسم بوده عملا فضای بازی رو بوجود می یاره تا اون هایی که می خواستن دگم های کلیسای کاتولیک رو بشکنن به راحتی بتونن توش فعالیت بکنن و حرفشون رو بزنن. رنه دکارت هم همین جا درس خونده .
لایدن شهر کلیدهاست. علامت و نقش کلید رو میشه همه جا دید. ظاهرا این ماجرا برمی گرده به تصویری بر یه سند قدیمی شهر که سنت پیتر رو کلید به دست نشون می ده که تجسمی از روایت انجیله که می گه مسیح کلید رو به سنت پیتر داد و گفت «من کلید باغ بهشت رو به تو می سپارم» بزرگترین کلیسای اینجا متعلق به 1121 هم به اسم همین سنت پیتره.
این شهر برای توریست ها بسیار جذابه چون می تونن توی یه محدوده کوچیک 12 موزه و بیش از 2700 یادمان تاریخی رو ببینن. تو موزه های مختلفش بنا به کارکردش از اسکلت های عظیم دایناسوره و ماموت گرفته تا تابوت های مصر باستان، از تابلوهای رامبراند گرفته تا مجسمه های بودا، از هنر افریقاییا و سرخپوستا گرفته تا ابزارآلات و وسایل قدیمی علمی تو شون پیدا میشه. ولی از همه جالب تر و متفاوت تر بنایی به شکل آدمه و اسمش هست «کالبد: سفری به درون بدن انسان» و توی اون تمام اعضای بدن در ابعاد غول آسا ساخته شده به نحوی که به قول خودشون شما به صورت یه گلبول قرمز خون به تمام اعضای بدن سرک می کشید!
علاوه بر این لایدن همون شهریه که به مهاجرین مذهبی انگلیسیی جا و مکان میده که بعدا به امریکا می رن و نیو انگلند رو شکل میدن و عملا به عنوان پدران پایه گذار ایالات متحده امریکا شناخته میشن و چند تا از روسای جمهور معروف امریکا هم از دل همین مهاجرین در می یاد. تو این تابلوهای اطلاع رسانیشون یه جوری ماجرارو توصیف می کنن گویی که امریکا کمی تا قسمتی مدیون حمایت لایدن از اجداد مهاجر بنیانگزاران امریکاست! جالبه که غیر از نیاکان روزولت و بوش، ظاهرا اوباما هم نیاکانش یه جوری وسط این جماعت بودن!
لایدن زادگاه چند هنرمند مشهوره از جمله رامبراند نقاش معروف هلندی که 26 سال اول زندگیش اینجاست و تئو وان دزبورگ که پیشگام نوعی هنر جدید میشه که به داستیل شهرت پیدا می کنه. اونا در کاراشون صرفا از خطوط مستقیم و رنگ های اصلی استفاده می کردن و همین به کاراشون یه نظم و منطقی می داد که مشخصه سبکشون شد. این سبک به دلیل زیبایی منحصر بفردش بعدا در بسیاری از طرح ها و آثار تجسمی استفاده شد.
اما یکی ویژگی های جالب شهر نحوه اطلاع رسانیش به توریست ها بود. یه مسیر گردش پیاده طراحی کرده بودن که تمام نقاط دیدنی شهر رو میشد تو اون مسیر دید. و در سرتاسر مسیر تابلو های راهنما و تابلوهای جهت یابی به اضافه تابلوهایی که در کنار هر کدوم از آثار بود و اطلاعات رو به هلندی و انگلیسی می داد وجود داشت. به علاوه می تونستی از طریق موبایل و با وارد کردن شماره مربوط به هر نقطه اطلاعات بیشتری درباره اون بگیری. تابلوهای جهت یاب همه جا بودند. کافی بود براساس تابلوها پیش بری تا ضمن دیدن نقاط تاریخی و زیبای شهر حداکثر استفاده از وقتت رو بکنی. هیچ کجا اینقدر مرتب و منظم برای توریست ها امکانات فراهم نشده بود. تازه دفتر اطلاعات توریستی اش هم بسیار مدرن و دست و دلباز بود و بر خلاف جاهای دیگه هلند کلی بروشور و نقشه و کتابچه راهنمای مجانی می داد.
اخیرا یه فیلم اطریشی در باره گوشه ای از زندگی گاستاو مالر ساخته شده که ماجرای دیدار مالر با فرویده و توی فیلم مالر روی تخت معروف روانکاوی معروف فروید می خوابه و شرح ماوقع می ده. دیدار تاریخی این دو هم در همین شهر لایدنه
۱۳۸۹ مرداد ۵, سهشنبه
روزانه ها: «نامقدس»ام آ رزوست
با این واژه «مقدس» بد جوری مشکل دارم. می دونم هرجا هرکی ازش استفاده بکنه حتما با یه نیرنگی یا یه اراده معطوف به قدرتی قصد داره یه باره کلی چیزا رو بهت حقنه کنه بدون این که جرات تردید یا پرسش داشته باشی.
۱۳۸۹ تیر ۲۹, سهشنبه
روزانه ها: سیاره تنهای تنها یا کتاب محبوب من

تو این کتاب های Lonely Planet مربوط به اروپا، شاید بهترینش برای امثال ماها که می خوایم با کمترین هزینه سفر کنیم کتابیه با عنوان : Europe on shoestring, big trip on small budgets که هم بسیار کامله و هم تمام شهرها و کشورهای دیدنی اروپا رو توش معرفی کرده. برای من که این کتاب واقعا بدرد بخور و کار راه بنداز بوده. کتاب رو دست بگیر و راه بیوفت تو شهر، خود کتاب بگویدت که چون باید رفت! نقشه تمام شهرها و نقاط دیدنی، نحوه دسترسی به اون ها، مکان های دیدنی با ذکر جزئیات کامل حتی ساعت کار و زمان باز بودنشون در طول سال و قیمت ورودیه ها ، اتوبوس ها وقطارهای توی مسیر... و خلاصه همه چیز. در واقع چیزی برای غافلگیری نذاشته!
اما یه اشکال خیلی بزرگی که این کتاب ها برای ما دارن اینه که از دید امریکاییا و تا حدی انگلیسی هاست و درواقع بر اساس همون مخاطبین هم مطالب تهیه و تنظیم شده. من تو این مدت جاهای زیادی رو دیدم که برام بسیار جالب و دیدنی بود اما در کتاب ذکری ازش نشده بود. شاید به این علت که برای اون مخاطب خاص جذابیتی نداشته. و یا برعکس به چیزهایی اشاره کرده که برای ما شاید جذاب نباشه یا اصلا مهم نباشه. بنابراین در برخی موارد خیلی هم نمیشه به این کتاب ها متکی بود. خود دفاتر اطلاع رسانی توریستی در شهرها معمولا بهترین منبع برای پیدا کردن نقاط دیدنین. اما با تمام این حرفا این کتاب تا زمانی که نسخه آسیایش تدوین نشده(!) هنوز برای من یکی که بهترین محسوب میشه!
۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه
روزانه ها: ظرفیت دمکراسی
همه مون شیفته دمکراسی هستیم ... اما باید قبول کنیم که هنوز طاقتش رو نداریم!
۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه
خاطرات اروپا : ماستریخت یا «اینا دیگه کین؟»
۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه
تب فوتبال
اینجا من برخلاف همیشه تونستم با طیب خاطر مسابقات رو ببینم. و در کنار کلی ماجراهای دیگه به خصوص برنامه های موسیقی، تونستم به قول سیمایی ها، ساعات و لحظات خوشی رو برای خودم سپری کنم! حذف غم انگیز کامرون و غنا و بعدش آرژانتین حسابی حالمو گرفت. از اوضاع تراژیک فرانسه هنوز انگشت به دهن موندم. اما از پیروزی غیرقابل انتظار هلند در برابر برزیل بسیار مشعوف شدم و همچنین از نمایش اون پلاکارت پارچه ایه اول بازیشون.
اما هلندی ها از همون اول هم بسیار مدعی بودن. تو پوستر اعلام تاریخ بازی ها که پشت کافه ها و بارها زدن، اسم هلند (یا به قول خودشون نیدرلاند) تا بازی فینال درج شده! حتی یه تبلیغ تلویزیونی مربوط به فوتبال هم نشون می ده که هلند با آلمان روبرو میشه (یعنی اتفاقی که فقط از نیمه نهایی به بعد ممکنه بیفته). مردم عادی هم حسابی جوگیر شدن. چندین جای شهرها، مکان های عمومی برای پخش مسابقات تدارک دیدن تا دیدن مسابقه به تجربه لذت بخش گروهی تبدیل بشه. اکثر کوچه پس کوچه ها و خیابون ها آذین بندی شده و همه جا رنگ نارنجی غوغا می کنه. هرجا هم یه ابتکاری به خرج می دن. جالبه بگم وقتی به شهر زیبا و دلنشینه هارلم رفته بودم، تو یکی از کوچه هاش اهالی هرچی لباس نارنجی داشتن رو از تی شرت و بلوز تا شورت وکرست رو از بند آویزون کرده بودن! موقع بازی با برزیل من فقط تو فکر این مردمی بودم که حالا باید شاهد شکست اورانی ها (یا همون اورنجی های خودمون که تو تلفظ هلندیش یه این روز افتاده) باشن. واسه همین هم بیرون نرفتم و تو اتاق دیدم بازی رو، که نتیجه اش واقعا غیر قابل پیش بینی از آب درآمد.
خلاصه حال کردیم. اما چون همیشه باید یه جای کار بلنگه، اینجا گزارش زنده فردوسی پور رو کم داشتیم اساسی. نمی دونم امسال بودش یا نه؟
شب بازی با اروگوئه هم سر راهم از ماستریخت رفتم آمستردام که بساطی بود اونجا. موقع بازی تمام خیابون هایه همیشه شلوغ شهر حسابی خلوت بود و مردم گله گله تو بارها و کافه ها جمع بودن. اما جمعیت اصلی در میدان ورزشی بزرگ شهر جمع شده بودن که صفحه نمایش غول آسایی توش بود و همگی با لباس ها و کلاه های نارنجی و پر شور و پر هیجان و در حال نوشیدن آبجو بازی رو دنبال می کردن. این آمستردام هم خودش همینجوری یه پدیده ایه وای بحالی که یه همچه ماجرایی هم توش باشه. خلاصه جاتون خالی بود.
۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه
خاطرات اروپا: مراسم پیاده روی چهار روزه
این مراسم راهپیمایی همگانی که به مدت 4 روز و با حضور تمامی شهروندان محترم از کودکان تا سالمندان برگزار میشه بسیار مراسم دلنشینیه. ملت یه مسافت 14 -15 کیلومتری رو در مسیرهای از قبل تعیین شده در وسط و اطراف شهر طی 4 نیم روز پیاده می رن. افراد هر محله همگی با لباس های یکرنگ و کنار هم هستن. در ابتدای مراسم که در فضای بسیار شاد و پر از موسیقی آغاز میشه افراد هر محله کنار هم قرار می گیرن و به ترتیب و منظم راه میافتن. اینه که موقعه حرکت نمایشی از رنگ های شاد و زنده رو آدم می بینه که جلوه ای شبیه کارنوال داره. افراد سالمند هم با لباس های همرنگ (آبی آسمانی) و عموما رو ویلچر، گروه رو همراهی می کنن. جالبه که در دو روز بارون شدیدی گرفت اما باز مردم از رو نرفتن و تا انتهای مسیر رو رفتن. قیافه بچه ها و مردمی که خیس آب شده بودن ولی همچنان شاد و خندان می رفتن بسیار دیدن داشت ... با خودم گفتم ما چه زمانی ممکنه چنین برنامه هایی داشته باشیم ... هر چه فکر کردم تاریخ قابل قبولی یادم نیومد!
۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه
از این عملیات تا اون عملیات
بازار سنتی پنیر در هلند
۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه
صد سال به این سالروز!
اینجا تابستون ها برای تعطیلات آخر هفته همین جوریش کلی برنامه های شاد دارن، وای به حالی که بهانه هم پیدا کنن. در همین راستا، در تعطیلات آخراین هفته به مناسبت صدمین سالگرد شهرسازی و اقامت ساکنین، مراسم شاد و متنوعی در محوطه قدیمی شهر و کنار اسکله برپا بود. چندین برنامه مختلف سرگرم کننده تدارک دیده شده بود که همه رو مشغول می کرد. در یک بخش چند زمین شنی برای گوی بازی درست شده بود و آدم های سن بالا با جدیت به این بازی مشغول بودن (یه چیزی تو مایه های تیله بازی خودمونه اما در ابعاد بزرگتر و با گوی های فلزی سنگین، این بازی در بیشتر نقاط اروپا رایجه). در جای دیگه بازار مکاره ای برپا بود که همه چیز توش پیدا می شد. از سوسیس کالباس محلی و پیراشکی خانگی گرفته تا مشروبات عجیب و غریب، از صنایع دستی گرفته تا تابلو نقاشی. خلاصه هرکی هر شاهکاری داشته ورداشته بود اورده بود. یه قسمت هم برای بچه ها تدارک دیده شده بود و کلی کاغذ و مقوا و رنگ در اختیارشون گذاشته شده بودن تا هنرنمایی کنن. اما مهیج ترین جاش قسمتی بود که دو تا سن بزرگ برای اجرای موسیقی تدارک دیده بودن که بلا انقطاع از قبل از ظهر تا آخرشب گروه های مختلف موسیقی توش اجرا داشتن. چند گروه حرفه ای از جاهای دیگه دعوت شده بودن ولی بقیه هنرمندان خود شهر بودن. با اینکه وسط کار بارون شدیدی گرفت اما اجرا ها متوقف نشد و طبق برنامه همش انجام شدن. موسیقی ها هم همه جور بود: از جاز و راک تا قطعات اپرا. خلاصه برای همه برنامه بود. و این چنین بود که دو روز خوب و با نشاط دیگه برای ساکنین و ایضا برای ما سپری شد.
۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه
ایوولوشن یا روولوشن!
۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه
خاطرات سفر اروپا (12): کلن یا «دام دورت بگردم»
کلن یا «دام دورت بگردم»
می گن کلن حتی در زمان رومی ها هم شهر مهمی محسوب می شده و تا قرن نوزدهم بزرگترین شهر آلمان و یکی از مهم ترین شهرهای اروپای شمالی بود. در حال حاضر هم به برکت حضور دام یا همون کلیسای جامع معروف و شگفت انگیزش هنوز مرکز رومن کاتولیک های آلمانیه.
درباره این دام عظیم الجثه بگم که ارتفاع برج هاش به 157 متر می رسه و تا قبل از سر پا شدن برج ایفل بلندترین برج های اروپا بودن. بنای دام در سال 1248 و به سبک گوتیک فرانسوی رایج اون دوران شروع میشه و تا قرن شانزدهم ادامه پیدا می کنه تا این که حدود 300 سالی کار ساختش به تاخیر می افته ولی دوباره در سال 1842 به همون سبک قبلی شروع به تکمیل میشه و در سال 1880 بلخره ساخت این بنای غریب و با ابعاد باور نکردنی به اتمام می رسه. تو جنگ جهانی دوم که شهر شبانه بمباران و ویران می شه، به شکل معجزه آسایی جون سالم بدر می بره تا هنوز مکانی برای رستگاری آلمانی ها باشه! ابعاد بنا اونقدر بزرگ و تزییناتش آنچنان پر از ظریف کاری و جزییاته که اگه یک روز هم دورش بگردی هنوز هم چیزهایی داره که شگفت زدت بکنه. جالبه که این بنای به این عظمت درست جفت ایستگاه راه آهنه و وقتی وارد سالن ایستگاه می شی یه باره از پشت شیشه به شکل رعب آوری خودنمایی می کنه (این آلمانی های قرون وسطا هم چه کاریی می کردن ها ... نکردن لااقل این دامشون رو یه خورده دورتر از ایستگاه راه آهن بسازن!).
صحبت قطار شد اینو بگم که تو اروپا قطارها نقش اساسی و تعیین کننده تو زندگی مردم دارن و عملا نقش مهمی هم در نظم بخشیدن به فعالیتاشون، به اصطلاح ایفا می کنن. در مجموع قطارها درست سر وقت و بدون هیچ تاخیری حرکت می کنن. اونقدر دقیق که میشه ساعتت رو باش تنظیم کنی. واسه همین هم خیلی جاها که باید قطارت رو عوض کنی و برای رسیدن به مقصدت چند بار خطوط مختلف رو پیاده و سوار بشی، کوچکترین تاخیر هر کدوم می تونه تمام برنامه ها رو بهم بزنه و عملا همه چیز مختل بشه. جالبه که موقع خرید بلیط از گیشه خود مسئول گیشه پرینت کامل ایستگاه هایی که باید پیاده و سوار بشی رو با ذکر جزییات کامل شامل ساعت حرکت، مدت زمان حرکت و حتی شماره سکوی قطار رو بهت می ده. این موضوع سر وقت بودن به خصوص برای کسایی که به قطارهای بین المللی و یا یه جاهایی مثل فرودگاه کانکشن دارن خیلی حیاتیه. من که توی این مدت حسابی از این نظم و دقت لذت بردم، اما ... اما درست در همین آخرین مسیری که از زوریخ به کلن می رفتم، قطار دقیقا 55 دقیقه تاخیر داشت! و به جای ساعت 6 صبح حدود ساعت 7 رسید کلن. ظاهرا حق با اون مامور خوشگل قطار بود که می گفت این قطار استثناییه ، البته نه از این لحاظ از اون لحاظ! ماجراشو آلان میگم:
من بلیط این قطار رو که تمام شب تو راه بود، به صورت کوپه خواب یا اسلیپر(تخت دار) گرفته بودم اما وقتم رفتم دیدم کوپه معمولیه شش نفرس که صندلی هاش هم از جاشون تکون نمی خورن! و از اون جالب تر این بود که شماره صندلی کوپه من اصلا نبود!! یعنی شماره های دو کوپه پشت سر هم یه گپ داشت و مثلا از شماره 61 ، 62 میشد 68 و 69. حالا شماره من 65 بود! صرف نظر از موقعیت مضحکی که توش گیر افتاده بودم، خود نفس ماجرا برام سوال بود که این گپ چیه؟ اول فکردم شاید قطار رو اشتباهی سوار شدم، اما وقتی به مامور بلیط که یه دختر خانم خوشگل آلمانی بود موضوع رو گفتم با خنده گفت بلیطه همین قطاره اما این یه قطار استثناییه! و خیالمو راحت کرد که هرجا که دلم خواست می تونم بشینم! گفتم اما بلیطم کوپه خوابه گفت پس هرجا دلت خواست بخواب! اگرچه خوشگل و بامزه بود اما از این بی خیالیش کفرم گرفته بود! خلاصه منم که دیدم اوضاع اینجوریه و هرکی به هرکیه، وسایلمو گذاشتم و در کوپه رو بستم و روی سه صندلیش خوابیدم. جالبه که تا صبح تخت برای خودم خوابیدم وهیچکی هم تو کوپه نیومد! ... چی؟ عکس دختره رو می خواین؟! ... ببینید من تو اون موقع اگه کاردم می زدن خونمم به زور در میومد چه برسه که بخوام عکس بگیرم! تازه موقع خین وخین ریزی هم که نمی شه عکس گرفت!
و اما یه ماجرای جالب برای کرایه دوچرخه. در همون نزدیکی ایستگاه راه آهن دوچرخه کرایه می دادن به قیمت 8 یورو در روز که نرخ متعارفی بود. دوچرخه مشکی رنگ و درشت اما بسیار کار درستی بود. در واقع روبراه ترین دوچرخه ای بود که کرایه می کردم. مسئولش ازم پاسپورت خواست تا از صفحه اول و صفحه ویزاش کپی بگیره. برام کمی عجیب بود چون جاهای دیگه یه همچه مراسمی نبود ظاهرا این آلمانی ها خیلی مته به خشخاش می ذارن (مته... خشخاش... آلمان.... اینم شد طرز حرف زدن!) اما جالبه که بدونین وقتی دوچرخه رو تحویل دادم و ودیعه و کپی پاسپورتم رو پس گرفتم دیدم یارو اشتباهی صفحه ویزای تاجیکستان رو جای ویزای شینگن کپی گرفته بود! تصورش رو بکنین!!
عکس های کلن رو می تونین تو لینک زیر ببینید:
http://picasaweb.google.com/goshayesh/Koln
۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه
خاطرات سفر اروپا (11): زوریخ یا «زیبایی شناسیتو ...! »
زوریخ یا «زیبایی شناسیتو ... !»
صبح رفتم زوریخ. با قطار که تو راه بودم مناظر زیبای کوهستانی جنوب آلمان، شمال غربی اطریش و شمال شرقی سوئیس حسابی شنگولم کرد (اینجاهایی که گفتم همش یه منطقه ست که به لحاظ طبیعی یکیه اما به واسطه تقسیم بندی جغرافیای سیاسی سه تاست!)
زوریخ بالای دریاچه زوریخه و در همون ابتداش قرار گرفته، جایی که رودخونه لیمات به دریاچه می ریزه.
این نمای روبروی ایستگاه راه آهنه. در واقع این خیابون که مرکز خرید شهر محسوب می شه از ایستگاه راه آهن شروع میشه و بعد از چند پیچ عجیب غریب به جاهای باریک ختم میشه! در واقع به خیابونی می خوره که به دریاچه می رسه.
سوئیس کشور بسیار گرونیه. در واقع گرون ترین کشور دنیاست. واحد پولش فرانکه و اسکناسای بسیار گرون قیمتش هم بسیار رنگ و وارنگه. انگار یه بچه با مداد شمعی نشسته و با رنگ های تند خط خطیش کرده و خلاصه که قیافش هیچ شباهتی با اسکناس هایی که تا حالا دیده بودم نداره. این زیبایی شناسی غریب سوئیسی ها خودش جای تحقیق داره چون ماجرا تنها به اسکناساش ختم نمی شه ... بعدا اشاره می کنم.
اما سوئیس علی رغم گرونیش، به دلیل وجود دولت عجیب غریبش، هم مردمش در آرامش و رفاهن و هم یه حالی به دیگران می ده. جالبه بدونین تو سه شهر توریستی زوریخ، ژنو و برن دوچرخه رو مجانی کرایه (یا در واقع عاریه) می دن. فقط 20 فرانک ودیعه می ذاری و بعدا در هر کدوم از ایستگاه های دوچرخه که تحویلش بدی پولتو پس می گیری. در همون نزدیکی ایستگاه راه آهن یه ایستگاه دوچرخه خلوت بود که دوتا پسر سیاه لاغر مسئولش بودن. یکیشون مشخصاتت رو می نوشت و رسید ودیعه رو می داد. اون یکی بیرون منتظرت بود تا دوچرختو امتحان کنه و صحیح و سالم تحویلت بده! خلاصه اشتغال زایی و کار آفرینی در زوریخ برای مهاجرین افریقایی به نحو احسن در جریان بود. جالبه بگم موقعی که پاسپورتم رو دید گفت: آها ... ایرانی؟ ... احمدی نژاد؟ ... سلام علیکم! (البته با لحجه عربی) ... خلاصه نمی دونین این محرومان تاریخ چه چشم امیدی به این مملکت و رئیسش بستن!!
شهر کاملا خلوت بود. البته روز یکشنبه بود و انتظار هم می رفت که خلوت باشه. گشتی در مرکز شهر و خیابان های اصلی زدم. اینجا هم مسیر دوچرخه سواری مستقل داشت اما بعضی جاها مسیر قطع می شد و آدمو وسط خیابون رها می کرد. تو آلمان هم همین جور بود. فقط تو هلند بود که مسیر خط کشی شده و قرمز رنگ مخصوص دوچرخه همه جا حتی موازی با جاده های بین شهری هم بود. هلند واقع بهشت دوچرخه سواراست.
اما برگردیم زوریخ. تصور من از زوریخ با توجه به این که بیشتر کارکرد اقتصادی داره تا فرهنگی (برخلاف ژنو) این بود که احتمالا یه شهر مدرنی با آسمانخراش های شیشه ای و مرکز پر جنب و جوش بازار و تجارت باشه. در حالی که لااقل مرکز شهرش کم و بیش مثل جاهای دیگه اروپا بود. اما در هر صورت شهر منظم و مرتب و تمیزی بود.
خلاصه تو این شهر تمیز ولی ساکت گشتی زدم و بعد رفتم به سمت دریاچه ش که احتمال می دادم باید جای جالبش باشه. همین طور هم بود. کنار دریاچه بسیار زنده و زیبا بود و مردم، پیر و جوون تو مسیر کنارگذر خوش ساخت دریاچه به گشت و تفریح مشغول بودن. یادم اومد که تو کتاب راهنما نوشته بود روزهای تعطیل هیچکی تو شهر نیست و ملت در یک توافق جمعی و به زبون نیامده همه می رن کنار ساحل دریاچه.
خلاصه اونجا که بودم گرچه هوا ابری بود اما یه دفعه برای یکی دو ساعتی آفتاب دراومد و حسابی هوا دلپذیر شد (ولی گل از خاک برندمید و در عوض نزدیک غروب یه بارون اساسی گرفت که حتی علی رغم پوشیدن بادگیر و گورتکس، یه جای خشک تو لباسامون نذاشت!).
مناظر اطراف دریاچه رویایی بود. دریاچه بسیار زیبا، کوههای سرسبز در دور دست، ردیف خانه های شیروونی دار کنار ساحل، و مرغابی ها و قوهای توی آب آرامشی به آدم میداد که کم نظیر بود (اون موقع هنوز بارون شروع نشده بود!).
کنار دریاچه پارک زیبا و سرسبزیه که کلی مجسمه های عجیب توش هست که در قیاس با نمونه مشابه کشورهای همسایش بسیار ناامیدکنندس! بلخره آدم یا باید مطمئن ترین بانک های دنیا رو داشته باشه یا باید به هنرش برس، دوتاش همزمان که نمیشه! ... شما هم چه توقعاتی دارینا!
ضمنا تو سوئیس بر اساس این که با کدوم کشور هم مرزه ، به همون زبون حرف می زنن! شمال و شرقش آلمانی، جنوبش ایتالیایی، و غربش فرانسوی.
عکس های زوریخ رو می تونین تو لینک زیر ببینید:
http://picasaweb.google.com/goshayesh/Zurich
بازار پنیر شهر آلکمار
۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه
سفر مجازی به اندونزی
چند روز پیش به واسطه یه جشنواره فرهنگی، یه سفر مجازی به اندونزی داشتم که گفتم بد نیست لابلای گزارش سفر به اروپا ارسالش کنم و یه خورده فضای سرد و سورده اروپایی عوض شه و حال و هوای آسیایی پیدا کنه.
فعالیت هایی که در قالب جشنواره و نمایشگاه به قصد معرفی ویژگی های فرهنگی کشورها و معمولا به بهانه مناسبت های خاص ملی برپا می شه، یکی از بهترین جاها برای دیدن و تجربه زندگی ملل مختلفه بدون این که به اون کشور سفر کنی. متاسفانه آلان تو مملکتمون به هزار و یک دلیل فرصت چنین تجربه ای بسیار کم گیر میاد و اونقدر محدودیت های عجیب غریب و من در آوردی هست که اگر قرار باشه چیزی هم به نمایش دربیاد اونقدر استحاله می شه که اثر نهاییش میشه یه کار ایرانی اسلامی! و کمتر نشونی از اصل کار توش می بینی.
چند وقت پیش یه جشنواره ای دیدم که با هدف معرفی فرهنگ و هنر و اندونزی برپا شده بود و به تمامی هرچی رو که برای آشنایی با اون کشور نیاز بود یکجا فراهم کرده بود. ارائه کتاب و بروشورهای معرف هنر و فرهنگ قدیم و جدید اندونزی، پخش اسلاید از مناظر طبیعی و مراسم مختلف محلی مردم، عرضه وفروش صنایع دستی، طبخ و ارائه انواع خوراکی های بومی و از همه جالب تر اجرای زنده موسیقی و رقص های محلی و آیینی با لباس های سنتی. و البته برای سرگرمی مخاطب اروپایی هم به قول خودشون یه «ایندو راک کافه» هم در کنارش دایر کرده بودن که موسیقی غربی زنده اجرا می کردن با مخلفات. اما نکته جالب رقص بامزه اهالی شریف اندونزی مقیم یورپ بود که گرچه رقصشون خیلی ساده ست اما خیلی جذاب و دیدنیه بخصوص که کاملا هماهنگ با هم میرقصن و فقط متناسب با ریتم آهنگ ها، سرعتش رو کم و زیاد می کردن! روی صحنه هم نمایش ها و رقص های سنتی و آیینی اجرا می شد. نسخه های مشابه ای از این رقص ها رو تو مالزی و تایلند دیده بودم. البته این کشورا چیزای مشترک زیادی با هم دارن و از جمله صنایع دستیشون که خیلی شبیه همه. تو این نمایشگاه هم کلی غرفه صنایع دستی بود که انواع محصولات سنتی از چوبی تا پارچه ای رو عرضه می کردن. با این تفاوت که اونجا همه چیز بسیار ارزون بود ولی اینجا و به یورو بسیار گرون درمی اومد. کلی سوغاتی های مختلف هم بود. سوغاتیاشون گرچه بسیار گرون بود اما در مجموع بازار پررونقی راه انداخته بودن. اما جالبه بدونین زحمت ساخت بسیاری از این سوغاتی ها رو کشور برادر چین یک تنه به دوش کشیده! و البته این قبول زحمت فقط منحصر به کشورهای دور و بر چین نمیشه. حتی وقتی تو شهر دلف (یا دلفت) بودم که به ساخت سرامیک های معروف سفید و آبی شهره ست (مثل مجسمه های کوچک دخترکان هلندی با کلاه و لباس محلی و آسیاب بادی که تو بازار ایران هم فراوونه) همگی ساخت چین بودن و در فروشگاه های صنایع دستیشون به فروش می رفت! به بیان دیگه این نوع محصولات صنایع دستی دیگه کارکرد واقعی خودش رو از دست دادن و صرفا کارکرد نمادین دارن و بیشتر یادآور یه سری ایماژهای ملی و بومین در قالب محصولات تولید انبوه بنجل.
برگردیم به نمایشگاه. تو بازارش که به سبک سنتی و بومی تزیین شده بود همه چی بود: انواع اقسام عود، روغن های طبی عجیب غریب و بودار، انواع سنگ های تزیینی، مجسمه های چوبی سنتی و آیینی، از جمله مجسمه معروف «بودای گریان» (که می گن خیلی خاصیت داره و با دست کشیدن به پشتش می تونی تمام غم و غصه هات رو به اون منتقل کنی! – ماجراشو که می دونین، این بودا در اثر شنیدن خبر ناگوار کشت شدن ناغافل پسر به دست پدر در جنگ، اینجور به خودش پیچیده) یه جا هم بساط کف بینی به راه بود و یه جای دیگه هم البته پشت پرده ماساژ سنتی می دادن.
رستوران های سنتی هم حسابی بازاری برای خودشون راه انداخته بودن. بوی غذاهاشون بد جوری اشتها آور بود و آدمو یاد بوی غذاهای عروسی های محلی ایام ماضی می نداخت - نه عروسی های الان که معمولا شام تو سالن رستوران سر خیابون، سرپایی سرو میشه. بوی برنج دم کشیده و ادویجات تند و تیز حسابی اتمسفر فضا رو آسیایی کرده بود. البته قیمت ها سرسام آور بود. اگه تو مالزی می شد با یه دلار یه غذای درست و درمون بخوری، اینجا برای خرید هر قسمت از غذا باید 7-8 یورو پیاده شی. (خلاصه من که توصیه می کنم تا مالزی هم به صرافت نیفتاد ازمون ویزا بخواد و هنوز ریالمون سقوط نکرده، هر چه زودتر تو همین تابستون یه سر برید اونجا، آب و هوایی عوض کنید و از وفور نعمت اونجا لذت ببرید.)
عکس های این سفر مجازی به اندونزی رو می تونین تو لینک زیر ببینید.
http://picasaweb.google.com/goshayesh/IndoShow