۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه
روزانه ها: جاده فریاد میزنه: بیییییییاااااا
۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه
روزانه ها: استوانه ای با یه عالمه حرف ناگفته
البته این جسارت رو بر من ببخشایید اما منه هرمنوتیک زده از بیخ با این نوع ترجمه های متون باستانی مشکل دارم، اساسی.
۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سهشنبه
روزانه ها: زندگی لذت بخش
۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه
شهر آلمره یا «پلکانی به هیچستان»
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها (15)
شهر آلمره یا «پلکانی به هیچستان»
همون طور که قبلا گفتم این استان عجیب غریب فلیولند مصداق کاملی از ادعای هلندی هاست که «سرزمین همه کشورها رو خدا خلق کرد اما هلندی ها خودشون سرزمین شون رو بوجود آوردن». در دهه 1920 و بر اساس یه برنامه بلندپروازانه بلخره هلندی ها تونستن به رویای چند صد ساله شون برای احیای سرزمین به زیر آب رفته فلیولند رنگ واقعیت بدند و این استان پس از چندین سال تلاش و پشت سر گذاشتن چند سیل، سرانجام در سال 1968 مجددا به طور کامل یه آغوش سرزمین مادری برمی گرده. شهر آلمره هم یکی از شهرهای بزرگ این استانه که بسیار شیک، مدرن، لوکس، و تمیزه، اما به همون اندازه هم خالی از نوستالژی و حس و حاله.
اون موقع که اونجا رفتم در وسط شهر نمایشگاهی از تصاویر آثار معماری به همراه نام معماران و توضیحی در باره اون ها وجود داشت. شهر عین یه نمایشگاه معماری مدرنه و طراحی شهری کاملا مدرنی داره.
شهر کاملا تازه سازه و فاقد هرگونه نشانی از عناصر معماری و بناهای قدیمیه. واسه همین هم معماران شهر به جبرانش و به شکل سمبولیک با سنگ های زمخت یه دیواره دژ مانند اما مدرن شکل دادن که یاد آور حصار و باروهای سنگی قدیمیه. شکل ناهموار و دهلیزهاش در تضاد با فرم های صاف و صیقلی اطرافشه. همچنین در وسط میدان شهر یه پلکان معلق در هوا بود که به هیچ جایی ختم نمی شد، در مثل زندگی!
۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه
شهر برخن یا «کدوم کوه؟ همون کوه ...»
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها (14)
شهر برخن یا «کدوم کوه؟ همون کوه ...»
شهر برخن به معنی کوهستانه ولی اونجا فقط چند تپه هست. البته منطقه اش بسیار سرسبز و جنگلیه. من که هر وقت دلم برای کوه تنگ می شه یا به قول بچه کوه خونم پایین میومد، با دوچرخه می رفتم اونجا. کنار دریاش هم تابستونا بسیار پر رونقه. مسیر جنگلی قشنگی داره و شهرش هم بسیار تر تمیز و زیباست. آخر هفته ها اگه هوا خوب باشه یه عالمه توریست تو کافه های باز وسط شهر نشستن و از آفتاب و هوای دلپذیرش لذت می برن.
۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه
یه پیشنهاد، یه کتاب: ظلم، جهل و برزخیان زمین
یه پیشنهاد، یه کتاب: ظلم، جهل و برزخیان زمین
با این که رسم نیست کتابی رو که هنوز آدم تموم نکرده معرفیش کنه اما دلم نیومد این کتاب اخیر محمد قائد رو معرفی نکنم (من اینجا چون نسخه چاپیش رو ندارم مجبورم تو لب تاپم بخونم واسه همین هم احتمالا حالا حالاها طول می کشه تا تمومش بکنم!). پیشنهاد شتابزده ام برای خوندن این کتاب صرفا به دلیل شوق و شگفتی بیان ناشدنیی که به هنگام خوندنش دارم و خواستم تا دوستان رو درش شریک کنم.
این جناب آقای محمدخان قائد از اون نویسندگان نازنین و خوش ذوق و باصفائیه که نوشته های خوش خوانش بد جوری آدمو قلقلک می ده. هیچ جور نمیشه بی تفاوت از نوشته هاش گذشت. برخی از نوشته هاش واقعا از نظر باریک بینی و نوع بیانش منحصر بفرده و کمتر جایی میشه نمونه مشابهش رو پیدا کرد. به غیر از زبان طناز و شیرینش، زاویه نگاهش به مسائل هم تازه و بدیعه. قضاوت هاش درباره افراد هم گرچه بسیار صریح و تنده و هیچ رودرواسی با کسی نداره (مثلا مطالبش در باره سالمرگ های شاملو و اخوان و یا نگاهش به مهدی سحابی یا رضا سید حسینی که مطمئنن از خیلی از چیزهایی که تا آلان دربارشون خوندید متفاوته) اما بر خلاف سایر هم قداش از دایره انصاف و نزاکت و خویشتنداری خارج نمی شه و معمولا نثری نجیب و بهداشتی داره .
این کتابش که اخیرا به زیور، اونم از نوع طبعش آراسته شده به دلیل مخالف خوانیش با بحث گفتگوی تمدن ها در زمان خاتمی، مصلحتی برای انتشارش ندیدن اما آلان بعد از هفت سال چاپ شده و نسخه اینترنتیش هم در سایتش ارائه شده. نگاهش به اوضاع فعلی بسیار جالب و تفکر برانگیزه. همین محمد مذکور بعد از کلی صغرا کبرا کردن و ارائه یه عالمه نمونه های تاریخی و معاصر می خواد به جای گفتگوی تمدن ها، که به زعم خودش به ظاهر خیلی شیک اما نامفهومه، گفتگوی بین خرده فرهنگ ها رو مطرح کنه. مطالب و به خصوص نحوه استدلال و نمونه آوردنش خیلی جالبه و می تونه فارغ از کلیشه ها و قالب های فکری رایج، به شناخت واقعی تری از شرایط نابسامان فعلیمون کمک کنه. به نظرم خوندنش نه تنها مستحب که واجبه. می تونین پیش از خرید چند صفحه اش رو از سایتش بخونید و بعد در مورد مسئله حیاتی خریدن یا نخریدنش تصمیم بگیرید. اینم آدرس سایتش : http://www.mghaed.com/
محمد قائد یه مطالب جالبی هم در باره مسافرت داره که در فصلنامه سفر منتشر می شد. حالا برای تحریک و تشویق شما، چند نقل قول رو در همین زمینه مشترک مورد علاقمون یعنی سفر این پایین می ذارم، البته متن مصاحبه است(مربوط به سال 1378) و نه نوشته خودش:
ايران را هرچه كمتر ببينم بيشتر دوست دارم!
... از نوع سفرىِ كه لذت مىبرم رانندگى در جادهاى است كوهستانى در هواى نيمهبارانى. رانندگى در ساعات پس از نيمهشب را بخصوص دوست دارم. رانندگى در جادههاى خشك در روزهاى گرم براى من هم ملالآور است. تصور دلخواهم از سفر، رانندگى با همسفرهاى همدلى است در جادهاى بارانى در حاشيه رودخانه و جنگل.
- و دوست داريد آن جاده قشنگ به كجا ختم شود؟
به هيچجا. به سفر در ميهن آريايىاسلامىمان علاقهاى ندارم. بهقول مهدى اخوانثالث: ''دست بردار از اين در وطنِ خويش غريب.`` از سفركردن در ايران لذت نمی برم، چون آن قسمتهايى از ايران را كه آدميزاد ساخته معمولاً جاهاى زشتى است. در ساختمانها و خيابانها نه ظرافتى هست و نه چيز قشنگى. رستوران، چه در ميان راه و چه در شهرها، غالباً بد و كثيف است. صدها كيلومتر مىرانيد، نه دستشويى تميزى، نه رستوران درستوحسابىِ دنج و تميزى. فقط چلوكبابى و جوجهكبابىِ كثيف و گران با برنج مزخرف وارداتى كه نگذاشتهاند بپزد مبادا وا برود، چاى آبزيپو، يك مشت پيشخدمت ژوليده، تعدادى مهتابى و لامپ مدادىِ چشمآزار و ميزهايى كه رويشان نايلون كشيدهاند اما اين نايلونها را هرگز نشسُتهاند.
... هوانوردى و خود هواپيما را بسيار دوست دارم، اما سفر هوايى را بيشتر نقلمكان مىدانم تا مسافرت: از اين سالن به يك سالن ديگری عين همان. طيارهها و فرودگاهها همه شبيه هماند.
... (اما) قطار تجربه سفر خوبى است، بخصوص وقتى از كشورهاى مختلف عبور كند. يك بار فرصت دست داد از پاريس تا رم را با قطار طى كردم و بسيار لذت بردم. از كشورهاى مختلف كه عبور مىكنيد، نه تنها مسافران بلكه كاركنان قطار هم عوض مىشوند. انگار سياحت آفاق با سير انفُس همراه شده باشد. رفتار و زبان مردم از كشور به كشور تغيير مىكند، هيجانهاى جوانها و سواروپياده شدن و سروصدايشان را مىشنويد، و رفتار آدمهاى سالمندتر را مىبينيد.
... سال 1374 در هتل قديمى رامسر منظرة عجيبى ديدم. روى نردة اطراف اين هتل پيشتر فرشتههايى گچى بود با مشعلهايى در دستشان كه چراغ داخل آنها باغ اطراف هتل و خيابان را روشن مىكرد. بعد از انقلاب، اين فرشتهها را با پتك و چكش شكستند. هفده سال بعد، اين مجسمههاى گچى همانطور آشولاش وسط علفها افتاده بود. يعنى نه مدير هتل، نه باغبان و نه رفتگر شهردارى سالهاى سال متوجه نشده بودند كه بايد اين تكههاى شكسته را از آنجا ببرند. اين فرهنگ ملتى است كه برايش ديدن ويرانه امرى عادى است چون به روستاهاى ويران عادت كرده. ... نويسندهاى فرانسوى به نام گوبينو كه كمى بعد از اميركبير به ايران آمده نوشته كه ايران پر از ويرانه است ــــ يعنى روحية چيزها را به حال خود رهاكردن و محل نگذاشتن به جهان ِ بي وفا.
... نزديك به نيمقرن است كه توريسم داخلى در شمال (کشور) عمومى شده و در انحصار خواص نيست، اما سبك زندگى و رفتار مردم شهرهاى مازندران هنوز غيرشهرى است، شايد چون سبك زندگى كشاورزى هنوز غالب است و سهم عادلانهاى از اين همه درآمد توريسم به همه نمىرسد. انگار مسافر پايتختى را خيلى دوست ندارند و به او به چشم كسى نگاه مىكنند كه مقدارى پول بادآورده در جيب دارد: بايد بدهد و برود. آدم غيرمحلى هم احساس مىكند جهانگردى بلژيكى است كه به مستعمرات آمده! بين فرهنگها بسيار فاصله است و احساس تفاهم متقابل وجود ندارد. به همين دليل است كه مىگويم براى من بهترين بخش سفر به شمال، حركت در جاده است. آنجا از نظر محيط شهرى، چيز خيلى جالبى انتظارتان را نمىكشد.
۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه
روزانه ها: ناگهان هبوط
قراره از بهشت رانده بشیم. هر چه می گم «به خدا سیب رو من نخوردم اون خورد!» کسی گوشش بدهکار نیست.
شهر دلفت یا «گشتم نبود نگرد نیست»
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها (10)
شهر دلفت یا «گشتم نبود نگرد نیست»
شهر دلفت خیلی زیبا و دلنشینه. غیر از سایت تاریخیش و بناها و کلیساهای قرون وسطایش، خود فضای شهر که تماما با کانال های آب تقسیم شده بسیار زیباست. یکی دو بار اونجا رفتم. یه بارش یه پنجشنبه آفتابی بود وو تو میدان اصلی شهر بازار دستفروش ها به راه بود و فضا حسابی پرجنب و جوش شده بوده.
دلفت در سال 1100 پایه گذاری شد و به مرحمت پارچه بافی و تجارتش در قرن 13 و 14 رشد و توسعه پیدا می کنه. در قرن 15 هم سرامیک های آبی و سفید دلفت که شهرت زیادی داره (همون مجسمه های آبی رنگ کوچیک و بزرگ دخترکان هلندی با لباس محلی و یا آسیاب بادی که تو ایران هم زیاد هست) و صنعتش از چین وارد شده بود رونق می گیره. اما جالب اینه که آلان هم با همه گیر شدن کالاهای چینی که تمام بازارهای دنیا رو اشباع کرده، در واقع دیگه نشانی از سرامیک های دلفت نمی بینی. و اونچه در بازار صنایع دستی دلفت می بینی اکثرا ساخته چینه! ظاهرا فقط تعداد انگشت شماری از اون کارگاه ها اونم محض خاطر توریست هایی که برای دیدن سرامیک دلفت می یان همه چنان فعالن.
شهر دلفت همچنین شهر نقاش بزرگ هلندی یوهانس ورمیر هم هست، همون نقاش تابلوی معروف دختری با گوشواره های مروارید. اما همون طور که هر چی بگردی سرامیک دلفت رو پیدا نمی کنی، هیچ کدوم از تابلوهای ورمیر هم اینجا پیدا نمی کنی و همگی در موزه های بزرگ شهرهای دیگه نگهداری میشن. با این وجود دلفتی ها از رو نرفتن و یه مرکز هنری رو به اسمش راه انداختن که توی اون تمام زندگیش و کپی آثارش و وسایلش و کارگاه هاش رو همراه با فیلم و عکس و اسلاید درباره خودش و جد و آبادش نمایش می دن. تو فروشگاهش هم یه عالم چیز های عجیب غریب به اسم سوغاتی و با الهام از تابلوهای معروفش برای فروش به توریست های بی زبون گذاشتن.
۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه
شهر زندام یا «هلند کوچولو»
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها (11)
شهر زندام یا «هلند کوچولو»
این شهر در شمال غربی آمستردامه. اما به دلیل زیبایی و منطقه دیدنی زانس اسخان که همجوارشه و میگن خودش به تنهایی یه هلند کوچیکه، معروف شده. این شهر در واقع یه موزه بازه و یه مجموعه کامل از آسیاب های بادی قدیمی داره که هنوز فعالن و پره هاشون می چرخه و به یه قطب توریستی بدل شده. هر کدوم از آسیاب ها هم به یکی از جلوه های معروف هلند اختصاص داده شده. یکی کارگاه پنیرسازیه، یکی کارگاه ساخت کفش چوبی هلنده ، یکی رنگ سازیه، یکی روغن کشی و ... به علاوه منطقه پر از کاناله آبه با خانه های سنتی سبز رنگ هلندی و باغ های گل لاله. و خلاصه با گشت در این منطقه که بسیار زیبا و سرسبزه میشه با حال و هوای هلند در یه مقیاس کوچیک آشنا شد.
روزانه ها: دیازپام ده با نون اضاف
اینجا معمولا اگه هوا صاف باشه دوچرخه رو ور میدارم میرم به گشت و گذار در مناطق و شهرهای اطراف که یکی از یکی دیگه زیباتر و دلنشین تره. محیط ها همه ساکت و آروم و آرامش بخشه. من که واقعا حال می کنم با این آرامش. گوشمون خوابه از دنیا. اینجا بجز مواقعی که اخبار ایران رو تو اینترنت می خونم، حسابی در آرامش و خلسه هستم گویی که دیازپام ده خورانده اند، البته از اون لحاظ!
۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها (13)
شهر هارلم یا «در کوچه های عشق»
هارلم شهر دنج و زیباییه. اسم شهر از واژه haarloheim به معنی مکانی چوبی بر فراز تپه شنی است. ولی بهتون اطمینان می دم که اونجا هیچ تپه ای، چه شنی چه غیر شنی وجود نداره. اونجا هم مثل بقیه جاهای هلند کاملا مسطحه. (ظاهرا هلندی ها می خوان کمبود بی ارتفاعیشون رو تو اسمای شهراشون جبران کنن.) یه زمانی این شهر بعد از آمستردام بزرگترین بندر رو داشت. اما با آمدن اسپانیایی ها در سال 1572 و تصرف شهر از رونق افتاد تا این که بعد از آزادیش این بار به مرکزی برای جذب هنرمندان و نقاشان بدل شد.
این شهر بیش از همه به دلیل محله های موسوم به هوفیا معروفه که مکان های باغ مانند دنج و محصوریه که قبلا برای پناه دادن به مردم در مواقع خطر استفاده میشده. یکی دوتاشون رو دیدم و خیلی بامزه و دنجه و ساکنینشون هم خیلی با ذوق و سلیقه تزیینش کرده بودن و محل رفت و آمد و پاتوق توریست ها شدن. شهر یه عالمه کوچه های باصفا داره که توش پر از گلدان گل و پیچکه. کوچه هاش واقعا دیدنیه. جالب اینه که توی یکی از همین کوچه ها بود که دیدم سرتاسرش رو با لباس های نارنجی تزیین کرده بودن. هرکی هر چی داشت از تی شرت وبلوز گرفت تا لباس زیر که نارنجی بود برداشته بود و آویزون کرده بود. در مجموع خیلی شهر دلنشین و صمیمی و مصفائیه و اگر ساعت ها توش بگردی و یا نه، حتی اگه ساعت ها توی یکی از خیابون ها یا کوچه های خوشگل و تروتمیزش بشینی از این همه زیبایی سیر نمی شی.
روزانه ها: سکوت سرشار از حرف ناحسابه
۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه
روزانه ها: برو دنیا، من پیاده شدم
روتردام یا «شهر در دست ساخت است»
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها (9)
روتردام یا «شهر در دست ساخت است»
قبلا تو گزارش کارناوال گفتم که بعدا در باره روتردام می گم. این هم وفا به عهد. روتردام دومین شهر بزرگ هلنده. اما این شهر نتونست تو جنگ جهانی دوم جون سالم به در ببره و عملا سراسر شهر تبدیل به ویران شد. به همین خاطر هر آنچه تو شهر دیده میشه کاملا تازه و مدرنه. ساختمان های عجیب و غریب و بسیار مدرن اولین چیریه که به چشم تازه وارد می یاد. در واقع نوعی زیبایی شناسی معماری در شهر به چشم می خوره که می گن در اروپا منحصر به فرده. شهرت روتردام غیر از این مربوط به بندر بزرگش هم هست. در حال حاضر روتردام پر رونق ترین بندر اروپا و دومین بندر بزرگ در جهان محسوب می شه.
شهر اما همچنان در حال ساخته شدنه. هنوز یه عالمه کارگاه ساختمانی در شهر می بینید. بنرهای بزرگی در شهر به در و دیوار و به فنس دور کارگاه های ساختمانی نصب شده که می گه در آینده نه چندان دور شهر به چه شکلی در می یاد. شهر لاهه هم که رفته بودم همش کارگاه ساختمانی و عمرانی بود. ظاهرا یه رقابت بر زبان نیامده بین شهر لاهه و روتردام برای روکم کنی در عرصه معماری شهری وجود داره که هرکی تلاش می کنه در کوتاه هترین زمان ممکن بیشترین دستاوردهای معماری رو داشته باشه. اما چیزی که آلان مشهود و آشکاره اینه که مرکز شهر به سرعت در حال مدرن شدن و ساخته شدنه. بناهایی که اینجا هست نمونش رو کمتر جایی تو اروپا می شه سراغ گرفت. البته در استان تازه تاسیس فلیولند که اخیرا خاکش رو از آب کشیدنش بیرون هم شهرها کاملا مدرن و تازه ساز هستند.(درباره این استان عجیب غریب که مصداق کاملی از ادعای هلندی هاست که سرزمین همه کشورها رو خدا خلق کرد اما هلندی ها خودشون سرزمین شون رو بوجود آوردن بعدا به طور مستقل گزارش می دم).
اما به نظر می رسه صرف نظر از بناها، خود فضاهای شهری به زیبایی و به ظرافت بناها نیست. اونم برای شهری که داره تماما از نو طراحی و ساخته می شه و عملا محدویتی برای نوآوری نداره. من که همون شهرهای قدیمی و باصفا رو ترجیح می دم تا این جنگل های بتون و آهن و شیشه. .
۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سهشنبه
روزانه ها: بخورید و بیاشامید اما اصراف نکنید!
۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه
روزانه ها: مرحمت فرموده شرتون رو کم کنید!
تو یکی از کارتون های پلنگ صورتی یه قسمت جالب هست که پلنگ صورتی سوپرمن شده و می خواد به مردم کمک کنه. یه جاش داره به زور سعی می کنه تا اسلحه یه سارق قوی هیکل و آهنین رو که می خواد کیف یه پیرزن رو ازش بگیره از دستش در بیاره. اما تیر شلیک می شه و سر پلنگ صورتی به باد می بره. بعد خودش کیف پیرزن رو می گیره می ده به سارقه! نمی دونم چرا هر وقت می خوام به کسی کمک کنم یاد این تیکه بامزه می افتم! بعضی وقت ها تلاش ما برای احقاق حق دیگران بد جوری نتایج تراژیک و در عین حال مضحکی به بار می یاره.
۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه
روزانه ها: شناگران بی آب
سیاسیون خوش نام -از جمله مبارزین وانقلابیون- معمولا افرادین که اون قدر خوش شانس هستند که هنوز به قدرت نرسیدن.
۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه
شهر هورِن یا «قایق به گل نشسته چه صفایی داره!»
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها (12)
شهر هورِن یا «قایق به گل نشسته چه صفایی داره!»
شهر هورِن یه شهر ساحلی با اسکله پر رونقه که برای جاذبه های توریستیش، آخر هفته ها کلی مشتری داره. چندی پیش یه جشنواره سه روزه به اسم موسیقی قدیم (به معنی موسیقی خاطره انگیز) داشتن که جالب بود. من دوتا از برنامه هاشو دیدم. یکی مربوط به یه کارگاه آواز کلاسیک بود که خیلی جالب بود و یکی دیگه گروه کر سالمندا بود که ترانه های old song و معروف قدیمی امریکایی رو با هم می خوندن و بسیار دلنشین بود که جماعت سن بالا این همه سرحال و با نشاط برنامه اجرا می کردن. قرار بود در وسط میدان قدیم شهر یه مراسم موسیقی برای افتتاحیه جشنواره باشه ولی برگزار نشد و هیچ کس هم توضیح نداد چرا. شهر اسکله قشنگی هم داشت که آخر هفته حسابی پر رونق و شلوغ بود. جالب اینه که یکی از تفریحات خیلی سالم این ملت اینه که روز تعطیل میان تو قایقاشون و در حالی که قایق ثابت سر جاش و در میون یه عالمه قایق دیگه پارک شده، همون جا بساط ناهار و عصرونه شون رو همراه با میهمانی هاشون برپا می کنن و ظاهرا خیلی هم از این کارشون خوشحالن و مشعوف.
۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه
روزانه ها: این حقوق بشرکشت مرا
۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه
روزانه ها: خوش اقبالی دیگران
خیرت ویلدرس از حزب راستگرای آزادی (همون نماینده جنجالی تند رو و ضد اسلام هلندی) میگه اکثریت مسلمان ها اونقدر خوش اقبال هستن که ندونن دقیقا به چی اعتقادی دارن. ولی در واقع باید گفت این خوش اقبالی بقیه است!
روزانه ها: حماقت ما عین مصلحت ماست!
اینو وقتی به ذهنم اومد که تو فیس بوک دیدم برخی از دوستان مزدوج و بچه دار، دارن با حسرت از این پند حکیمانه بزرگتراشون یاد می کنن که توصیه می کردن «خر نشید ازدواج کنید» و اونا گوش ندادن!
۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه
جشنواره دریانوردی آمستردام یا به هرجا بنگروم فقط کشتی می بینوم!
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها (8)
درود بر دوستان و رهروان عزیز. مراسم شگفت انگیز جشنواره دریانوری آمستردام واقعا جای همگی خالی بود. روزی بسیار هیجان انگیز و پرشور و حال بود. اول بگم که من واقعا عاشق این شهر بی نظیر و پرشروشور آمستردامم. همیشه توش یه چیزهایی هست که تو رو به شگفتی واداره. اگه به جدول برنامه ها و رویدادهای فرهنگی و هنریش نگاهی بکنید می بینید عین تقویم خودمون هر هفته اش یه مراسمیه (و از این نظر فرقی با ما نداره!). این برنامه ها شامل انواع و اقسام رویدادهای ملی و بین المللی میشه. تو تابستون هم که وقت کم میارن و بعضی وقت ها در یک هفته دو سه برنامه با هم تلاقی می کنه. مثل همین هفته پیش که هم زمان سه جشنواره بزرگ و مفصل در آخرهفته با هم تلاقی داشتن. جشنواره لوولندز (سرزمین های جلگه ای) جشنواره کانال ها (گفته بودم که اینجا به هر بهانه ای جشن می گیرن، خوب چرا شهری با این همه کانال آب یه جشن رو به این بهانه نگیره!) و جشنواره دریانوردی آمستردام که به رژه کشتی ها معروفه و هر پنج سال یک بار برگزار می شه و شانس ما امسال مصادف با نوبت برپایش بود. خلاصه من هم خواستم زرنگی کنم و زمانی برم که مصادف با تلاقی این چند برنامه باشه. اما در عمل جشنواره دریانوردی آمستردام به قدری جذاب و مهیج بود که از همون ابتدای صبح تا ساعت ده و نیم شب ما رو یه جوری مشغول کرد که نفهمیدیم زمان چطور گذشت.ماجرای این روز به قرن هجدهم بر می گرده. این بار مراسم در آب های پشت محوطه ایستگاه راه آهن برپا بود. در اونجا 39 کشتی کوچیک و بزرگ کنار سکو پهلو گرفته بود و ملت می تونستن برن و با فراغ بال توی سوراخ سنبه های اون رو بگردن و کنجکاویشون رو تشفی بدن! اما زیباترین و متفاوت ترینشون همون کشتی های قدیمی بادبانی عظیم چوبی بودن که شاید فقط در فیلم ها ممکنه ببینیم. گشتی داخل این کشتی ها یه باره آدمو به داستان های ماجراجویانه دریایی می بره.
بقیه ملت هم هر چه که داشتن و روی آب شناور می موند رو سوار شده بودن و وارد این نمایش عظیم رژه قایق ها شده بودن. هرجا نگاه می کردی انواع و اقسام کشتی های بادبانی بزرگ تا قایق های شخصی بود که با تزیینات و با حال و هوای متفاوت و معمولا همراه با موسیقی در مسیر حلقه ای مراسم شناور بودن. هنگامه ای بود که بیا و تماشا. روز خیلی پر جنب و جوشی بود و همه مردم از کوچیک تا بزرگ می تونستن از این مراسم مفرح استفاده ببرن. در واقع برای همه، برنامه متناسب سن وسالشون تدارک دیده شده بود.
جمعیت بسیار زیادی از همون اول صبح به سمت دریاچه پشت راه آهن می رفتن که محل حرکت کشتی ها بود. همه جا هم تابلو و نشانه برای پیدا کردن مسیر بود. وقتی به محوطه پشت ساختمان میرسی به یکباره چشم انداز وسیعی رو جلو روت می بینی که توش پر از کشتی های بادبانی بزرگ قدیمی بود. هر کشتی برای خودش یه سرگذشتی داشت. مثلا یک کشتی بادبانی چوبی سوئدی بود متعلق به 1738 که طی مدت 6 سال سه بار در مسیر اروپا و چین سفر کرده بود اما در یکی از سفرها به هنگام برگشت در نزدیک اسکله علی رغم کادر حرفه ایش یه باره غرق میشه. درباره غرق شدن اسرارآمیزش کلی افسانه و داستان گفتن. خلاصه این کشتی مدت 250 سال در زیرآب می مونه تا این که در دهه 1980 یه غواص پیداش می کنه.
۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه
بازار شرقی بیورویک یا «همه جای عالم در سرای من است!»
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها (7)
بازار شرقی بیورویک یا «همه جای عالم در سرای من است»
نزدیکی های شهر زیبای هارلم در غرب هلند یه شهری هست به اسم بیورویک که به غیر از طبیعت بسیار زیبای منطقه اش بازارشرقیش معروفه و یکی از بزرگترین بازارها از این نوع در اروپاست و معمولا کلی مشتری از کشورهای اطراف هم جلب می کنه. روزی که رفتم بارون شدیدی بود اما با این وجود بازارش برقرار بود. این بازار در روزهای شنبه و یکشنبه دایره و به دلیل تنوع و قیمت مناسب کالاهاش، بسیار پر مشتریه. جالب این که این بازار سنتی که در محدوده ای بزرگ و در سالن هایی عظیم سوله مانند برپا شده و بخشیش هم در فضای بازه، ورودیه هم داره (دو نیم یورو)!
اما نکته اصلی اینه که با ورود به این بازار عملا از فضای اروپایی خارج می شی و وارد فضای شرقی میشی. یه دفعه همه چیز شبیه حال و هوای بازارهای سنتی شرقی میشه، که بسته به این که کجای بازار باشی اتمسفرش فرق میکنه. بازار شرق آسیا بیشتر شبیه بازارهای سنتی به هم فشرده و شلوغ چینیه و به دلیل اغذیه فروشی های چینی به شدت بوی همونجا هم می ده! بخش غرب آسیاش دقیقا بازارهایی شبیه به بازارهای هندی و پاکستانی داره و یه بخشش هم بازار سبک عربیه و قسمتیش هم یه چیزی تو مایه های بازار امام خودمونه. اونجا به زبون های مختلف تبلیغاتشون رو نوشتن که از یان میان به دلیل حضور پر رنگ افغانی ها کلی مطالب فارسی هم می بینی. چندتا مغازه ایرانی ها هم هست. و البته اطعمه عربی و پاکستانی و افغانی هم که به وفور پیدا می شه. بوی عود و ادویجات تند پاکستانی و هندی هم همه جا پیچیده. حتی لباس فروشنده ها و گاه مشتریانشون همون لباس های سنتی و بومی خودشونه.
جالبه که یکی دو حجره هم مال برادرای دینی عرب بود - از نوع ریش و پشم دار با شکم گنده و پیرهن مشکی- که کلی قرآن و تسبیح و عطر و خلاصه هر چی که ممکنه توی بازار قم و مشهد ببینی رو داشت و جالب تر این که تلاوت قرآن با صوت هم با صدای بلند پخش می کردن! تصورش رو بکنید کل فضای اون قسمت بازار تحت شعاع صدای تلاوت قرآن بود! من که یه لحظه خودمو تو بازار سنتی مشهد دیدم! خلاصه این برادرا اگه تو ممالک خودشون حسابی حق غیرخودی ها رو کف دستشون می ذارن اما این جا از فضای باز و آزاد (اونم از نوع 360 درجش!) به نحو احسن، حداکثر استفاده رو می برن.
یه بازار سیاه (زوارت مارکت) هم دارن که هر جنسی رو که تو بازار رسمی اروپا پیدا نمی کنی اونجا میبینی اونم با قیمت مناسب. و البته بخش عمده اون ها هم به ویژه لوازم برقی همون طور که همه جا همینطوریه کالاهای بنجل و آشغاله. اما در هر صورت حال و هواش کاملا شرقی و سنتیه. در واقع با گشت چند ساعته در این بازار آدم برای لحظاتی خودشو در شرق می بینه و کاملا از محیط اروپایی جدا می شه.
خلاصه خوشا به حال این اروپایی ها که تو کشورشون همه چیز براشون مهیاست. بدون اینکه از کشورشون خارج شن می تونن حضور در و خرید از بازارهای شرقی رو، اون هم از همه نوع شرقیش، یکجا تجربه کنن.
روزانه ها: برقص تا مشکلات را به فراموشی بسپاری!
نمی دونم اون کلیپ معروف و بامزه فرانسوی رو که تا مدت ها در صدر بهترین آلبوم های ام تی وی بود دیدید یا نه. کلیپش قشنگ بود و موسیقیش هم یه باره همه جا گل کرد. من که اول به اشتباه فکر می کردم خوانندش که تو تصویر با یه جماعت مست در حال رقصه، داره صحبت از خدا پیغمبر می کنه! ولی دوستم که کمی فرانسه می دونست من رو از اشتباه در آورد که ماجرا یه چیز دیگس و ربطی به خدا و پیغمبر نداره. اما چند روز پیش مطلبی دیدم که اتفاقا در مورد همین اشتباه لپی بود و ظاهرا این موسیقی کسان دیگه ای رو هم به اشتباه انداخته. مطلبش جالبه و اطلاعات خوبی هم درباره اون کلیپه داره.
۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه
روزانه ها: عدالت جهان سومی
خشونت، تعصب، پیشداوری، خودبسندگی، خودمحوری، خودشیفتگی، نژادپرستی همگی در میان ما مردم جهان سومی در هر نقطه از دنیا که باشیم، به یکسان به ودیعه نهاده شده.
۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه
نواهایی از دوردست یا «آرامش در میان توفان»
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها(6)
اینجا تو تابستون به هر بهانه ای یه مراسم مفرح و جالب هست. تقریبا هیچ آخر هفته ای به حال خودش رها نشده. یه هفته همگی با هم بادبادک هوا می کنن، یه هفته مسابقه قایق رانیه، هفته بعدش مسابقه قایق های کوچک کنترل از راه دوره، یه هفته هم دختر شایسته محله شون رو انتخاب می کنن، یه هفته سیرک راه می ندازن و یه هفته وسط شهرشون پارک بازی برپا می کنن و خلاصه حسابی سرگرمن و خوداشتغال زایی به نحو احسن مهیاست. اما یکی از برنامه های جالبشون اجرای موسیقی زنده در شهره که به مناسبت های مختلف برگزار می شه. مثل روز موسیقی و یا جز ویکند. در این روزها گروه های موسیقی در وسط شهر و در مناطق شلوغ برنامه اجرا می کنن. همه نوع موسیقی هم هست. از موسیقی کلاسیک گرفته تا راک و پاپ. بعضی وقت ها هم یه گروه موسیقی حرفه یا نیمه حرفه ای برای معرفی خودش به مردم یه منطقه یه برنامه مجانی تو پارک اجرا می کنه. یکی از این برنامه هایی که اخیرا دیدم، توی یه روز آخر هفته آفتابی دلچسب در یکی از پارک های زیبای شهر بود. یه گروه نوازندگان سازهای سنتی روسی اجرا داشتن و برخی از قطعات معروف رو البته با ویرایشی بسیار بدیع و زیبا اجرا می کردن. اجراهاشون واقعا خلاقانه بود. بعضی از قطعاتی رو که تقریبا همه میشناسن با پرداختی جدید و غیره منتظره اجرا می کردن به همین دلیل اجراشون خیلی جالب بود یعنی ما مدام بین حس آشنا و ناآشنا در نوسان بودیم. اولش اجرا مطابق انتظارمون شروع می شد اما مرتب رنگ آمیزی های نامنتظره ای به خودش می گرفت. خلاصه تجربه شنیداری خوبی بود. تو پارک هم مردم به شکل پراکنده روی زمین نشسته بودن و یا دراز کشیده بودن و موسیقی گوش می دادن. همه چیز خیلی راحت و خودمونی بود و به قول معروف مجلس بی ریا بود! موسیقی دلنشین، هوای متبوع، آفتاب دلچسب، و مردم آرامی در نزدیکی ... جای همگی خالی.
... واقعا که اینجا چقدر آرومه! و برعکس سمت ما چقدر همه چیز شلوغ و پرهیاهوه ... مگه خدا خودش آرامشی به سرزمین سوختمون عنایت بکنه والا از دست بندگانش که دیگه کاری ساخته نیست .
۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه
تمشک وحشی
چند روز پیش با بچه ها رفتیم تو یه باغ پر از بوته های تمشک. من تا حالا این همه بوته های بزرگ تمشک وحشی رو یک جا ندیده بودم. یه عالمه تمشک بود. خلاصه حسابی خوردیم و چیدیم. خانم یکی از بچه ها هم با تمشک ها مربا درست کرد و طفلک یکی یه شیشه بهمون داد. اینجا البته تمشک هم زیاد پرورش می دن و ماست تمشک یکی از ماست های میوه ای پرطرفداره اینجاست. البته وقتی میگم ماست منظور یه معجون عجیبیه که بیشتر شبیه بستنیه که از انجماد خارج شده و میشه با قاشق خوردش. مزه اش به همون خوشمزگیه. من که روزی دوتا یه سه تا لیوان کوچولوش رو می خورم. با مزه های مختلفه و خودشون میگن ماست میوه ای. توش هم تکه هایی از خود میوه هم هست. ماست توت فرنگیش دقیقا شبیه بستنی توت فرنگیه و توش پر از دونه های توته. خلاصه اینجا خیلی با لبنیاتشون حال می کنن. ماشاا... همه هم درشت هیکلن. هلندی ها بالاترین متوسط قد رو تو کل اروپا دارن.
۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه
روزانه ها: زیبایی هنرمند
هنرمندها همین قدر که با ارائه آثارشون دنیای مارو زیباتر و یا به قول نیچه تحمل پذیرتر می کنن، به قدر کفایت دیگران رو مدیون خودشون می کنن و دیگه خیلی پرتوقعیه که انتظار داشته باشیم شخصیتشون هم به زیبایی هنرشون باشه.
۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سهشنبه
کارناوال تابستانه یا «خدایا این سیاهارو از ما نگیر»
خاطرات اروپا: آهسته با لاله ها (5)
کارناوال تابستانه یا «خدایا این سیاهارو از ما نگیر»
میگن کارناوال تابستانه روتردام چیزی از کارناوال برزیل کم نداره. من که هنوز مال اونجا رو ندیدم ولی این یکی که واقعا پروپیمون بود و کلی خرجش کرده بودن و حسابی هم مفصل برگزارش کردن.
برای من (که هنوز کارناوال ندیده بودم) خود این ماجرا، به خودی خود به عنوان یه تحرک شاد اجتماعی که همه رو با خودش همراه می کنه و تا مدتی فضای شهر رو تحت تاثیر خودش قرار می ده، جذاب بود. به خصوص که ما هم اصولا نمونه مشابهش رو تو مملکتمون نداریم و می تونه برامون تازگی داشته باشه. در واقع ما تحرکات اجتماعی خیابونیمون (شاید به جز تجمعات بی برنامه و خودانگیخته برای شادی بعد از پیروزی تیم فوتبال) عموما رنگ وبوی سیاسی داره و ریختن دسته جمعیمون تو خیابون معمولا له یا علیه یه سیاستیه، و یا استقبال از کاروان یه مقام برجسته و هیات همراهشه، و نظایر این. شاید تنها ماجرای قابل قیاس با اون همین کاروان های مراسم عاشورا تاسوعا باشه که خود ناگفته پیداست به قصد تفریح نیست (یا لااقل بنا به کارکردش قرار نیست برای تفریح باشه، اما این که در عمل تو سال های اخیر چه به سرش اومده یه ماجرای دیگه ست). به هر صورت دیدن این کارناوال تابستانه روتردام صرف نظر از ماهیت تفریحیش، تجربه جالب و منحصر بفردی بود.
از ساعت ها قبل از شروع کارناوال ملت اطراف مسیرهایی که قرار بود کاروان از توش رد بشه ایستاده بودن و جا گرفته بودن. بعضی ها با صندلی تاشو اومده بودن و بعضی ها هم یه سبد بزرگ پیک نیک با خودشون اورده بودن. ایستگاه راه آهن به دلیل برگزاری مراسم فضای بسیار شلوغ و غیر عادی داشت. هر قطار که می رسید یه جماعت بزرگی روونه خیابون ها میشد. همه تیپ آدم بود. مراسم این اجازه رو به همه می داد تا کاملا آزاد باشن. با این حال همه جا پلیس بود و امنیت کاملا برقرار بود. توی مسیر بعضی ها هم با لباس فرم نقشه مسیر حرکت کارناوال رو بین مردم توزیع می کردن. تو نقشه مشخص شده بود که کارناوال چه ساعتی به کدام نقطه می رسه. همچنین در یه بروشورهم اسامی گروه هایی که در قالب 58 تریلر بزرگ، کاروان رو شکل می دادن به همراه مشخصات و نام اجراهاشون نوشته شده بود. در این میون چند تریلر هم متعلق به اسپانسرهای برنامه بود که یکیش یه شرکت مخابراتی بود و سیم کارتشو تبلیغ می کرد و یکی دیگه یه شرکت تولید آبمیوه بود.(این رو گفتم که بدونین اسپانسراش بچه مثبت بودن!) البته شرکت های معروف مشروب سازی و به ویژه آبجو هاینکن (که اسپانسر همیشه حاضره هر مراسم مفرحیه) جداگونه برنامه داشتن. درواقع اونا بلافاصله بعد از رفتن آخرین تریلر کاروان در چشم بهم زدنی با یه جرثقیل بزرگ یه سن به چه عظمت رو برای اجرای موسیقی زنده برپا کردن تا مردم همیشه در صحنه همچنان بعد از اتمام کارناوال تا ساعت ها بعد و تا پاسی از شب به رقص و پایکوبی مشغول باشن. برپایی خلق الساعه این سن بزرگ درست در نقطه ای پیش از اتمام مسیر کارناوال و بعد از رفتن آخرین تریلر واقعا از معجزات این مراسم بود!) به نحوی که با اتمام هیاهوی کارناوال به یک باره سروصدای موسیقی زنده بلند شد اون هم از نوع امریکای لاتینیش که «آدم مفلس رو هم وامی داره به رقاصی»! خلاصه قرار بر این بود که اون روز و شب خاطره خوبی برای مردم باشه و همه هم با همین نیت اومده بودن و تلاششون هم در راستای تحقق همین امر خطیر بود!
اما مراسم. حرکت کارناوال در یک مسیر چهارگوش در چند خیابان اصلی وسط شهر روتردام بود. مراسم ساعت 13:30 بعدازظهر شروع و 20:30 تموم می شد. تمام خیابون های توی مسیر بسته بود و ماشین و تراموا حرکت نمی کرد. پیش از روئیت کاروان، اول صدای بلند طبل هایی می یومد که یه ریتم معروف افریقایی رو می زد. بعد پیشاپیش کاروان چند ماشین اومدن که هدایای تبلیغاتی رو بین مردم پخش می کردن از جمله سوت یا شوت های رنگی که برای ابراز احساسات وسیله خوبی بود. میشه تصور کرد که بعد از توزیع شوت ها چه فضای پرسروصدایی راه افتاد! و اینجا هم به رسم همیشه، هیچکس برای گرفتن هدایا هول نمی زد و نظم رو بهم نمی زدن. بعد از اونا اولین گروه که همون طبل نوازان افریقایی بودن سروکله شون پیدا شد. و پشت سرشون هم ارابه باشکوه ملکه ملکه های کارناوال بود که خودش هم، با اندک پوشش همون بالا مشغول هنرنمایی بود، هنرنمایی ها! و بعد به ترتیب تریلرهای مختلف که هر کدوم متعلق به یه گروه بود و تو بعضی هاش نوازندگان موسیقی اجرا می کردن. پشت سر هر کدوم از تریلرها هم، گروه رقصنده هاشون بود که با لباس های رنگارنگ و گریم های عجیب و غریب در حال رقص و پایکوبی بودن. از همه نوع ملتی توشون بودن. عمدتا افریقایی بودن اما دو گروه ونزوئلایی و پرویی هم بودن که از همه جالب تر بودن بخصوص رقص های محلیشون با اون لباس های زیبا و رنگ و وارنگ بومیشون. بخش عمده تماشاگران هم توریست بودن و عمدتا سیاه و خلاصه هلندی نمی دیدی! در اطراف مسیر هم غرفه های فروش مواد غذایی بود که انواع غذاهای ملل مختلف دنیا توشون پیدا میشد. از هند و اندونزی و تایلند و چین بگیر تا عربی و افریقایی و تا اون ور مکزیکی. فرصت خوبیه آدم با ذائقه جاهای دیگه آشنا بشه، البته مشروط به این که به قدر کفایت پول تو جیبش باشه. چون معمولا در این جورمراسم مثل هر جای دیگه ای حسابی دولا پهنا حساب می کنن. در مجموع مراسم از اون مراسم های فراملیتی و جهان وطنی بود که آدم کلی چیز از اوضاع و احوال دیگران دستگیرش می شد.
در مورد گزارش تصویری هم به دلیل این که به قول فرهاد جعفری (نویسنده سابقا محترم کتاب کافه پیانو!) «نظام اخلاقی جامعه اخلاقی ما اجازه توصیفاش، اجازه بیاناش، اجازه گفتناش را نمیدهد» از ارسال عکس معذورم و لذا توجه شما رو به دیدن سایت رسمی مراسم جلب می کنم!
http://www.zomercarnaval.nl/nl/Straatparade
اگه فیلتر بود یواشکی برید به سایت اسپانسر مراسم که یه شرکت مخابراتیه و در نتیجه دلیلی برای فیلتر شدن نداره. ولی واقعیتش اینه که اون روز در اثر یه سهل انگاری دوربین رو با خودم نبردم و نتونستم عکس بگیرم! سوری! اما در عوض در بین آلبوم های پیکاسا این یکی که لینکشو زیر گذاشتم از همه مفصل تر به ماجرای کارناوال پرداخته بود. امیدوارم بتونین بازش کنین چون کلی عکس توشه.
http://picasaweb.google.com/114756361881993770766/CarnavalRotterdam2010
اما در پایان اجازه بدید این رو هم اعتراف کنم که خودم چندان این ماجرای کارناوال رو دلپذیر و زیبا ندیدم. در واقع یه مراسمایی مثل همون «روز ملکه» یا «پیاده روی چهار روزه» یا «راهپیمایی عشق» آلمان که با مشارکت همه شهروندان برگزار میشه خیله دلچسب تر و واقعی تره تا اینی که بخش عمده مردم تماشاچین و دارن یه عده دیگه رو تماشا می کنن که برنامه های از پیش تعیین شده رو اجرا می کنن. در واقع تصویری که از این مراسم تو ذهن من نقش بسته نه اون نمایش باشکوه هزار رنگ و پر زرق و برق بلکه بیشتر چهرهای خسته بازیگرانیه که بعد از چندین روز تمرین و بعد از چندین ساعت اجرای یکنواخت در روز مراسم هنوز تلاش داشتن تا لبخندی بر لب داشته باشن و ماجرا رو تا آخرش پیش ببرن و احتمالا در انتها از مواهب مادیش هم برخوردار بشن. راستش رو بخواین حتی کمی برام رقت انگیز هم بود! این همه تحرک و جنب و جوش اغراق شده، این همه آدم رنگین پوست نیمه عریان با چهره و تن عرق کرده، آدم هایی با اون لباس های نامتعارف که خودشون رو در خیابان به نمایش می ذاشتن، به نظر می رسید بیشتر شبیه خیل گرسنگانین که برای لقمه ای نان تن به بردگی دادن. فکرش رو که می کنم وقتی اینجا در اروپا و در یه کشور مایه دار نمایش این قدر ترحم انگیزه باشه وای به حال جایی مثل برزیل با اون همه فقر و فلاکت اکثریت مردمش! گرچه ممکنه در فرهنگ امریکای لاتین چنین نمایشی ریشه آیینی داشته باشه اما شکل فعلیش چیزیه در حد نمایش بزک شده ای از اسارت انسان در قلمرو پول و سرمایه. (این تیکه آخریش خیلی شعاری شد، تا بیش از این شورش در نیومده سخن کوتاه کنیم!)
۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه
خاطرات اروپا:لایدن یا «کلید باغ عدن»
شهر لایدن Leiden واقعا زیبا و دوست داشتنیه. واقعا دلنشین و باصفاست. هر کس ببینش شیفتش میشه. همه جا گل، همه جا کانال آب، همه جا تمیز و همه جا قشنگ. این شهر بعد از آمستردام بیشترین کانال های آب رو داره. از این گذشته رودخانه راین تو این شهر واقعا دیدن داره. به خصوص در قسمتی که دو شاخه اش دوباره به هم می رسن. و این نقطه درست در وسطه شهره و حسابی شلوغ و پرجنب و جوشه. در واقع به لحاظ تاریخی هم شکل گیری این شهر زیبا از همین نقطه شروع می شه.
لایدن اما فقط زیبایش نیست که معروفه از برخی جوانب شهرت زیادی داره که اونو یکی از شهرهای شاخص بدل می کنه. دانشگاه معروف لایدن با بیش از بیست هزار دانشجو، قدیمی ترین دانشگاه هلنده و بنا به دلایلی پر حرف و حدیث هم هست. لایدن به دلیل این که جلوداره پروتستانیسم بوده عملا فضای بازی رو بوجود می یاره تا اون هایی که می خواستن دگم های کلیسای کاتولیک رو بشکنن به راحتی بتونن توش فعالیت بکنن و حرفشون رو بزنن. رنه دکارت هم همین جا درس خونده .
لایدن شهر کلیدهاست. علامت و نقش کلید رو میشه همه جا دید. ظاهرا این ماجرا برمی گرده به تصویری بر یه سند قدیمی شهر که سنت پیتر رو کلید به دست نشون می ده که تجسمی از روایت انجیله که می گه مسیح کلید رو به سنت پیتر داد و گفت «من کلید باغ بهشت رو به تو می سپارم» بزرگترین کلیسای اینجا متعلق به 1121 هم به اسم همین سنت پیتره.
این شهر برای توریست ها بسیار جذابه چون می تونن توی یه محدوده کوچیک 12 موزه و بیش از 2700 یادمان تاریخی رو ببینن. تو موزه های مختلفش بنا به کارکردش از اسکلت های عظیم دایناسوره و ماموت گرفته تا تابوت های مصر باستان، از تابلوهای رامبراند گرفته تا مجسمه های بودا، از هنر افریقاییا و سرخپوستا گرفته تا ابزارآلات و وسایل قدیمی علمی تو شون پیدا میشه. ولی از همه جالب تر و متفاوت تر بنایی به شکل آدمه و اسمش هست «کالبد: سفری به درون بدن انسان» و توی اون تمام اعضای بدن در ابعاد غول آسا ساخته شده به نحوی که به قول خودشون شما به صورت یه گلبول قرمز خون به تمام اعضای بدن سرک می کشید!
علاوه بر این لایدن همون شهریه که به مهاجرین مذهبی انگلیسیی جا و مکان میده که بعدا به امریکا می رن و نیو انگلند رو شکل میدن و عملا به عنوان پدران پایه گذار ایالات متحده امریکا شناخته میشن و چند تا از روسای جمهور معروف امریکا هم از دل همین مهاجرین در می یاد. تو این تابلوهای اطلاع رسانیشون یه جوری ماجرارو توصیف می کنن گویی که امریکا کمی تا قسمتی مدیون حمایت لایدن از اجداد مهاجر بنیانگزاران امریکاست! جالبه که غیر از نیاکان روزولت و بوش، ظاهرا اوباما هم نیاکانش یه جوری وسط این جماعت بودن!
لایدن زادگاه چند هنرمند مشهوره از جمله رامبراند نقاش معروف هلندی که 26 سال اول زندگیش اینجاست و تئو وان دزبورگ که پیشگام نوعی هنر جدید میشه که به داستیل شهرت پیدا می کنه. اونا در کاراشون صرفا از خطوط مستقیم و رنگ های اصلی استفاده می کردن و همین به کاراشون یه نظم و منطقی می داد که مشخصه سبکشون شد. این سبک به دلیل زیبایی منحصر بفردش بعدا در بسیاری از طرح ها و آثار تجسمی استفاده شد.
اما یکی ویژگی های جالب شهر نحوه اطلاع رسانیش به توریست ها بود. یه مسیر گردش پیاده طراحی کرده بودن که تمام نقاط دیدنی شهر رو میشد تو اون مسیر دید. و در سرتاسر مسیر تابلو های راهنما و تابلوهای جهت یابی به اضافه تابلوهایی که در کنار هر کدوم از آثار بود و اطلاعات رو به هلندی و انگلیسی می داد وجود داشت. به علاوه می تونستی از طریق موبایل و با وارد کردن شماره مربوط به هر نقطه اطلاعات بیشتری درباره اون بگیری. تابلوهای جهت یاب همه جا بودند. کافی بود براساس تابلوها پیش بری تا ضمن دیدن نقاط تاریخی و زیبای شهر حداکثر استفاده از وقتت رو بکنی. هیچ کجا اینقدر مرتب و منظم برای توریست ها امکانات فراهم نشده بود. تازه دفتر اطلاعات توریستی اش هم بسیار مدرن و دست و دلباز بود و بر خلاف جاهای دیگه هلند کلی بروشور و نقشه و کتابچه راهنمای مجانی می داد.
اخیرا یه فیلم اطریشی در باره گوشه ای از زندگی گاستاو مالر ساخته شده که ماجرای دیدار مالر با فرویده و توی فیلم مالر روی تخت معروف روانکاوی معروف فروید می خوابه و شرح ماوقع می ده. دیدار تاریخی این دو هم در همین شهر لایدنه
۱۳۸۹ مرداد ۵, سهشنبه
روزانه ها: «نامقدس»ام آ رزوست
با این واژه «مقدس» بد جوری مشکل دارم. می دونم هرجا هرکی ازش استفاده بکنه حتما با یه نیرنگی یا یه اراده معطوف به قدرتی قصد داره یه باره کلی چیزا رو بهت حقنه کنه بدون این که جرات تردید یا پرسش داشته باشی.
۱۳۸۹ تیر ۲۹, سهشنبه
روزانه ها: سیاره تنهای تنها یا کتاب محبوب من

تو این کتاب های Lonely Planet مربوط به اروپا، شاید بهترینش برای امثال ماها که می خوایم با کمترین هزینه سفر کنیم کتابیه با عنوان : Europe on shoestring, big trip on small budgets که هم بسیار کامله و هم تمام شهرها و کشورهای دیدنی اروپا رو توش معرفی کرده. برای من که این کتاب واقعا بدرد بخور و کار راه بنداز بوده. کتاب رو دست بگیر و راه بیوفت تو شهر، خود کتاب بگویدت که چون باید رفت! نقشه تمام شهرها و نقاط دیدنی، نحوه دسترسی به اون ها، مکان های دیدنی با ذکر جزئیات کامل حتی ساعت کار و زمان باز بودنشون در طول سال و قیمت ورودیه ها ، اتوبوس ها وقطارهای توی مسیر... و خلاصه همه چیز. در واقع چیزی برای غافلگیری نذاشته!
اما یه اشکال خیلی بزرگی که این کتاب ها برای ما دارن اینه که از دید امریکاییا و تا حدی انگلیسی هاست و درواقع بر اساس همون مخاطبین هم مطالب تهیه و تنظیم شده. من تو این مدت جاهای زیادی رو دیدم که برام بسیار جالب و دیدنی بود اما در کتاب ذکری ازش نشده بود. شاید به این علت که برای اون مخاطب خاص جذابیتی نداشته. و یا برعکس به چیزهایی اشاره کرده که برای ما شاید جذاب نباشه یا اصلا مهم نباشه. بنابراین در برخی موارد خیلی هم نمیشه به این کتاب ها متکی بود. خود دفاتر اطلاع رسانی توریستی در شهرها معمولا بهترین منبع برای پیدا کردن نقاط دیدنین. اما با تمام این حرفا این کتاب تا زمانی که نسخه آسیایش تدوین نشده(!) هنوز برای من یکی که بهترین محسوب میشه!
۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه
روزانه ها: ظرفیت دمکراسی
همه مون شیفته دمکراسی هستیم ... اما باید قبول کنیم که هنوز طاقتش رو نداریم!
۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه
خاطرات اروپا : ماستریخت یا «اینا دیگه کین؟»
۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه
تب فوتبال
اینجا من برخلاف همیشه تونستم با طیب خاطر مسابقات رو ببینم. و در کنار کلی ماجراهای دیگه به خصوص برنامه های موسیقی، تونستم به قول سیمایی ها، ساعات و لحظات خوشی رو برای خودم سپری کنم! حذف غم انگیز کامرون و غنا و بعدش آرژانتین حسابی حالمو گرفت. از اوضاع تراژیک فرانسه هنوز انگشت به دهن موندم. اما از پیروزی غیرقابل انتظار هلند در برابر برزیل بسیار مشعوف شدم و همچنین از نمایش اون پلاکارت پارچه ایه اول بازیشون.
اما هلندی ها از همون اول هم بسیار مدعی بودن. تو پوستر اعلام تاریخ بازی ها که پشت کافه ها و بارها زدن، اسم هلند (یا به قول خودشون نیدرلاند) تا بازی فینال درج شده! حتی یه تبلیغ تلویزیونی مربوط به فوتبال هم نشون می ده که هلند با آلمان روبرو میشه (یعنی اتفاقی که فقط از نیمه نهایی به بعد ممکنه بیفته). مردم عادی هم حسابی جوگیر شدن. چندین جای شهرها، مکان های عمومی برای پخش مسابقات تدارک دیدن تا دیدن مسابقه به تجربه لذت بخش گروهی تبدیل بشه. اکثر کوچه پس کوچه ها و خیابون ها آذین بندی شده و همه جا رنگ نارنجی غوغا می کنه. هرجا هم یه ابتکاری به خرج می دن. جالبه بگم وقتی به شهر زیبا و دلنشینه هارلم رفته بودم، تو یکی از کوچه هاش اهالی هرچی لباس نارنجی داشتن رو از تی شرت و بلوز تا شورت وکرست رو از بند آویزون کرده بودن! موقع بازی با برزیل من فقط تو فکر این مردمی بودم که حالا باید شاهد شکست اورانی ها (یا همون اورنجی های خودمون که تو تلفظ هلندیش یه این روز افتاده) باشن. واسه همین هم بیرون نرفتم و تو اتاق دیدم بازی رو، که نتیجه اش واقعا غیر قابل پیش بینی از آب درآمد.
خلاصه حال کردیم. اما چون همیشه باید یه جای کار بلنگه، اینجا گزارش زنده فردوسی پور رو کم داشتیم اساسی. نمی دونم امسال بودش یا نه؟
شب بازی با اروگوئه هم سر راهم از ماستریخت رفتم آمستردام که بساطی بود اونجا. موقع بازی تمام خیابون هایه همیشه شلوغ شهر حسابی خلوت بود و مردم گله گله تو بارها و کافه ها جمع بودن. اما جمعیت اصلی در میدان ورزشی بزرگ شهر جمع شده بودن که صفحه نمایش غول آسایی توش بود و همگی با لباس ها و کلاه های نارنجی و پر شور و پر هیجان و در حال نوشیدن آبجو بازی رو دنبال می کردن. این آمستردام هم خودش همینجوری یه پدیده ایه وای بحالی که یه همچه ماجرایی هم توش باشه. خلاصه جاتون خالی بود.
۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه
خاطرات اروپا: مراسم پیاده روی چهار روزه
این مراسم راهپیمایی همگانی که به مدت 4 روز و با حضور تمامی شهروندان محترم از کودکان تا سالمندان برگزار میشه بسیار مراسم دلنشینیه. ملت یه مسافت 14 -15 کیلومتری رو در مسیرهای از قبل تعیین شده در وسط و اطراف شهر طی 4 نیم روز پیاده می رن. افراد هر محله همگی با لباس های یکرنگ و کنار هم هستن. در ابتدای مراسم که در فضای بسیار شاد و پر از موسیقی آغاز میشه افراد هر محله کنار هم قرار می گیرن و به ترتیب و منظم راه میافتن. اینه که موقعه حرکت نمایشی از رنگ های شاد و زنده رو آدم می بینه که جلوه ای شبیه کارنوال داره. افراد سالمند هم با لباس های همرنگ (آبی آسمانی) و عموما رو ویلچر، گروه رو همراهی می کنن. جالبه که در دو روز بارون شدیدی گرفت اما باز مردم از رو نرفتن و تا انتهای مسیر رو رفتن. قیافه بچه ها و مردمی که خیس آب شده بودن ولی همچنان شاد و خندان می رفتن بسیار دیدن داشت ... با خودم گفتم ما چه زمانی ممکنه چنین برنامه هایی داشته باشیم ... هر چه فکر کردم تاریخ قابل قبولی یادم نیومد!